به چشمام نگاه کرد و گفت : دوست ندارم اون چیزی که من تجربه کردمو بابتش زخم خوردم رو تو ام تجربه کنی:(
یه پوزخند سرد به لبم نشست؛
نمیدونست چی رو از سر گذروندم..حق هم داشت،من زخم های عمیقمو پنهان کرده بودم و دم نمیزدم..!
بذار پاییز برسه؛
یه روزِ بارونی میام دنبالت.
هودی هامونو بپوشیم و بزنیم بیرون
رو پل میشینیم و با موزیک میخونیم :
ببار ای نم نم باران , زمین خشک را تر کن
سرودِ زندگی سر کن ، دلم تنگه ، دلم تنگه.
بعد دعوتت میکنم به یه کافه.
یه قهوه داغ ،
با کیک شکلاتی ، از اونا که دوست داری.
چند ساعتی باهم به آرامش برسیم.
هیچ چیز اضافه ای نباشه،
فقط بارون باشه ، قهوه باشه ،
کتاب باشه ، موزیک باشه ، من باشم ، تو باشی.