مامانم جمعه صبح ی جوری زیر منو جاروبرقی میکشه انگار روزای دیگه جاروبرقیمونو همسایه ها میبرن
بذارین کودک درون بچههاتون همیشه نفس بکشه...
فرقی نداره پنج سالش باشه یا بیست سالش باشه یا سی سالش، حتی اگه بچهی اول خونوادهست.
اگه ذوق کاری رو داره، یا برای چیزی هیجانزدهست، بهش نگید: «دیگه بزرگ شدی، بچه که نیستی» یا «دیگه وقت این چیزا از تو گذشته.»
با همین جملههای ساده، دارین کمکم یه تیکه از احساسات زنده و شادیهای واقعیشو ازش میگیرین...
و این یعنی پاک کردن یکی از قشنگترین بخشهای روحش، بدون هیچ رحمی .
و یه روز میبینین دیگه از اون برق نگاه، هیچی نمونده .
وقتی دوتا آدم به هم گره میخورن با صدتا قهر و خداحافظ و این حرفا اون گره باز که نمیشه هیچ، بلکه هر بار سفت و محکمتر و سفت و محکمتر میشه.
دخترا اینجورین که یهو به خودشون میان میبینن یه دعوای بزرگ راه انداختن
درصورتی که تو دلشون فقط یکم توجه میخواستن🥲