خب میدونید تو فکر این بودم که چی بنویسم و از کجا شروع کنم که یهو به پروف کانال خوردم یکم فکر کردم و به نظرم هر کانالی داستانی داره که قطعا لایق تعریف کردنه. پس منم داستان عکس اینجا رو بهتون میگم .
کاتانایش را محکم در دست گرفته بود و به سایه های خروشانی که روبرویش بودند نگاه می کرد . نگاه میکرد و به این فکر میکرد که چطور چیزی به این پوچی میتواند جماعتی از انسان ها را ببلعد و حتی ذره از آن هم پر نشود . این سایه ها موجوداتی عجیب بودند که از اول خلقت دشمن انسان ها بوده اند . نه دشمن جان جسمشان بلکه روحشان را میبلعیدند. موجوداتی پوچ و توخالی که کاری جز تبدیل کردن انسان ها به پوچی ندارند.
در طول سال ها جنگجویانی پیدا شدند که با آن بجنگند اما همه شان کشته شدند . نمیگویم کار بی فایده ای انجام دادند چون من هم یکی از آنها هستم ولی با این حال جنگیدن با این موجودات فایده ای ندارد. آنها بار ها و بار ها حمله میکنند و هر بار انسان های بیشتری را به نابودی می کشند . رنگ را از روحشان میگیرند طراوت و شادابی را از بین می برند تا یکی شوی عین خودشان . موجی از رنگ های سیاه و سفید که پایانی ندارند ...
البته تا قبل از اینکه من وارد این دنیای لعنتی شوم.در آن لحظه بشریت امیدی برای زندگانی یافت امیدی که به عقیده خودشان من بودم .
آنها میگفتند من از تبار خدایان هستم که میتوانم سایه ها را از بین ببرم ، میگفتند من خود نور هستم .اما اینطور نبود...
کنج اتاق
کاتانایش را محکم در دست گرفته بود و به سایه های خروشانی که روبرویش بودند نگاه می کرد . نگاه میکرد و
من دقیقا بر عکس چیزی بودم که آنها فکر میکردند ، همانطور که قانون طبیعت میگوید برای اینکه چیزی را شکست دهیم باید بخشی از آن را هم داشته باشی.
آنگاه بود که این موجودات شوم فهمیدند دنیا فقط سیاه و سفید نیست بلکه سایه ها خاکستری هم وجود دارد و آن سایه ها من هستم .
فقط یه یک دلیل می توانستم آنها را شکست دهم ... اینکه منم جزوی از آنها هستم . سایه ای تاریک و عمیق که خودش هم هنوز درک کاملی از زندگی اش ندارد . که چرا این اتفاقات باید برای او بیفتد ، چرا او باید دلیل امید و ناامیدی این مردم باشد ؟
درست شنیدید من همزمان هم دلیل امید و هم ناامیدی این مردم بودم ، همانطور که عده ای تحسینم میکردند ، عده هم نفرت می ورزیدند. این هم یکی دیگر از قوانین طبیعت است ،نمیتوانی همه چیز را باهم داشته باشی. بالاخره این دنیا معامله ایست که هیچکس از آن رهایی نمی یابد ، یا تاجر می شوی و تجارت میکنی یا دستیار می شوی و خدمت میکنی .
به هر حال راهی برای رهایی نیست .
نفسی دیگر می کشم و به سایه های نالان خیره می شود ، گارد میگیرم و کاتانایم را در موقعیت مناسب قرار می دهم . بعد در یک لحظه حمله میکنم و همزمان که با درد سایه ها را جذب می کنم تعدادی از آنان را از بین می برم .به شکوه نابود شده ای که پس از ضربه ام روی زمین نقش میبندد نگاه میکنم .درد آور و از جهتی خوب است .آن سایه ها هم گیر افتاده اند گیر تنهایی و ناامیدی خودشان شاید ندانم برای چه ولی دردشان را درک میکنم .
هر چند برخی جنگجویان دیگر میگویند به من ربطی ندارد اما نمیتوانم نسبت به همنوعانم بی تفاوت باشم . در هر حال کار سختی ست ولی حقوق خوبی دارد . بالاخره باید در ازای سایه هایی که جذب میکنم و دردی که هر شب به دوش می کشم پولی بگیرم تا حداقل بتوانم روی آن درد ها را با خوشی خرج پولم سر پوش بگذارم . البته اوایل راه خوبی بود اما حالا تنها راه آرامشم خیره شدن به ماه است تا سپیده دم .
میگویند تاریک ترین لحظات شب درست قبل از طلوع سپیده دم است و من این تاریکی را دوست دارم چون می توانم برای لحظه ای کوتاه هم که شده با کسی همدردی کنم ...
کسی که وجود ندارد ...
شاید هم وجود دارد ولی من هنوز پیدایش نکرده ام.
کنج اتاق
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_t51c37z&btn=نامه.های.کنج.اتاق اینم لینک ناشناس احسا
میشه لطفاً نظرتون رو بهم بگید؟
https://eitaa.com/117652879/18 وایبتو میده
~~~
میدونی این واقعیته ولی دوست دارم بدونم چرا میتونی دقیق بهم بگی ؟
کنج اتاق
https://eitaa.com/117652879/18 وایبتو میده ~~~ میدونی این واقعیته ولی دوست دارم بدونم چرا میتونی دق
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/117652879/22 خب اونجا که خودت رو خوب نشون دادی و بعد شد بده، مثل امید بودن و ناامیدی، روشنایی و تاریکی، یا یه قسمت ها بخاطر چیزای منطقی
~~~
ممنونم ازت درسته 🥹