کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_چهار بعد از مراسم تودیع و معارفه ای که برگزار شد و
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_صد_و_پنج
درمورد خانوم 3200 باید بگم:
«خانومی هست با قدی حدودا 170 و وزن 60... خانوم 3200 دوره های اطلاعاتی و امنیتی خودش رو اوایل دهه 80 در ایران وَ لبنان گذرونده بود.. دیگه بیشتر از این اجازه ندارم توضیح بدم. فقط میتونم بگم انصافا زنی زرنگ و یک چریک امنیتی بود.»
بگذریم...
اما بریم سراغ مشاهدات از دوربین امنیتی نصب شده در اون خیابون:
« بعد از اینکه میثم تصاویر دوربین امنیتی که در اون خیابون نصب بود برای من فرستاد، دیدم که 3200 عین یه آدمی که انگار 30 سالی میشه کارش قفل و کلید سازی هست درب خونه رو عین آب خوردن باز کرد و رفت داخل. وقتی وارد شد دیگه از لنز دوربین امنیتی ما خارج شد. من دیگه چیزی ندیدم... اما باید کوچه رو زیر نظر میگرفتیم تا همه چیزتحت کنترل باشه. پنج دقیقه ای گذشت اما از طرف 3200 خبری نیومد که چی میبینه و چه وضعیتی داره.. از طرفی به صلاح نبود که من برم روی خطش. چون قسمت حساس عملیات بودیم.. خیلی براش دلشوره داشتم که نکنه اون بلاهایی که سر من و عاصف اومد سر اونم بیاد.
پنج دقیقه بی خبری تبدیل شد به 10 دقیقه.. شد یک ربع... اما بازم خبری نشد. هم من وَ هم عاصف نگران همکارمون شدیم.. عاصف تسبیح دستش بود و صلوات میفرستاد که نکنه برای 3200 اتفاق مشابه ما افتاده باشه.
یک ربع بی خبری شد بیست دقیقه.
دیگه دل توی دلم نبود... دیدم خیلی طول کشید تصمیم گرفتم بیسیم بزنم، اما به خودم گفتم عجله نکن عاکف.. باید بازم صبر کنی... طبق معمول بلند شدم دستم رو گذاشتم داخل جیبم، قدم زدم و مشغول قرائت آیت الکرسی شدم. توسل کردم به حضرت صاحب الزمان... داخل اتاقم میچرخیدم و زیر لب برای 3200 ذکر میگفتم. همینطور که مشغول قدم زدن بودم یه هویی صدای بیسیم در اومد... فورا برگشتم سمت میز کارم بی سیم و گرفتم...
3200 بود... گفت:
_آقا عاکف صدای من و دارید؟
گفتم:
+تو که جون به لبمون کردی خانوم 3200، بگو ببینم چی شده.
_نگران نباشید چیزی نیست.
+پس چرا انقدر طول کشید؟
_ مزاحم داشتم.
+خب بعدش..
_یه سگ داخل حیاط بود که باید ساکت مینشستم ... بخاطر اینکه صداش در نیاد و پارس نکنه مجبور شدم با شوکر از پا درش بیارم.
+آفرین.. کار خوبی کردی... خب الآن وضعیت چطوره؟ چی میبینی؟
_الآن داخل حیاطم .. اینجا خیلی بزرگه.. ممکنه در تیر رس باشم... درخت های زیادی داره... دارم آروم آروم میرم سمت پله ها. ولی اینجا خیلی بوی بدی میاد. بوی فاضلاب نمیتونه باشه.. احساس میکنم بوی نامطبوعی که وجود داره عادی نیست.
تپش قلب گرفتم... واااای.. نکنه همون چیزی که به ذهنم رسیده بود باشه. خدای من.... صدام و بردم بالا بهش گفتم:
+3200 مواظب باش. تاکید میکنم مواظب باش.. ممکنه دام باشه. همه چیزو خوب چک کن.
_آقاعاکف رسیدم نزدیک پله ها...
