مثل وقتی که ناخنت از وسط میشکنه، مثل وقتی که انگشت کوچیکه پات میخوره به پایه مبل، مثل وقتی که تو جمع چیزی میگی و کسی توجه نمیکنه، مثل وقتی که دستت رو با کاغذ میبری، مثل شبی که گلودرد میشی و میدونی فردا صبح قطعا مریض از خواب پامیشی، مثل وقتی که پلیور قرمز محبوبت گیر میکنه به در ماشین و نخ کش میشه، مثل تمام این وقتا که درد داره اما دردش کوچیک شمرده میشه، مثل همین وقتا غممو دارن کوچیک میشمرن.
دلهای ما که به هم نزدیک باشد
دیگر چه فرق میکند
که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم.
هیچ کی اندازه ی این پسرای لاغر خیانت نمیکنه، این پفیوزای مداد دلشون میخاد لای همه ی کتابا باشن
میفرمایند:
"عاشقی نکردن تو پاییز
مثل نرفتن به اردوی مدرسه است؛
تا آخرین روز خرداد بغضش توُ گلوت می مونه!"
افسردگیه من اینجوریه که: کار میکنم، شوخی میکنم، هوای خانوادم رو دارم، و ... ولی تو ذهنم دارم تو افکار خودم غرق میشم و هیچ کس هم خبر نداره