افسردگیه من اینجوریه که: کار میکنم، شوخی میکنم، هوای خانوادم رو دارم، و ... ولی تو ذهنم دارم تو افکار خودم غرق میشم و هیچ کس هم خبر نداره
برای دوست داشتن وقت لازم است؛ اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه، یک ثانیه، کافی است.
دلم میخواد رو چمنا دراز بکشم باد بره تو موهامو اشکامو تکون بده،دلم میخواد یه شب تا صبح تو خیابونا بچرخم،اتوبان گردی کنم دلم میخواد سرمو بذارم رو زانوهام و به صدای دریا گوش بدم،دلم میخواد رو تاب بشینم چشمامو ببندم و هی تاب بخورم، نمیدونم فقط دلم میخواد از این شلوغیا دور باشم.
مثل وقتی که ناخنت از وسط میشکنه، مثل وقتی که انگشت کوچیکه پات میخوره به پایه مبل، مثل وقتی که تو جمع چیزی میگی و کسی توجه نمیکنه، مثل وقتی که دستت رو با کاغذ میبری، مثل شبی که گلودرد میشی و میدونی فردا صبح قطعا مریض از خواب پامیشی، مثل وقتی که پلیور قرمز محبوبت گیر میکنه به در ماشین و نخ کش میشه، مثل تمام این وقتا که درد داره اما دردش کوچیک شمرده میشه، مثل همین وقتا غممو دارن کوچیک میشمرن.
دلهای ما که به هم نزدیک باشد
دیگر چه فرق میکند
که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم.