eitaa logo
کانال خبری اسپاد
41.7هزار دنبال‌کننده
20.5هزار عکس
8.3هزار ویدیو
417 فایل
جهت ارتباط با ما @Merfae #تحلیل #سیاست #امنیت
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال خبری اسپاد
🔸 پشت پرده انتشار فیلم غیر اخلاقی منتسب به احمد علی مقیمی چیست؟ ✅ @kheymegahevelayat
🔸پشت پرده انتشار فیلم غیراخلاقی منتسب به احمدعلی مقیمی چیست؟ ● یک مقام آگاه امنیتی، پشت پرده شوم انتشار فیلم غیراخلاقی منتسب به یک نماینده سابق مجلس را فاش کرد. ● به گزارش  به دنبال انتشار فیلم غیراخلاقی منتسب به ، نماینده دوره هشتم و نهم مجلس شورای اسلامی در فضای مجازی، یک مقام امنیتی توضیحاتی در این باره ارائه داد. این مقام آگاه امنیتی گفت: ● متهم فراری که به اتهام به اعدام محکوم و قبل از اجرای حکم به صورت غیر قانونی از کشور گریخته است با هدایت سرویس‌های اطلاعاتی دشمن و با اجیر کردن افراد مرتبط در داخل کشور با پوشش‌های مختلف با برخی افراد دارای سوابق مدیریتی ارتباط پیدا کرده و پس از تهیه فیلم از روابط شخصی آن‌ها طی تماسی از خارج از کشور درخواست اطلاعات محرمانه و پول نقد می‌نماید که با مقاومت آقای احمدعلی مقیمی مبادرت به انتشار مستندات در فضای عمومی کرده است. این مقام آگاه افزود: ● قربانیان با خانمی که مامور این ارتباط شده است به صورت شرعی و قانونی عقد موقت داشته لیکن از اهداف شوم دشمن اطلاعی نداشته و مبتلا گردیده‌اند. کلیه اعضای داخل این شبکه دستگیر شده و در مرحله تحقیقات قضایی هستند. این مقام امنیتی در پایان ضمن هشدار درباره نقشه‌های شوم دشمنان تاکید کرد: ● توصیه می‌شود افراد در ارتباطات شخصی مراقب اقدامات سوء دشمن باشند... 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ✅ با کانال تخصصی ، لحظه به لحظه از مطالب و تحلیل ها و خبرهای مهم سیاسی و امنیتی ایران و سراسر جهان آگاه شوید. 💻 خیمه گاه ولایت «کانال رسمی » ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
175.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ حقارت یک ملت با پیشینه ۲۵۰۰ سال تمدن. جناب چه کردی ک اینگونه حقیر شدیم؟ این بود زبان دنیا؟ [فیلم جلوگیری مامور آمریکایی برای خروج از محدوده تعیین شده] ✅ @kheymegahevelayat
معاون عملیات سپاه: 🔸جمهوری اسلامی تا بالای سر اسرائیل رفته است/ دست از پا خطا کنند، باید پاره پاره‌های تل آویو را از قعر مدیترانه جمع کنند. سردار عباس نیلفروشان: ● اسرائیل اصلا در اندازه‌ای نیست که بتواند نظام مقتدری مانند جمهوری اسلامی که تا بالای سرش رفته است و از شرق و غرب و شمال و جنوب او را محاصره کرده تهدید کند. ● نتانیاهو و تیمش که اهل عمل نیستند اما اگر دست از پا خطا کنند، باید پاره پاره‌های تل آویو را از قعر مدیترانه جمع کنند و چیزی از اسرائیل باقی نمی ماند که بخواهند بر پایه اش عرض اندام کنند. ● ما وقتی پهپاد آمریکایی را می زنیم، فکر پاسخ دوم راهم می‌کنیم و برای همین ما در آمادگی کامل بسر می بردیم تا پاسخ دشمن را بدهیم... 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