+چی میبینی؟
*یه نکته ای رو همینجا خدمت شما مخاطبان محترم #خیمه_گاه_ولایت عرض کنم.. اونم اینکه خانوم 3200 دستش بیسیم نبود، بلکه داخل گوشش یه گوشی ریز بود که من اگر پشت بیسیم فریاد هم میزدم فقط خودش میشنید و صدای من در مکان مورد نظر پیچیده نمیشد.. اینارو گفتم تا بعدا براتون سوال نشه که چطور سوژه ها صدای ما رو در اون ساعت از شب وقتی حرف میزدیم نمیشنیدن... 3200 به شدت آروم حرف میزد.*
وقتی گفتم چی میبینی، گفت:
_درب ورودی هال_پذیرایی کمی باز هست...اما به داخل خونه اشراف ندارم.. خیلی تاریکه.. بازم تکرار میکنم، هرچی نزدیک تر میشم بوی بد بیشتر میشه. دیگه واقعا تحملش داره سخت میشه. ممکنه تهوع کنم. با صدای تهوع من...
حرفش و قطع کردم گفتم:
+مسلحی؟
_آماده شلیک هستم.
+نرو سمت در! ممکنه فائزه بفهمه.. یا برات دام پهن کرده باشه !
_یه پنجره هست.. میتونم برم پشتش قرار بگیرم.. اجازه میدید؟
+لطفا مواظب باش یه وقت گاف ندی 3200 !! برو بالا... مواظب باش..
شاید چیزی حدود 30 ثانیه گذشت، اومد روی خطم گفت:
_آقاعاکف من پشت پنجره هستم.
+مشاهدات عینی رو تشریح کن.
پنج ثانیه/ده ثانیه...جوابی نیومد.
تکرار کردم:
+3200 مگه با تونیستم.. گفتم مشاهدات عینی رو تشریح کن.. قدم از قدم بر نمیداری مگر با مشورت من... نرو جلو.. صدای من و داری؟
پانزده ثانیه...اما جوابی نیومد.
+3200 صدای من و داری؟
_چندلحظه صبر کنید قربان.
کفرم داشت بالا می اومد.. اعصابم به هم ریخت.. یعنی اگر 3200 زن نبود، از همون پشت بیسیم دوتا حرف کلفت بارش میکردم...
یه هویی گفت:
_آقاعاکف..
+کشتی ما رو.. بگو ببینم چی میبینی.
_چندلحظه صبر کنید.. تاریکه... باید چراغ قوه بزنم...
+نزن... اصلا اینکارو نکن.. ممکنه از پشت شیشه هدف قرار بگیری.
یه هویی با هیجان و عجله گفت:
_ جنازه.. صدای من و دارید؟ جنازه میبینم.
+چییییی ؟؟؟؟؟!!!!!!! چی گفتی؟؟ دوباره تکرار کن..
عاصف بلند شد از روی صندلی گفت: « این چی میگه؟ گرفته ما رو؟ »
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_پنج درمورد خانوم 3200 باید بگم: «خانومی هست با قد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_صد_و_شش
به عاصف گفتم:
+عاصف ، شک ندارم فائزه رو حذفش کردن. گنجینة الاسرار این پرونده رو حذف کردن.. ای لعنت بر این شانس. اه.
_آخه چرا؟
چیزی نگفتم... همزمان حدید اومد روی خطم:
_عاکف عاکف/ حدید؟
+چیه حدید؟ فورا بگو ببینم چیشده؟
_سوژه مورد نظر از خونه اومده بیرون. یه تاکسی فرودگاه هم رسیده روبروی خونش.. سوژه داره سوار ماشین میشه..دوتا چمدان هم به همراه داره.
خشکم زد. یه لحظه سرم تیر کشید... باید تصمیم درست میگرفتم. فورا رفتم روی خط 3200:
+3200 صدای من و داری؟
_بله آقا عاکف.
+فورا خونه رو ترک کن. از پنجره فاصله بگیر. تکرار میکنم فورا بیا داخل حیاط و خیلی حرفه ای خونه رو ترک کن.
_چشم.. ولی من میتونم برم داخل اتاق بالای سر اون جنازه.
صدام و بردم بالا گفتم:
+تو این کار و نمیکنی.. فهمیدی چی گفتم؟ این یک دستور هست.. سمت اون در نمیری.. فورا خونه رو ترک کن... شیرفم شد؟
چشم.
+اومدی بیرون از منطقه مورد نظر فاصله بگیر.
_چشم.
بلافاصله بیسیم زدم به حدید:
+حدید اعلام وضعیت کن؟
_ در حال حاضر پشت خودروی مورد نظر حامل سوژه قرار دارم و مشغول رهگیری هستم.
