کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و دوم گفتم: + حاجی فقط تا نرفتم یه موضوعی رو باید حتما
مگه مهمونی نمیگیری برای فردا شب.؟
_حقیقتش یه خرده در اینکه بگیرم یا نگیرم گیر کردم.. دیشب خوب بود میگرفتیم که خب زنگ زدم کنسل کردم. به همشون گفتم اگر خواستیم برای شب های آینده بگیریم خبرتون میکنم. ضمنا مادرجون که رفته ویلای شمال، از اونجا صبح زنگ زدو سراغت و میگرفت. یه خرده هم حال ندار بود ظاهرا.
+باشه بهش زنگ میزنم الآن.. حتما فهمیده چندروز دیگه میخوایم بریم شمال پیشش داره ناز میکنه از الآن. تورو ببینه حالش خوب میشه.😄
_محسن طوطیمم بیارم دیگه؟😌
+بیخیال فاطمه زهرا.😐
_عه محسن.
+باشه بیار فدات شم.. من تسلیمم.. آخه اونجا هواش شرجیه خانومَم. طوطی اذیت میشه. برای خودش میگم.. خلاصه حیوون زبون بسته رو میاری اونجا چی بشه.. به هر حال از من گفتن بود، بعدا چیزیش شد ناراحت نشو..
_اولا زبون بسته نیست و داره کم کم حرف میزنه..
+آره میدونم.. به جون خودش میدونم.
_محسسسنننننن.. مسخره نکن..😒
+بخدا مسخره نمیکنم.
_میارمش..اتفاقی هم نمی افته.
+باشه چشم، بیار عزیزم.. ولی باید خودت مواظبش باشی.
گوشی و گرفتم و زنگ زدم به مادرم. دیدم جواب نمیده. یه خرده نگران شدم. گفتم نکنه چیزی شده باشه، چون فاطمه هم گفته بود حال ندار بوده.
یه بیست دقیقه گذشت و فاطمه هم نگران شد..چون مادرم اخلاقش طوری بود که شماره بچه هاش میوفتاد، اگر جایی بود یا متوجه نمیشد یا سرنماز بود ، بعدا خودش زنگ میزد و از نگرانی درمون میاورد.
فاطمه گفت بزار زنگ بزنم به مادرت ببینم این بار جواب میده یا نه.. فاطمه زنگ زد ولی بازم مادرم جواب نداد.
گفت: «زنگ میزنم به معصومه خانم همسایه مادرت اینا توی شمال. اون بره یه سر بزنه ویلاتون ببینه چخبره. دلم شور افتاده محسن.»
با موبایلش زنگ زد به همسایه ویلامون توی شمال..حدود هفت_هشت تا بوق خورد.. تلفن روی آیفن بود. جواب داد:
+الو سلام معصومه خانم خوبید؟
_سلام..ممنونم... شما؟
+فاطمه زهرا هستم. عروسِ راضیه خانم که همسایتون هستند توی شمال. همسر آقای سلیمانی.
_آها چطورید عروس خانم خوبید؟ آقاتون خوبن. چه عجب یادی از ما کردید؟☺️
+ممنونم عزیزم. شما لطف دارید.. ببخشید معصومه خانم یه زحمت دارم براتون. اگه میشه لطف کنید ویلای مادر شوهرم اینا یه سر بزنید. الان آقام زنگ زد به اونجا جواب ندادن. منم چند دیقه بعدش زنگ زدم بازم هیچکی جواب نمیده. آخه مادر شوهرم از صبح یه خرده حال ندارم بوده.. برای همین یه خرده استرس گرفتیم ما اینجا.. میشه فوری یه خبر بگیرید و بهم آمارش و بدید.؟
_آره حتما عزیزم. الان یا خودم میرم. یا میگم داریوش بره و به حاج خانم میگیم که شما زنگ زدید و نگران شدید. تا خودش به شما زنگ بزنه.
+ممنونم منتظرم.
یه ربع گذشت دیدم زنگ نزد. اینبار خودم شماره ویلارو گرفتم دوباره تا ببینیم چخبره. چهار پنج تا بوق خورد دیدم یکی جواب داد اما صدای مادرم نبود.. گفتم:
+الو. سلام شما کی هستی تلفن و جواب دادی؟
_سلام آقای سلیمانی.. خوبید.. معصومه هستم همسایه مادرتون..
+آها چطوری معصومه خانم.. خوبی شما. ببخشید نشناختم..
_آقای سلیمانی من چنددیقه هست رسیدم. دیدم در باز بود اومدم داخل. مادرتون کنار پله افتاده بود. بیهوش هم شده.
