شاید ما دیگه هیچوقت با هم صحبت نکنیم،
اما حداقل یه زمانی آدم مورد علاقه تو بودم و این بهترین حس عمرم بود.
نمیدونم بار چندومه که میفهمم اولویت هیچکس نیستم، حتی اونایی که واسه خوشحال کردنشون و تنها نبودنشون خودمو پاره کردم.
خیال دیدنت چه دلپذیر بود...
جوانی ام در این اُمید پیر شد
نیامدی.
دیر شد!
ه.ابتهاج
سایه
محمود دولت آبادی چه قشنگ گفت:
"آنجا یک قهوه خانه بود ، اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای .
چرا ؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم ؟!
عجله ، همیشه عجله .
کدام گوری میخواستم بروم ؟!
من به بهانه رسیدن به زندگی ، همیشه زندگی ام را کشته ام ."