+موفق باشی.. با رعایت تمام جوانب امنیتی به رهگیری ادامه بده.
_چشم حاجی.
بیسیم زدم به سعید 3:
+سعید 3 کجایی آقاجان؟
_ من طبق دستور شما برای کمک و پشتیبانی از 3200 وارد منطقه مورد نظرتون شدم.
رفتم نشستم پشت میزم.. چشمام و بستم تمرکز کردم.. ملک جاسم خیلی برای من مهم بود.. باید یه تصمیم حساب شده میگرفتم.. یا باید دستگیر میشد یا...
توسل کردم به حضرت امام هادی علیه السلام.. به دلم افتاده بود به اون حضرت متوسل بشم. نمیدونم چرا از دوران بچگیم به امام هادی «دهمین امام شیعیان و پدربزرگ امام زمان علیه السلام» علاقمند بودم.
دیدم عاصف داره نگام میکنه. معلوم بود منتظر تصمیم و اقدامات لازم من بود...
جمله ای کوتاه گفتم: « آماده شو باید بریم. »
بیسیم زدم به 3200:
+3200 ... عاکفم. داری صدای من و؟
_بله آقا عاکف.
+اومدی بیرون؟
_بله اومدم.
+خداروشکر. حواستون به خونه باشه.
_دریافت شد.
+یه سوال دارم. میدونم تاریک بود.. اما فقط میخوام بدونم که آیا دور و برت دوربین هم دیدی یا نه؟ چشمت به این چیزا نخورد؟
_یه دونه دوربین دیدم، اونم نزدیک همون دیواری قرار داشت که فائزه ملکی کنارش افتاده بود.
+ممنونم.. تمام.
*نکته: تحلیل من از اون مکان و دوربین/ از اتفاق داخل اون خونه بخصوص قتل فائزه / ماجرای پس از قتل وَ رویت نشدن ملک جاسم طی دو روز / تحليل من از اتفاقات یک هفته قبل از قتل فائزه یعنی زدنِ منو عاصف و...
تحلیلم بر این اساس بود که بعد از قتل فائزه ملکی، ملک جاسم میدونست افسران امنیتی سرویس اطلاعاتی ایران اون خونه رو کشف میکنن. با اون باگی هم که در این پرونده وجود داشت، ملک جاسم نامرد به قطع و یقین میدونست که ما وارد اون خونه میشیم.
برای همین میخواست همزمان، هم آثار قتل فائزه رو از بین ببره وَ هم اینکه تیم ما رو دود کنه بفرسته هوا.
چون قبلا مشابه چنین اتفاقی در بعضی از پرونده ها وجود داشت... به همین دلیل چنین احتمالی خارج از ذهن نبود که پس از قتل فائزه، ملک جاسم داخل اون خونه دوربین کار گذاشته باشه وَ یا بمب تایمری وَ دست سازِ کنترل از راه دور برای از بین بردن ما وَ نزدیک نشدن ما بهش قرار داده باشه.
به همین دلیل در کمتر از صدم ثانیه تصمیم گرفته بودم به 3200 بگم وارد اتاق نشه، تا بخاطر نصب اون دوربین، ملک جاسم با ابزار فنی که در اختیار داشت از حضور ما مطلع نشه.
✅ هرگونه کپی و استفاده فقط با ذکر منبع و لینک #کانال_خیمه_گاه_ولایت_در_ایتا و نام صاحب اثر #عاکف_سلیمانی مجاز است
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
🔸روزمان را با #قرآن آغاز کنیم...
● در جنگ نظامی و در جنگ سیاسی و در جنگ اقتصادی، در هر جایی که صحنهی زورآزمایی است، در مقابل دشمن باید ایستاد.
سوره الأحزاب (33) : آيه 15
● وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلاً (15)
● در حالى كه آنان پيش از اين با خداوند پيمان بسته بودند كه (به دشمن) پشت نكنند و پيمان الهى بازخواست شدنى است.
