eitaa logo
کانال خبری اسپاد
41.6هزار دنبال‌کننده
20.5هزار عکس
8.3هزار ویدیو
417 فایل
جهت ارتباط با ما @Merfae #تحلیل #سیاست #امنیت
مشاهده در ایتا
دانلود
✅ تهدیدات جدی سیدحسن نصرالله... از مجموع سخنان چند ماه اخیر سیدحسن به روشنی فهمیده می‌شد که تصمیم حزب‌الله مبنی بر «حمله به اسرائیل» در صورت حمله‌ی آمریکا به ایران کاملاً جدی و قطعی است. اما سخنان دیروز سیدحسن نکته مهم اضافه و جدیدی داشت؛ گویا ایشان از موضع «هماهنگ کننده ارشد و سخنگوی کل محور مقاومت» صحبت می‌کردند و نه صرفاً دبیر کل حزب‌الله لبنان. لذا دامنه تهدید صادقانه ایشان از سطح حمله به رژیم صهیونیستی فراتر رفت و «همه منطقه» را شامل شد؛ یعنی حمله کل محور مقاومت به همه منافع آمریکا در منطقه و همه رژیم‌هایی که به نوعی با آمریکا در حمله به ایران همراهی و همکاری داشته باشند. بنابر این فرمودند: «جنگ با ايران يعنى جنگ با كل محور مقاومت؛ يعنى همه منطقه شعله‌ور خواهد شد. فكر مى‌كنم پيام به جايى كه بايد مى‌رسيد، رسيده باشد!» به نظر می‌رسد پیام سید دست‌کم به سه مقصد رسیده است: واشنگتن، تل‌آویو، ریاض! این است که می‌گوییم جمهوری اسلامی با حضور منطقه‌ای خود و ایجاد محور مقاومت، برای ایران «عمق راهبردی» و «قدرت بازدارندگی» به وجود آورده است. 👤 ادمین: حاج عماد 💻 خیمه گاه ولایت «کانال رسمی » ◀️ با کانال تخصصی از اوضاع سیاسی و امنیتی ایران و جهان باخبر شوید👇👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ خدا مشغول خلقت بود دنیا را، همان موقع علی در مسجد حنانه کفشش را رفو میکرد. خدا به آقای #حمیدرضا_برقعی سلامت و برکت بده . ماشاءالله به این شاعر #فقط_به_عشق_علی #فقط_حیدر_امیرالمؤمنین_است 👤 @kheymegahevelayat
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ درگیری در این منطقه بین یک جدید به اسم و آمریکا است به روایت طالب العواد کارشناس ضد ایرانی 👤 ادمین: حاج عماد ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 👥💬🗣 رسانه باشید و این مطلب را به جهت آگاهی جامعه با دوستان خود به اشتراک بگذارید. ✅ @kheymegahevelayat
🚩 الحاق یگانهای رزمی اطلاعاتی به منطقه دوم دریایی نداجا 🔹 آیین‌ الحاق یک فروند ناو اطلاعاتی، زیر دریایی کلاس غدیر، یک فروند یدکش و یک فروند بالگرد AB212 با حضور جانشین فرمانده نیروی دریایی ارتش و جمعی از مسئولان استانی در منطقه دوم دریایی ولایت مستقر در جاسک برگزار شد. ✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_پنجاه_و_چهارم یه دونه آروم دو دستی زدم توی سر خودم به فاط