+یا ابالفضل العباس..آخه چرا؟؟😳
_نمیدونم بخدا...
+معصومه خانم آقا داریوش خونه هست؟(داریوش شوهر معصومه بود)
_بله خونه هست.
+پس اگه زحمتی نیست ، با آقا داریوش خیلی فوری برسونیدش بیمارستان.
_چشم. چشم.
+ممنونم. در دسترس هم باشید، باهاتون در ارتباطم من.
_حتما آقای سلیمانی. به روی چشم..فقط شرمنده هستم یه موضوعی هست.
دیدم داره خجالت میکشه برای گفتن، بهش گفتم:
+معصومه خانم چیزی شده؟ نمیتونید ببریدش بیمارستان مگه؟؟ اگر نمیتونید بگیدو تعارف نکنید.
_ وایییی آقای سلیمانی نگید اینطور تورو خدا.. این چه حرفیه. وظیفمونه. فقط راستش و بخواید داریوش بیکاره. ما هیچ پولی توی خونه نداریم. اگه بیمارستان پول بخواد چی؟
+معصومه خانم از این بابت خیالتون راحته راحت باشه. من یا کارت به کارت میکنم یا میگم یکی از دوستانم توی شمال پول و دم بیمارستان برسونه به شما. خوبه؟
_بله ممنونم. ببخشید تورو خدا ناراحت نشیدااا.
+نه . فقط لطفا سریع حاج خانوم و ببریدش بیمارستان. یاعلی
فاطمه کنارم بود و دید بدجور آشفته شدم، و شنیده چی شده، سریع بلند شد از سرسفره ی ناهارو خواست آماده بشه بیایم شمال..
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
کانال خبری اسپاد
مگه مهمونی نمیگیری برای فردا شب.؟ _حقیقتش یه خرده در اینکه بگیرم یا نگیرم گیر کردم.. دیشب خوب بود م
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت ۳۳
فاطمه کنارم بود و دید بدجور آشفته شدم، و شنیده چی شده، سریع بلند شد از سرسفره ی ناهارو خواست آماده بشه بیایم شمال..
بهش گفتم:
+فاطمه صبر کن..عجله نکن فدات شم.. ببینم اصلا سازمان اجازه میده من برم شمال الآن. این همه کار و ماموریت داریم این روزا. بعید میدونم اجازه خروج از تهران و بهم بدن..
زنگ زدم به حاج کاظم. حاجی جواب داد:
_سلام عاکف جان.
+سلام حاجی خوبی.
_اتفاقا میخواستم بهت بگم نیای امروز 034(خونه امن) برو به کارات برس. چون وسط مرخصیت هم کشوندیمت اداره.. برای همین برو به ادامه مرخصیت برس..
+الآن وضعیت چطوره؟ ماهواره ان شاءالله پرتاب میشه توی این چند روز؟
_اینطور که آخرین خبرو عطا بهمون داده تا نیم ساعت دیگه سیستم برای جهت یابی آماده میشه. چند روزی هم کارای ریز داره باید انجام بشه.. بعدش بایدببینیم ماهواره رو چه زمانی میفرستن.. چون مقامات سیاسی و امنیتی کشور حضور دارن توی این پروژه پرتاب.
+از مجیدی چخبر؟ چیزی دستگیرتون شد توی شنود؟؟
_چیز خاصی نه، ولی با این حال بچه ها بازم دارن مکالماتش و شنود و کنترل میکنن تا اگر حرف خاصی یا کد خاصی بود بررسی کنن ببینن چیه موضوع.. زمانی هم که از محل کارش خارج میشه تحت تعقیبه.
+حاجی از شمال خبر رسیده بهم که مادرم حالش بد شده. الآن هم دارن میبرنش بیمارستان.
_یا فاطمه ی زهرا !! چرا؟؟
+فعلا مشخص نیست..
_عاکف فکر نمیکنم بهت اینجا نیاز داشته باشیم فعلا.. به نظرم برو شمال پیش مادرت و دنبال کار درمانش باش.
+نه حاجی. من نمیتونم برم. تا از پرتاب ماهواره خیالم جمع نشه نمیتونم از تهران برم.
_خیالت جمع باشه.. برو دنبال کارای مادرت تا اتفاقی نیفته براش. الان نیاز هست که تو اونجا پیشش باشی. بابت اینجاهم خیالت جمع باشه اتفاقی نمی افته.
+حاجی مطمئنی؟
_اگه مطمئن نبودم میگفتم نرو، بمون اینجا کنار من توی تهران.. برو خیالت جمع. اگه اینجا کاری هم داری، بهم بگو تا به عاصف عبدالزهرا بگم برات انجام بده توی تهران.