🔸امام خامنه ای در دیدار پنجاه هزار فرمانده بسیج سراسر کشور ۱۳۹۲/۰۸/۲۹
● این عهدی که میگوید مؤمنین با خدا بستهاند و بعضی از مؤمنین به این عهد بهنیکی وفا کردند و پای این عهدشان ثابتقدم ماندند، همان است که چند آیه قبل در همین سورهی مبارکه میفرماید که
● «و لَقَد کانوا عهَدُوا اللهَ مِن قَبلُ لا یُوَلّونَ الاَدبار»؛
● با خدای متعال عهد کرده بودند که از مقابل دشمن فرار نکنند، به دشمن پشت نکنند. رها کردن مواضع و عقبنشینىِ منهزمانه در مواجههی با دشمن، از جملهی چیزهایی است که قرآن تأکید میکند که نباید انجام بگیرد؛ در جنگ نظامی و در جنگ سیاسی و در جنگ اقتصادی، در هر جایی که صحنهی زور آزمایی است، در مقابل دشمن باید ایستاد؛ باید عزم شما بر عزم دشمن پیروز بشود، باید ارادهی شما بر ارادهی دشمن غالب بشود؛ و میشود و این ممکن است. در عرصهی هر گونه جهاد و کارزاری، پشت کردن به دشمن و هزیمت کردن، از نظر اسلام و قرآن ممنوع است...
✅ @kheymegahevelayat
فرمانده کل سپاه :
🔸ایران قتلگاه تحریم اقتصادی دشمن شده است/ همه ی آرزوی رئیس جمهور آمریکا چند دقیقه مذاکره با یک مقام ایرانی است...
● سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نتیجه عاشورا است.
● عاشورا به ما میگوید که با هیچ بهانهای نمیتوان میدان جهاد را ترک کرد.
● اعمال دشمنان سبب فرصت یابی ایران شد.
● دشمنان از دور و نزدیک از طریق ماهواره ها و حضورهای مستقیم این مهم را مشاهده میکنند که هیچ یک از شهرهای ایران چهره یک کشور تحریم شده ندارد.
● همه شهرها در حال آبادتر شدن هستند و نشان میدهد که ظرفیتهای این ملت فراتر از دامنه قدرت دشمنان در تحریم و فشار و انزوا هستند.
● آمریکا تنها کشوری است که اعتبار از دست رفته خود را تنها با مذاکره با مقامات ایرانی میبیند.
● هیچ کس مذاکره نمیکند و همه میدانند مذاکره بازی در میدان و هدف دشمن است و هیچکس دشمن را در رسیدن به هدف یاری نمیکند کما اینکه دشمن هم در حل مشکلاتمان ما را یاری نمیکند.
● اینکه ما دشمن را با قفل شدن در سیاست مواجه کردهایم این قدرت است و توپ و تانک و موشک جلوه و محصول قدرت هستند.
👤 ادمین: فاتح اسرائیل
✅ @kheymegahevelayat
🔸توصیه رهبری به هیئت های عزاداری
رهبر انقلاب:
💠 صدای بلندگوها در مراسم عزاداری موجب اذیت مردم نشود.
💠 توصيهٔ من به عزاداران اين است كه موجبات ناراحتى مردم را فراهم نكنند... اين حرف كه: «نه! مال امام حسين است كسى كه خوابش نمىبرد مىخواهم خوابش نبرد»، اين حرف غلطى است، به هيچ وجه مورد قبول نيست.
💠 بعضىها سينهزنى مىكنند، پشت بلندگو. خب پشت بلندگو چرا؟
💠 روضه و مرثیهخوانی و سخنرانى اگر بناست از بلندگو پخش شود، بايد در بين مستمعين پخش شود. در خيابان و پشت بام و محله كه مستمعى ندارد اين گوينده!
💠 بيرون مجلس، ساعتهاى دير وقت شب، مردم را اذيت كردن، یک بيمار را از خواب انداختن، اين با هيچ منطق اسلامى و حسينى تطبيق نمىكند...
👤 ادمین: فاتح اسرائیل
✅ @kheymegahevelayat
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹وقتی که شهدا را صد ساله را یک شبه رفتند...
فیلمی از اخلاص و ارادت شهید مدافع حرم نوید صفری در کفشداری حرم دردانه ارباب بی کفن، حضرت رقیه سلام الله علیها...