با این حرف فاطمه، عاصف وسط پله ها ایستاد و انگار خشکش زد، برگشت به طرف من گفت: «فکر نمیکردم یک روز کم بیاری و متوسل بشی به خانومت.» خندیدم و گفتم: +حداقل با آسانسور میرفتی. از پله ها میری پایین خسته میشی. _خیلی روت زیاده. خییییلی.. خدا عاقبت هر دومون و بخیر کنه. فاطمه گفت: «من زنگ میزنم ناهار سفارش میدم. بیاید داخل.» بعد رفت سمت آشپزخونه و خودش و مشغول کارش کرد.. به عاصف گفتم: «بیا داخل بریم توی اتاقم کارت دارم.» رفتیم داخل اتاق کارم. چندلحظه بعد فاطمه در زد یه نوشیدنی آورد برامون. گفت: « آقا عاصف، ممنونم که روم و زمین نزدی و هنوز برای خواهر کوچیکت ارزش قائلی. » عاصف گفت: «فقط بخاطر شما موندم اینجا و نرفتم. وگرنه الان سرکوچه بودم تا برم اداره وسائلم و جمع کنم استعفام و بنویسم برم همون واحد قبلی یا اینکه برم دهاتمون توی زمین بابام کارگری کنم.» به فاطمه اشاره زدم بره. چون میخواستم با عاصف حرف بزنم. فاطمه رفت و به عاصف نگاه کردم دیدم سرش پایینه. گفتم: +من، بابت موضوع امروز ازت عذر میخوام. یه لحظه نفهمیدم چیشد. _هرچی بود تموم شد رفت. الانم اگر اینجا هستم بخاطر تو نیست. اهل دروغ گفتن هم نیستم که بخوام قمپز در کنم و بگم بخاطر مسائل امنیتی کشورم هست و از این حرفا !!  فقط به حرمت خانومته که اینجا هستم. همیشه برام مثل یک خواهر بوده. فقط به حرمت نون و نمکی بوده که سر سفره هم دیگه خوردیم. +پس بخاطر فاطمه منو ببخش. _عاکف تو خیال کردی من عمدا کوتاهی کردم. +ببین عاصف جان... _نه اجازه بده. جواب من و ندادی. تو واقعا خیال کردی من عمدا این کارو کردم؟ +عمدا مرتکب چنین اشباهی نشدی ! اما اشتباه سهوی تو، داشت تصمیمات کمیته سه نفره ای که من و حاج کاظم و حاج هادی هستیم رو به خطر می انداخت. بفهم لطفا. _خب چرا دستت روی من بلند شد. +یعنی تو بخاطر اینکه هولت دادم، ناراحت شدی؟ یقش و داد پایین گفت: _این زخم و ببین. این هول دادن هست رفیق؟ +راستی پیرهن نو مبارک.. بهت میاد. اون و که جر خورد چیکارش کردی؟ _باشه.. بشین مسخره کن.. زدی نابود کردی گردنم و !! من به سختی نفس میکشیدم، میدونی ریه هام مشکل داره. تنها کسی که میدونه تو هستی. اما جوری گردنم و گرفتی منو تا مرز کشته شدن بردی. چرا؟ چون که منه خر داشتم برای اون معاون توضیح میدادم باباجان نترس چیزی نیست و اتفاقی نمی افته و فقط قراره کاری که ما میگیم و انجام بدی. به اندازه سی ثانیه از دوربین غافل شدم. من آدمی هستم اگر اشتباهی کنم، اشتباهم و میپذیرم، اما رفتار تو فوق العاده اشتباه بود. بلند شدم رفتم دستش و گرفتم از روی صندلی بلندش کردم، بعد بغلش کردم، گفتم: +ببخشید. من اشتباه کردم. حق با تو هست. من تند رفتم. _ولمون کن تورو خدا. +عاصف؟ نگام کرد. بهش گفتم: +اگر بری، شاید اتفاق خاصی نیفته، اما من بی برادر میشم. بی همسنگر میشم.. بی رفیق میشم. درسته برادر دارم،درسته رفیق زیاد دارم، درسته همسنگر زیاد دارم، اما خیال میکنم یکی از برادرام و از دست دادم. پس نزار این اتفاق بیفته. _ هرچی بود تموم شد. من تصمیمم و گرفتم. +عاصف جان، تو با من مشکل داری، با سیستم که مشکل نداری بر میگردی میگی میخوام استعفا بدم برم دهاتمون. به این زودی کم آوردی؟ _برادرمن، من عاشق مملکتم هستم.. عاشق کارم هستم.. انقدر هم بچه ننه نیستم برای اینکه روی من دست بلند کردی بخوام استعفا بدم.. گفتم از بخشی که تو هستی میخوام برم. اگر موافقت هم نشد مجبورم بمونم تحملت کنم. کمی حرف زدیم، بعد از نیم ساعت از اتاق اومدیم بیرون، دیدم فاطمه نشسته روی مبل. دید منو عاصف ناراحتیم. بهم اشاره زد «حل شد؟» سرم و به علامت «نه» دادم بالا. فاطمه خیلی ناراحت شد.. معلوم بود دنبال این هست که عاصف و راضی کنه تا برگرده سرکارش. اما یه هویی گفتم: +عاصف. خندیدو گفت: _جانم. هردوتا خندیدیم و همدیگر و بغل کردیم. از قبل با هم هماهنگ بودیم که رفتیم بیرون جوری وانمود کنیم که انگار موضوع حل نشده. اما یه هویی خبر خوش و به فاطمه بدیم تا ذوق زده بشه. القصه، فاطمه هم کلی خوشحال شد. حالم خیلی بهتر شده بود. خانومم ناهار سفارش داد و نشستیم باهم به اتفاق عاصف ناهارو خوردیم، نمازمون و خوندیم، بعد من و عاصف رفتیم اداره. وقتی رسیدیم با عاصف رفتم دفتر.. بهش گفتم: +میخوام فوری تجهیزات و آماده کنید. عزتی که از سازمان اومد بیرون، هماهنگی های لازم و انجام بدیم که شما برید سمت اتاق کارش دوربین ها رو نصب کنید. فقط حواست باشه دوربین حرارتی هم باید در کنار دوربین های دیگه کار گذاشته بشه. الانم برو به اسحاق بگو بیاد اینجا. _چشم میرم.. اما قبلش یه سوال. +جانم بگو. _چرا ما از همون دوربین استفاده نمیکنیم؟ +چون که از لحاظ امنیتی به صلاح نیست. عاصف گفت: _میشه از لحاظ فنی بیشتر توضیح بدی؟
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_پنجاه_و_پنجم با این حرف فاطمه، عاصف وسط پله ها ایستاد و ا
گفتم: +آره. چرا که نه. ببین عاصف جان، اون دوربینی که اونجا نصب هست قدیمی هست و متعلق به جای دیگه هست. ما نباید استفاده کنیم وَ فیلم و آنلاین بفرستیم روی سیستم خودمون. از طرفی نمیشه بریم یه دونه اتاق مجزا بگیریم داخل سازمان اتمی و بخوایم 24 ساعته اونجا باشیم. باید دوربینی نصب بشه که مخصوص خودمون باشه و بچه ها اقدامات فنی ضدجاسوسی بر روی اون انجام بدن بعدش نصب بشه تا کارمون راه بیفته. _باشه.. به بهزاد بگم اسحاق و پیداش کنه بیاد؟ +آره بهش اطلاع بده. عاصف زنگ زد به اتاق بهزاد، بهش گفت که « اسحاق و پیداش کنه تا فوری بیاد پیش ما.» یه نکته ای روهم بگم.. این نیروهایی که وسط پرونده بهمون اضافه میشدن این نبود که یه هویی بگیم فلان شخص رو صدا بزنید بیاد اینجا.. این افراد از قبل در بخش ضدجاسوسی یا همون ضدنفوذ بودند و اون ها رو در کمیته سه نفره کنار انتخاب کردیم تا به وقتش ازشون استفاده کنیم.. بگذریم. بهزاد پیگیر اسحاق شد.. چند دقیقه بعد زنگ زد