+نه حاجی ممنونم. اگه کاری بود مزاحمتون میشم. خدا خیرتون بده. فعلا خداحافظ.
قطع کردیم و به فاطمه گفتم فوری آماده شو بریم.. لفتش نده فقط. فاطمه آماده شد و فوری اومدیم پایین و ماشین و گرفتیم و حرکت کردیم سمت شمال.
توی راه زنگ زدم به یکی از دوستانم که پدرش همرزم پدر شهیدم بود. پدر دوستم سه ماه بعد از شهادت پدرم توی یکی از عملیات های مهم سپاه شهید شده بود.
دوستم توی نیروی انتظامی شمال کشور کار میکرد و از رده بالاهای انتظامی اون استان بود. اسمش مهدی بود. دوست دوران زندگیمون توی مشهد بود که دوسالی بنابر دلایلی اونجا زندگی کردیم من و خانوادم و اون و خانوادش. موقع آشناییمون من تازه توی سیستم اومده بودم. اونم چندوقت بعدش رفته بود نیروی انتظامی..
باهم صمیمی بودیم خیلی.
بهش زنگ زدم جواب نداد. زنگ زدم خونشون و خانمش گوشی و گرفت، گفتم:
+سلام آبجی خوبید؟ شناختید؟
_سلام. بله شناختم. خوبید شما داداش عاکف؟فاطمهزهرا جان خوبن؟
+ممنونم. ببخشید مهدی کجاست؟
_نمیدونم. ولی طبق معمول احتمالا سرکارشه دیگه.
+تماس بگیرید فوری باهاش.. بگید بهم زنگ بزنه کار واجب دارم. چون جواب نمیده تلفنم و. اگه شماره دیگه ای داره بهم بدید.
_نه همون شماره ای که چند سال هست داره، هنوز همون هست. ببینم میتونم پیداش کنم.. اگر جوابم و داد میگم بهتون زنگ بزنه.
قطع کردیم و 10 دیقه بعد دیدم خود مهدی زنگ زد و جواب دادم:
+سلام مهدی معلومه کجایی؟
_داداش سلام. خوبی آقا عاکف گل؟ چه عجب ؟ روت شد زنگ بزنی احوالم و بپرسی؟
+ممنونم. تو معلومه کجایی؟ جوابم و نمیدی چرا؟ امروز خودم میام شمال میبینمت. فعلا گله نکن ازم.
_باشه. بخشیدمت این یک بارو. ببخشید من جلسه بودم نتونستم جواب بدم. شرمندتم. الان تموم شد و اومدم بیرون، دیدم خانومم زنگ زد که گفت فلانی کارت داره و منم فوری بهت زنگ زدم.
+مهدی برات یه زحمتی دارم. مادرم یکی دو روزیه که اونجاست. اومده شمال. چنددیقه قبل حالش بد شدو بردنش بیمارستان.
_نه!!!! تو چی میگی؟ بیمارستان؟!! کدوم بیمارستان؟
+قرار بود ببرن بیمارستان آیت الله طالقانی چالوس. اون دفعه باهم رفتیم فشارت پایین اومده بود. قرار شد ببرنش همونجا آخرین خبری که دارم..ببین مهدی، من نمیدونم چقدر الان اونجا پول نیازه..میخوام بری بیمارستان و به این خانواده ای که مادرم و بردن بیمارستان پول برسونی..دستشون پر باشه. بعدش همونجا هواشون و داشته باش و کم و کسریشون وبرس. رسیدم شمال از خجالتت در میام.
_باشه داداش خیالت جمع. فقط یواش تر بیا توی جاده وعجله نکن. من میرم بیمارستان وهر خبری شدبهت میگم.
+ممنونم خداحافظ.
توی راه بودیم که فاطمه گفت:
_ محسن. اصلا یادم رفت شیر گازو ببندم. دلم شور افتاده. بزار به داداشم اینا زنگ بزنم بگم برن ببینن خونمونو. چند دیقه بیشتر با ما فاصله ندارن که.
👇
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت ۳۳ فاطمه کنارم بود و دید بدجور آشفته شدم، و شنیده چی شده،
+فاطمه حواست کجاست؟ الان باید متوجه بشی؟ اه.
_دعوام نکن محسن. دعوام نکن. من مقصر نیستم. عجله ای شد همه چیز.
+زنگ بزن به داداشت یا عروستون بگو فورا برن ببینن تا گندش در نیومد..
