محمود دولت آبادی چه قشنگ گفت:
"آنجا یک قهوه خانه بود ، اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای .
چرا ؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم ؟!
عجله ، همیشه عجله .
کدام گوری میخواستم بروم ؟!
من به بهانه رسیدن به زندگی ، همیشه زندگی ام را کشته ام ."
"تو عزیز دل هزار نفر میشوی ، اما عزیز دلِ عزیزت نیستی ، و این غمانگیز است"
عباس معروفی