ترامپ: ● این هفته با یکی از دوستانم (وزیر خارجه اسرائیل) صحبت کردم. ● از او پرسیدم کدام کاری که من انجام دادم برای شما مهم‌تر بود: منتقل کردن سفارت آمریکا به اورشلیم (بیت‌المقدس) یا به رسمیت شناختن بلندی‌های جولان؟ ● او گفت، هیچکدام! مهم‌ترین کار، کارهایی است که شما درباره ایران انجام دادید. گفتم، می‌دانی، هیچ‌وقت اینطور به قضیه نگاه نکرده بودم ولی با شما موافقم! 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
● گروهی از اسرائیلی‌ها در برابر خانواده‌ی کودک هجده ماهه‌ی فلسطینی که با آتش زدن خانه‌اش کشته شد، می‌خندند و شعار می‌دهند: "علی کجاست؟/ علی کباب شده!" پ ن: این حرام زادگان و حرام لقمه ها مانند اسلاف گذشته خود از سوزاندن خیمه ها و خانه ها لذت میبرند و لانه های عنکبوتشان را بر روی نعش کودکان بیگناه بنا میکنند! خدایا منجی را به فریادمان برسان... #رژیم_کودک_کش #بنی_اسرائیل #حرامزادگی #طویله_ای_بنام_اسرائیل 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥بیانیه ارتش یمن درباره جدیدترین عملیات نظامی 🔸سخنگوی نیروهای مسلح یمن: در این عملیات نیروهای موشکی، پهپادی و زمینی یمن بر اساس نقشه از پیش طراحی شده شرکت داشتند. ✅ @kheymegahevelayat
اگر آمریکا را ابر قدرت میدانید توحیدتان لنگ میزند ابر قدرت تنها خدا است ... ✅ @kheymegahevelayat
سلام و خدا قوت. جوانی بیمار در کما بسر میبرن اگر میشه براش دعا کنید و مادرش ناامید نشه بدرگاه خدا🌷سه مرتبه حمد شفا بخونید لطفا ✅ @kheymegahevelayat
💠آن #دزدی که شب ها از دیوار بالا می رود یا #زنی_که_عفت خود را می فروشد،تقصیر دارد؟ 💠شما خیال می کنید آن دزدی که شب هااز دیوار با آن همه مخاطرات بالا می رود و یا زنی که عفت خود را می فروشد تقصیر دارد!؟ #وضع_معیشت بد است که اینهمه جنایات و مفاسد که شب و روز در روزنامه ها می خوانید و به وجود می آورد. اگر راست می گویند برای بیکاران کار پیدا کنند. #امام_خمینی 📚صحیفه نور جلد ۱ صفحه ۶۵ 🗓مورخ: ۱۳۴۳/۰۱/۲۱ 👤 ادمین : حاج عماد ✅ @kheymegahevelayat
هدایت شده از کانال خبری اسپاد
✅ امشب ساعت 22 قسمت قسمت های 163 و 164 و 165 از منتشر می‌شود. 🌹 دیشب تعدادی از مخاطبان محترم خیمه گاه ولایت در اینستاگرام و تلگرام و ایتا پیام دادند که حتما یک قسمت دیگر را هم منتشر کنید. از مخاطبان معزز تقاضامندیم صبور باشید، وَ اجازه بدهید مستند داستانی امنیتی به همین شکل منتشر شود. از امشب وارد فاز سوم مستند داستانی امنیتی می‌شویم و اتفاقات مهمی در راه است. 🙏 لطفا این بنر را از همین جا برای گروه ها و دوستان خود فوروارد کنید. 👤 حاج عماد ✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_شصت_و_دو ادامه دادم گفتم: +همیشه سعی کن مشکلات زندگ