گوشی رو گرفتم که گفت: «آقا عاکف سلام. پیرو دستوری که آقاعاصف از طرف شما بابت اسحاق دادند پیگیری کردم اما فعلا بیرون هست.. گفته تا نیم ساعت دیگه میاد، منم گفتم وقتی رسید اداره، فورا بیاد دفتر شما.» اما دم اسحاق گرم، وقتی فهمید من کارش دارم، خیلی زودتر از نیم ساعت خودش و رسوند. وقتی بهزاد خبر داد که اسحاق رسیده رفتم در و باز کردم اومد داخل دفتر. بعد از کمی احوالپرسی و صحبت بهش گفتم: +کار خاصی یا پرونده خاصی نداری این روزا؟ _نه حاجی. تحت امرم. +امروز با عاصف میرید برای ماموریت به جایی. استندبای بمون تا خبرت  کنن بچه ها. حاج هادی نظرش این بود که در قسمتی از این پرونده ازت استفاده کنم. بمون کارای فنی و تجهیزاتیمون و انجام بده. _چشم. اتفاقا حاجی دیروز منو دید بهم گفت که آقاعاکف بهت نیاز داره و اسمت و دادم. حالا کجا هست این ماموریت؟ +جای دوری نیست.. همین دور و براست. یه کم میرید بازی میکنید بر میگردید. _به به. بسیار عالی. +عاصف تا 20 دقیقه قبل اینجا بود. رفته یه سر دفترش.. تو هم برو اونجا تا باهم دیگه وسیله هارو آماده کنید برای ماموریت امروز، چون دست تنهاست. احتمالا تا یک ساعت دیگه باید عازم بشید. اسحاق خداحافظی کردو از دفتر خارج شد.. همه چیز داشت خوب پیش میرفت.. ساعت حدودا 5 غروب بود. روز چهارشنبه.. بارون هم میزد.. صدای بیسیم در اومد: _عاکف__عاکف/ حدید؟ +بگو حدید.. میشنوم. _ درجریان باشید که سوژه محل کارش و ترک کرد.. اما مسیر روزهای قبلی رو نمیره.. ظاهرا داره میره جاهای دیگه. +کنترلش کن ببین کجا میره.. منم در جریان بزار. تمام. _دریافت شد. تمام. بهزاد زنگ زد اتاقم.. گوشی رو گرفتم.. گفت: _ معاونِ ریاست سازمان انرژی اتمی پشت خط امن هستند. +وصلش کن. وصل که شد گفتم: +سلام. بفرمایید. _سلام آقا عاکف. +جانم آقای معاون. _الان از طریق دوربین ها دیدم که خروج کرده. +باشه ممنونم.. همکارانم میان سازمان، بعدش درب اتاق شخص مورد نظرو باز کنید تا کارشون و برسن. _چشم منتظرم. قطع کردم و زنگ زدم به بهزاد گفتم: «همین حالا فوری به عاصف و اسحاق خبر بده بیان اینجا.» پنج دقیقه بعد هر دوتا اومدن. به عاصف گفتم: +با اسحاق میرید کارهارو انجام میدید. خوب که مطمئن شدید، بعدش خروج میکنید. حواستون باشه ردی از خودتون به جا نگذارید. بیسیم زدم به حدید: +حدید /عاکف... صدای من و داری؟ _بله حاجی. درخدمتم. +موقعیت؟ _داریم میریم سمت کرج. +پس مشخص شد کجا میره. حواست باشه اگر احساس کردی داره بر میگرده سمت محل کارش به من اطلاع بده. _چشم. روم و کردم سمت عاصف بهش گفتم: اینم از این، که خیالتون جمع باشه و کارهایی که به شما واگذار شده رو با دقت و آرامش انجام بدید. فقط نصب کردید زنگ بزنید بهم خبر بدید. احتمالا تا شما برسید اونجا وَ کاراتون تموم بشه، دو ساعتی طول میکشه.. منم دارم مقدمات