👤 ادمین: فاتح اسرائیل
✅ @kheymegahevelayat
تیر خلاص ذوالنوری به ماجرای #صدرالساداتی ها:
صدرالساداتیها با تصمیم خودشان به قم بازگشتهاند
رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس:
🔹آقایان صدرالساداتی ربوده و مفقود نشدند و کسی هم آنها را به جایی منتقل نکرده است.
🔹خودشان در مسیر قم-تهران یعنی اطراف مجموعه خدماتی مهتاب، تصمیم می گیرند که موبایل های خود را خاموش کنند و به قم برگردند.
🔹آنها به منزل برادر آقای غفاری (غفار عباسی مراغه ای) میروند بدون اطلاع خانواده و به کسی هم خبر نمی دهند.
🔹اینکه نیت و انگیزه آنها چه بوده را نمی دانیم و هیچ برخورد قضایی هم وجود نداشته است.
✅ @kheymegahevelayat
🔸پمپئو لبنان را تهدید کرد.
● وزیر امور خارجه آمریکا طی نامهای تهدید آمیز به دولت لبنان هشدار داد اگر کارخانه تولید موشک حزبالله هر چه زودتر تعطیل نشود، مورد حمله رژیم صهیونیستی قرار میگیرد.
👤 ادمین: فاتح اسرائیل
✅ @kheymegahevelayat
✅ انديشكده آمريكایی: از امام دوازدهم شيعيان غافل نشويد!
انديشكده هادسون:
● در هنگام ارزيابی سناريوی بعدی در مقابله با ايران و روند اقتدار آفرين اين كشور نبايد از ايدئولوژی آخرالزمانی آن غافل شد!
● سياستگذاران در غرب بايد ديدگاه آخرالزمانی ايران را جدی بگيرند، ديدگاهی كه در آن معتقد به ظهور امام دوازدهم (ع) شيعيان هستند و اين ديدگاه، نقش مهم و راهبردی را در سياستهای اين كشور ايفا میكند.
✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_شش به عاصف گفتم: +عاصف ، شک ندارم فائزه رو حذفش کر
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_صد_و_هفت
شخصا تماس گرفتم با اداره.. به واحد چک و خنثی گفتم فورا بیان در محل مورد نظر مستقر بشن. به عاصف گفتم با اداره برق هماهنگ کنه تا برق اون منطقه ای که فائزه ملکی در اون خونه به قتل رسید رو قطع کنن. چون احتمال دادم داخل خونه بمب کار گذاشته شده باشه. یه تیم فرستادم تا شعاع 500 متری خونه مورد نظر رو از حضور مردم خالی کنند. حالا ساعت چند بود؟؟ تقریبا نزدیک 01:10 دقیقه بامداد.. خالی کردن منطقه مورد نظر در اون تایم خیلی سخت بود.. چون مردم خواب بودن.. بعضیاشون نوزاد داشتن و...!! خلاصه دردسر زیادی داشتیم تا بخوایم مردم رو از منطقه دور کنیم. عاصف با بچه های نیروی انتظامی برای کنترل مردم وَ نزدیک نشدن اون ها هماهنگ کرد.
اسلحم و برداشتم و رفتم پایین سمت ماشین. سوار شدم و میثم درب خونه رو باز کرد.. عاصف گردون رو چسبوند تن شیشه جلوی ماشین و به سرعت رفتیم سمت خونه ای که فائزه ملکی به قتل رسیده بود.
در مسیر خونه مورد نظر بودیم که بیسیم زدم به حدید:
+ حدید_حدید / عاکف؟
_ بفرمایید حاج آقا؟
+اعلام موقعیت! اعلام وضعیت!
_ داریم از محدوده شهری خارج میشیم.
+مسیرت کجاست؟
_اینطور که معلومه داریم میریم سمت مهر آباد.
فورا زنگ زدم به خونه امن 4412.. به خانوم افشار گفتم:
+در مسیر همت و تهران پارس و ترمینال شرق و مسیری که به مهرآباد وصل میشه، نزدیک ترین نیروهای پیاده ی ما رو آماده کنید. اصلا کسی رو در اون نزدیکی داریم؟
_ بله. یکی گردو فروش هست. که نزدیک مسیر مهر آباد مستقر شده. بقیه هم در پوشش راننده نیسان و گشت آزاد فعالن.