بعد از اینکه وارد بیمارستان شدیم، سه ساعتی رو تحت نظر بودم و دائم بهم سرم و مسکن میزدن. شاید درد جسمم و آروم میکردن، اما درد روحم و نه!! چون دلم با فاطمه بود... عاصف اومد سمتم، دیدم خیلی به هم ریختس، بهش گفتم: +عاصف جان، تو برو 4412. به صلاح نیست بیشتر از دو ساعت کسی رو جای خودت بزاری. الآنم چندساعت شده. _عاکف من دلم با تو و فاطمه خانوم هست ! +گفتم برو ! نیازی نیست ! کوه آتشفشان بودم.. باید در موقعیت من بودید تا درک میکردید داره بهم چی میگذره! دنبال یه فرصت بودم تا اون کاری که در ذهنم بود انجامش بدم و برای همیشه به سرانجام برسونم. این یک سال اخیر کینه بدی رو از یکی داشتم.. ازش دوتا کینه به دلم مونده بود، یه کینه کاری وَ دیگری کینه شخصی. اون آدم هیچ کسی نبود به جز... در همین فکر بودم که حاج کاظم اومد داخل اتاقم، عاصف و بهزاد و فرستاد بیرون. درب اتاق و محکم بست، با صدای آروم ولی پر از عصبانیت بهم گفت: _عاکف؟ همینطور که داشتم از درد انگشت دستم هرچندلحظه به خودم میپیچیدم، و با پانسمانش وَر میرفتم گفتم: +بله حاج آقا. _موضوع چیه؟ +یعنی چی موضوع چیه حاجی؟ این بار صداشو برد بالا گفت: _من خَرم یا تو! مگه با تو نیستم؟ +استغفرالله. دور از جون حاجی !! آخه این چه حرفیه! چرا داری به خودت توهین میکنی ! _بار دوم هست که حال فاطمه زهرا داره طی این دو هفته اخیر بد میشه ! دفعه قبل هم خونه ما بودید اینطور شد. الآنم همینطور ! بهت گفتم موضوع چیه؟ چرا یک هفته هست که سر و وضعت شده این !؟ چرا وقتی میای اداره لباسات نامرتبه؟ چرا این دو هفته انقدر لاغر شدی؟ چرا شبیه آدمای افسرده رفتار میکنی؟ چرا دیروز بغضت جلوی من و هادی ترکید؟ دلیلش فاطمه بود؟ آره؟ باتو هستم عاکف !! چیزی شده که من بی خبرم؟ جوابی ندادم. حاجی هم دید جوابی ازم نمیتونه بگیره، یه دونه محکم با مشتش زد روی یخچال کنار تختم گفت: _ دِ لا مصب با تو هستم. جون بکن حرف بزن لعنتی ! جواب این همه چراهای من و بده. +آخه چرا داری بهم گیر میدی حاجی؟ خب دست از سرم بر دار. بزار تنها باشم و به درد خودم بمیرم! اینکه شما بدونی یا ندونی دردی از من دوا نمیکنه و کاری رو پیش نمیبره! حاج کاظم از عدم پاسخگویی من به سوالاتش کلافه شده بود..گفت: +پسرجان، تورو به روح پدر شهیدت بهم بگو موضوع چیه! با این قسم دیگه نمیتونستم مقاومت کنم. سرم و انداختم پایین، حدود 30 ثانیه مکث کردم، گفتم: +چی بگم حاج آقا. فاطمه زهرا..... _فاطمه زهرا ! چی؟ حرف بزن عاکف ! بهم بگو. نفسم و دادم بیرون، چندثانیه ای به زمین خیره شدم، بعد سرم و آوردم بالا دیدم حاجی چشماش و درشت کرده منتظر شنیدن حرفای منه. سرش و تکانی داد و بهم اشاره زد یعنی «ادامش و بگو». گفتم: +متاسفانه مغز فاطمه پر شده از لخته های خون. طبق آزمایشی که داده و اسکنی هم که از سرش گرفته شده، ظاهرا داخل سرش تومور بدخیم هم وجود داره. از طرفی وقتی گروگان تیم عطابود، چندبار به سرش ضربه وارد شده، برای همین جمجمش ترک خیلی ریزی برداشته ! حاجی دوتا دستاش و گذاشت روی صورتش، گفت: _واااای خدای من ! پسر تو چی میگی ! +حالا میشه ولم کنید؟ مکث کوتاهی کرد گفت: _دکترا چی گفتند؟ +گفتند تا چندماهِ دیگه بیشتر زنده نمیمونه. _چیییی؟؟؟!!! +متاسفانه توموری که داخل سرش قرار داره، جزء تومورهای بدخیم هست. لخته های خونی هم که بابت اون ضربه ها به سرش داخل مغزش جمع شده خیلی زیاده. همه جارو پر کرده ! دلیل تشنجش اینه. دلیل بیهوش شدناش اینه ! دکتر گفته بزار راحت باشه و عملش نکن. _چرا عمل نشه؟ +چون دکتر گفته زنده موندنش زیر تیغ جراحی زیر 5 درصده. _خدای من ! باورم نمیشه ! الآن باید چیکار کنیم؟ +ازت یه خواهشی دارم. _بگو پسرم. میشنوم! +باید پدر و مادر فاطمه و خانوادش و درجریان بزاریم. خانواده منم باید بدونن. فعلا فقط مهدیس میدونه و شما !! من نمیتونم، وَ جراتشم ندارم که بخوام به صورت پدرخانومم و مادر خانومم نگاه کنم ! همینطوریشم اونا منو باعث و بانیِ خیلی از مشکلات فاطمه میدونن !! _عاکف من... تا گفت من، گفتم: +حاجی، بخدا من روم نمیشه. طاقت دیدن اشکای مادر فاطمه و مادر خودم و ندارم. این فقط کار خودته. حاج کاظم مکث کرد، اما راهی نداشت جز اینکه بپذیره. واقعا گفتنش به یه پدرو مادر سخت بود... گفت: _باشه. بزار ببینم چیکار میتونم کنم. +حواستم باشه! نباید بفهمن فاطمه سرش ضربه خورده. از همه مهمتر اینه که هیچکسی نمیدونه من امنیتی هستم. خانواده فاطمه از پدر و مادرش تا کل فک و فامیلاش مثل خانواده من خیال میکنن کارمند وزارت نفت هستم. از خانواده من فقط مادرم شرایط کاری منو میدونه. باید خودت زحمت بکشی و بابت مریضی فاطمه همین امشب یه جلسه بزاری خونمون یا خونه مادرم، که پدرومادر فاطمه هم باشن و در جریان این مسئله قرار بگیرن.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_شصت_و_سه بعد از اینکه وارد بیمارستان شدیم، سه ساعتی
حاج کاظم سرش و انداخت پایین.. خیلی ناراحت بود..گفت: _باشه. یه کاریش میکنم! فقط عاکف، مادرت !!! به مادرت باید چی بگم!؟ +خودمم موندم. اون و فاطمه خیلی به هم وابسته اند ! اصلا بنظرم همین امشب کار و تموم کنید. فقط بازم تاکید میکنم، در رابطه با قضیه گروگان گیری و ضربه به سر فاطمه نباید کسی چیزی بفهمه! حتی مادرم که درجریان موضوع گروگان گیری هست و خودشم هدف این موضوع قرار گرفت، اونم نمیدونه فاطمه سرش ضربه خورده. خودمم همین دیروز فهمیدم ! _هووووففففففففف. خدا. دارم دیوانه میشم. آخه این چه بلای خانمان سوزیه که افتاده به جان زندگیت! +نمیدونم.. راضی هستم به رضای خدا. حاجی دیگه چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون. منم از روی تخت اومدم پایین کفشم و پوشیدم رفتم بیرون، دیدم حاج کاظم رفته داخل راهرو نشسته و داره فکر میکنه. رفتم سمت خواهر خانومم مهدیس و مریم خانوم دختر حاجی !! مهدیس و مریم هردو داشتند گریه می‌کردند. خواستم برم پیش فاطمه تا ببینم کارش به کجا رسیده که موبایل کاریم زنگ خورد! به صفحه گوشی نگاه کردم شماره حاج هادی بود. جواب دادم: +سلام. جانم بفرمایید ! _سلام. من داخل پراید سفیدم !! «خونه امن 4412». +درخدمتم. چیزی شده؟ _کجایی؟ +جایی دنبال کارام هستم. _خیلی بیخود !! از تعجب سکوت کردم.. بعد از چندثانیه بهش گفتم: +ببخشید حاج هادی منظورتون از این حرف ها چیه؟ _یعنی اینکه شما حق نداری وسط ماموریت بری دنبال کارهای مسخرت. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.. حاج کاظم داشت نگام میکرد.. برگشتم سمت همون اتاقی که بطور موقت بستری بودم. وارد اتاق شدم محکم درو پشت سرم بستم.. چندثانیه بعد حاج کاظم اومد داخل اتاق.. بهم اشاره زد چی شده؟؟ اما چیزی نگفتم.. مشغول حرف زدن با حاج هادی شدم.. گفتم: +حاج آقا من همه کارام و کردم، تیم بنده هم مشغول کار هستند. همه چیز تحت کنترل و رصد بنده هست. صداش و پشت تلفن برد بالا گفت: _شما بیخود میکنی میزنی میری ! +حاج آقا من کاری نداشتم، تایم استراحتم بود. _میگم شما بیخود کردی رفتی! اینجا بچه ها کلی کار دارند! +اون بچه ها با من هماهنگن.. هیچ مشکلی هم وجود نداشت. هممون داریم کارمون و درست انجام میدیم. _عجب!!! +تشریف داشته باشید دارم میام. قطع کردم... حاج کاظم دید خیلی شاکی هستم، گفت: «چیشده؟ کی بود پشت خط؟» +من میرم 4412.. باید امشب تکلیف خودم و حاج هادی رو مشخص کنم. حاج کاظم جلوم و گرفت. اما به هر شکلی بود از اتاق زدم بیرون. به عاصف که هنوز نرفته بود گفتم بیا بریم 4412.. عاصف اومد و رفتیم پایین نشست پشت فرمون. همین که عاصف ماشین و گذاشت روی دنده و ماشین حرکت کرد دیدم حاج کاظم یه هویی اومد جلوی ماشین. عاصف فورا زد روی ترمز. حاجی گفت: «منم میام.» هرچی اصرار کردیم که نیازی نیست، اما قبول نکرد. اومد سوار شد باهم رفتیم 4412.. وقتی رسیدیم ریموت و زدم عاصف مارو برد داخل خونه امن. پیاده شدم بلافاصله با عجله رفتم بالا. وقتی وارد طبقه اول شدم دیدم حاج هادی داره با بچه ها حرف میزنه.. در و جوری باز کرده بودم که همه وحشت کردند. همین که حاج هادی منو دید خیره شد به دستم که باند و پانسمان پیچی شده بود. گفت: _اینجا طَویله نیست که اینطور در و باز میکنی. سکوت کردم چیزی نگفتم.. ادامه داد گفت: _چیه!! چرا نگاه میکنی؟ نکنه طلبکاری؟ چرا باز سکوت کردی؟ نکنه میخوای بغض کنی اشک بریزی؟ هان؟ حداقل جلوی همکارات خجالت بکش!! وقتی اینطور گفت دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. چون اون نمی فهمید من در چه وضعیتی هستم، یا شاید هم میدونست اما خودش و زده بود به اون راه !!! بگذریم ! با این حرفی که زد، رفتم جلوش ایستادم، دوتا با کف دست چپم که سالم بود زدم به سینش، به چشماش زل زدم گفتم: +آقای حاج هادی، اگر تا الان حرفی نزدم، فقط و فقط خواستم حرمت چندتا تار موی سپیدت و نگه دارم. با خشم و نفرت کمی صدامو بردم بالاتر گفتم: +اگر تا الان در مقابل طعنه و کنایه های شما سکوت کردم، برای این بود رییس بخشی هستید که من معاونش هستم وَ تحت امر شما هستم ! اگر تا الان سکوت کردم، دلیلش این بود نخواستم درگیر حاشیه بشم. خواستم عین آدم کار کنم. صدام و بردم بالاتر، طوری که سرش داد میکشیدم و حرف میزدم. طوری که رگ گردنم زده بود بیرون. طوری که شر شر عرق میریختم حرف میزدم. طوری که چشمام داشت از حدقه میزد بیرون. گفتم: +آقای حاج هادی، اگر تا الآن حرف نزدم خواستم حرمت نگه دارم، اما به ولایت مرتضی علی وَ به خاک پدر شهیدم قسم میخورم، یک بار دیگه، تکرار میکنم، فقط یکبار دیگه همچین چرتی رو بگی، اسم بغض و اشک یا اینکه اسم همسرم و بیاری، نگاه نمیکنم چه مقامی داری! نگاه نمیکنم کی هستی! نگاه نمیکنم چه جایگاهی داری! نگاه نمیکنم کی جلوم ایستاده! به جان خانومم که همه زندگیمه یه گلوله خرج صورتت میکنم. فهمییدددیییی؟