کوچ به یک خونه امن و فراهم میکنم که تا ساعات آینده با تموم تجهیزات و نیروهامون ان شاءالله تعالی اونجا مستقر میشیم. اگر خدا بخواد تا بیست دقیقه دیگه خبرش  میاد. کاراتون تموم شد تصویر و بفرستید روی مانیتوری که با کد و رمز براتون میفرستم. ادامه دادم و به عاصف گفتم: +درب سازمان اتمی که رسیدید، با معاونت اونجا هماهنگ باش چون منتظرتونه. وقتی رسیدید شمارو هدایت میکنه به سمت اتاق عزتی. فقط عاصف جان حواستون باشه که زیاد وقت ندارید.. ممکنه هر لحظه برگرده. یه کاغذ و قلم گرفتم برای عاصف یه مطلب محرمانه ای رو نوشتم دادم دستش. وقتی محتوای روی کاغذ رو خوند برش گردوند به منو گفت: «حله.» حالا شما بعدا متوجه میشید چی نوشتم. کپی و هرگونه استفاده فقط باذکر منبع و لینک کانال و نام نویسنده مجاز است. وگرنه قابل پیگیری خواهد بود. ✅ @kheymegahevelayat
🔴 ، تحلیلگر عراقی: حکایت از آن دارد که اگر نفتکش ۱ مجدداً بوسیله آمریکا و یا متحدانش توقیف شود اتفاق خاصی در منطقه رخ خواهد داد. 🌍 @kheymegahevelayat
✅ احتمال ممنوعیت تحصیل فرزندان مسئولان در خارج از کشور. 🔹سخنگوی کمیسیون حقوقی مجلس: اگر فرزندان مسئولان قصد تحصیل در خارج از کشور را دارند باید در مراکز تحصیلی کشورهای دوست تحصیل کنند. 🔹قرار است طرحی در این خصوص در کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس بررسی شود 👤ادمین: حاج عماد ✅ @kheymegahevelayat
⭕️ سال گذشته ، جناب آقای دکتر زاکانی ، نماینده سابق مجلس شورای اسلامی ، در یک توئیت خود نوشت : " پنج سال پیش به آقای علوی گفتم برخی حرف های رئیس و حراست سازمان انرژی اتمی ، مثل حرف های نخست وزیر اسرائیل است و جواب شنیدم همه حرف های نخست وزیر اسرائیل بد نیست !" 👤 ادمین: حاج عماد ✅ @kheymegahevelayat
⭕️ کسی اصلا خبر داره #مسعود_سلیمانی کیه و چرا آمریکایی ها گروگان گرفتنش؟ این فرد جزو ۱۰۰ دانشمند برتر دنیاست ، مهر ۹۷برای کار تحقیقاتی به آمریکا می‌ره اما برنمی‌گرده و الان در زندان هست اونم کنار کارتن خواب ها و اوباش آمریکایی... آقای ظریف! آقای دستگاه دیپلماسی! کجایید؟ 👤 ادمین: حاج عماد ✅ @kheymegahevelayat
‏روزنامه ایران تیتر زده مروری بر مواضع سید حسن نصرالله و سردار سلیمانی نسبت به ظریف، دوگانه کاذب مقاومت-مذاکره. دیگه وقتشه اسم روزنامه رو عوض کنن بذارن؛ صدای اسرائیل. دوگانه کاذب فقط معیشت-کنسرت، معیشت-استادیوم، معیشت-سایه جنگ! ✅ @kheymegahevelayat
🔸🔹 ارتش"یمن" فقط در"یک عملیات" با "10 پهپاد" انتحاری "1200کیلومتر" به خاک عربستان نفوذ کرد از تمامی"رادارهای آمریکایی" گذشت و "پالایشگاه ومیدان نفتی الشبیه سعودی" رو در"نزدیکی مرز امارات" "بمباران" کرد این صدای مقاومته که گوش‌های کر شده غرب‌زده‌ها نمی‌شنون، صدای افول آمریکا و شرکا. ✅ @kheymegahevelayat