اونا اوریدیس رو به اورفئوس دادن اما به شرط اینکه وقتی اوریدیس دنبالش میاد، اورفئوس نباید سرش رو برگردونه و بهش نگاه کنه تا زمانی که به دنیای بالا رسیده باشن. اونا قبول کردن و راه افتادن. اورفئوس در طول مسیر آرزو میکرد که کاش میتونست فقط یک نگاه بهش بکنه تا مطمئن بشه که اون پشت سرش میاد. وقتی به جایی رسیدن که تیرگی تقریبا از بین رفته بود، اورفئوس پاش رو تو روشنایی گذاشت. بعد سر برگردوند تا به همسرش نگاه کنه. خیلی زود بود چون اوریدیس هنوز در دنیای مردگان بود. اورفئوس دست دراز کرد تا اوریدیس رو بگیره و بالا بکشه اما اون زن تو تاریکی ناپدید شد. اورفئوس فقط صدای ضعیف "خداحافظ" اون رو شنید. اورفئوس باز هم تلاش کرد تا همسرش رو بگردونه اما خدایان راضی نشدن. از اون به بعد سر به بیابون و جنگلهای خلوت گذاشت و برای رودها و درختان نواخت.
Space oddity
"He chooses the memory of her that's why he turns. He doesn't make the lover's choice but the poet's"
-portrait of a lady on fire