+خانوم افشار خوب دقت کن چی میگم. همین الان گردوفروش و فعال کن.. احتمالا ملک جاسم میره سمت مهرآباد.. درصورتی هم که حدید به نیروی کمکی نیاز داشت باید بهش دست بدن. فورا با حدید کانکت شو، مشخصات اتوموبیل حامل سوژه رو بگیر بفرست برای نیروی گردو فروشمون که نزدیک مهرآباد فعاله.
_چشم.
رفتیم سمت خونه مورد نظر... وقتی رسیدیم دیدم برق اون منطقه کلا قطع شده و بچه های ما و نیروی انتظامی دارن فورا خونه های اطراف و تخلیه میکنن.
دلیل اینکه گفتم برق منطقه رو قطع کنن این بود که باید دوربین ها از کار می افتاد.. یا اگر بمب ساعتی، یا بمب هایی که خیلی حرفه ای پشت درب جاساز شده بود، ممکن بود با هرگونه حرکت نا به جای ما منفجر بشه، وَ معلوم نبود چه خسارت بزرگی درانتظارمون بود. چون یه پرونده ای داشتیم که جاسوس مورد نظر از قبل داخل خونه بمب کار گذاشته بود و با دوربین چک میکرد. وقتی بچه ها رفتن داخل خونه از جایی دیگه خونه رو زیر نظر داشت و به محض ورود بمب و از جایی نامعلوم منفجر کرد. دلیل این تصمیم من برای این بود که از حریفمون رو دست نخوریم...
داوود ، جواد ، سیدرَضی ، از بچه های گروه چِک و خنثی رسیده بودن... سیدرَضی سرتیم گروه بود و فرمانده این جمع سه نفره ی خنثی کردن بمب.. براش شرح دادم همه چیز و. چراغ قوه زدیم رفتیم داخل.
رضی و تیمش همه جارو کنترل کردن. از حیاط خونه شروع کردن. بعدش زیر زمین و کنترل کردن.
با احتیاط کامل، وَ در نظر گرفتن تمام جوانب وارد هال و پذیرایی شدن.. کل خونه رو زیر و رو کردند.
سرانجام داخل سرویس بهداشتی دیدن یک بمب بسيار قوی جاساز شده بود که سیدرضی شخصا خودش اون و خنثی کرد. خداروشکر دیگه تهدیدی وجود نداشت. به عاصف سپردم تا به 4412 بسپره با اداره برق ارتباط بگیرن که برق منطقه رو وصل کنن...
ساعت 3 صبح شده بود.. شخصا رفتم از مردم بابت اینکه از خونه هاشون آوردیمشون بیرون عذرخواهی کردم.. بعضی ها سرمون غر زدن، یکی گفت جمهوری اسلامی هست دیگه باید هر روز یه مسخره بازی در بیاره برای مردم.. یکی گفت خیر نبینید از زندگیتون که انگار خدا کل روز رو ازتون گرفته بعد شب میاید کارای برقی میکنید بعد به مردم میگید بیاید بیرون تا خونتون آتیش نگیره. یکی میگفت این همه سال از انقلاب میگذره هنوز عرضه ندارن کاراشون و درست درمون انجام بدن، بعد مدعی هستند میخوان کاخ سفید و حسینیه کنن و اسرائیل و فتح کنن. زرشک.
و...
میون تموم این هجمه ها چشمم افتاد به یه دختر کوچولو دیدم داره بازیگوشی میکنه وَ هی میره این طرف اونطرف.. آخرش اومد سمت من.. مادرش هی میگفت غزل کجا میری برگرد.. اومد سمتم، جلوش زانو زدم بوسیدمش.
غزل خانوم زیبا و کوچولو که رفت، داشتم بلند میشدم برم به ادامه کارها برسم، دیدم یه پیر مردی اومد سمتم، گفت:
«جوون، نگران نباش. مردم گاهی یه چیزی میگن.. شما به دل نگیر پسرم. کارتون و همینکه درست انجام میدید و نگران ما مردم هستید یک دنیا می ارزه.»
پیشانی نورانیش و بوسیدم، چیزی نگفتم. فورا برگشتم سمت خونه ای که فائزه داخلش به قتل رسیده بود.
وقتی وارد شدم جنازه رو دیدم.. بوی گندش داشت همه رو خفه میکرد. بچه های تیم پزشکی اداره هم اومده بودن.. از جمع فاصله گرفتم رفتم سمت عاصف.