زنگ زد به زن داداشش که یه نسخه از کلید خونمون و داشت، برای همینطور مواقع که ما نیستیم.. بهش گفت:
+سلام آناهیتا جان. خوبی؟ میگم عزیزم، با آقا محسن داریم میریم ویلای مادرش اینا شمال. میتونی خودت یا آقا داداشم ابوالفضل، برید یه کدومتون خونمون، زحمت بکشید شیرگازو چک کنید؟؟ چون هول هولکی اومدیم دیگه نشد ببینم. فراموش کرده بودم..
به زن داداشش گفت و قرار شد برن ببینن و بهمون خبر بدن.
حدود دوساعتی گذشت و ماهم به صورت تلفنی تا حدودی با شمال در ارتباط بودیم.. توی مسیر بودیم که داریوش، همسر معصومه خانم زنگ میزنه به موبایل من.. منم چون پشت فرمون بودم و جاده یه کم خطرناک بود و دره داشت، و سرعتم شدیدا بالا بود، دادم گوشی و به فاطمه... فاطمه جواب داد و تلفن و گذاشت روی آیفون..
داریوش گفت:
سلام خانم سلیمانی.. من شوهر معصومه هستم.. مادر آقای سلیمانی حالش خوب شده. توی بیمارستان دارن درمانش میکنند و به هوش اومده .. الانم دکترا پیشش هستن.
خبر و داد و قطع کرد تلفن و !
هم من و هم فاطمه هردوخوشحال شدیم.. دیگه فاصله ای هم تا چالوس نداشتیم با این سرعتی که من اومدم..یه جایی زدیم کنارو تا این چندساعت رانندگی که باعجله داشتیم میرفتیم، پیاده بشیم و یه آبی به دست و رومون بزنیم. چون خیالمون جمع شده بود که دیگه مادرم وضعیتش بهتره خداروشکر.
از ماشین که پیاده میشیم، فاطمه قفس طوطیشَم میاره بیرون. بعد طوطی رو از قفس میاره بیرون و میگیره روی دستش.
با یه کم بی حوصلگی و یه کم چاشنی عصبانیت بهش گفتم:
+این و کجا میاری؟
_خب آوردمش بیرون دیگه. دوسش دارم دیگه محسن. چرا تو هی دم به ثانیه همش گیر میدی به این؟ الانم که عجله ای نداریم. مادرتم الحمدلله حالش خوبه.
+هوووففففف.. امان از دست تو فاطمه.. لعنت به این عاصف که طوطی رو داد بهت.
_واااا .. به اون طفلک چیکار داری؟ خوبه خودت بیشتر دلت میخواست.
توی دلم خندیدم و داشتم می رفتم چای و آب جوش بگیرم از مغازه سر راهی، که دیدم یه هویی طوطی پرید و رفت.. همینجوری از بین درخت ها و سنگ ها داشت می رفت پایین نزدیک یه رودخونه. فاطمه هم همینجوری دنبالش رفت. فاطمه هم میره لحظه آخر بگیره طوطی رو که نیفته توی آب ، تعادلش و ازدست میده و بین سنگایی که اونجا بود، میفته داخل آب.. از شانس بد ما آب رودخونه هم شدت داشت. فاطمه هم با جریان آب که یه کم سرعت داشت میره..بلافاصله خودم و رسوندم نزدیک رودخونه و فوراً شیرجه زدم توی آب و همراه جریان آب رفتم.. فکر کنم حدودا یک و نیم متر بود عمق آب رودخونه.. واقعا رودخونه ای به این شدت من ندیده بودم... حدود ۱۰ متر رفتیم جلو و با جریان آب شنا کردم و چنگ انداختم محکم چادر فاطمه رو کشیدم. ازشانس خوبمون چادرش لبنانی بود و از سرش جدا نشد.. بغلش کردم و فوری آوردمش بیرون.. خدا روشکر فاطمه رو نجات دادم...
اومدیم از آب بیرون و حالا فاطمه همینطور از ترس گریه میکرد و میلرزید.. منم کفری شده بودم.. میخواستم بهش حرف بزنم، جلوی خودم و میگرفتم.. میخواستم چیزی نگم، خون داشت خونم و میخورد.. خلاصه تنها کاری که تونستم بکنم اونم این بود که یه سنگ و بردارم و محکم بزنم زمین و به چهارتا سنگه دیگه و یه کم داد و بیداد کردم تا خودم و خالی کنم..
تنمون همه خیس شده بود.. فوری اومدیم از رودخونه بالا و کنار جاده ماشینمون و گرفتیم و رفتیم یه مغازه ی خیاطی پیدا کردیم ، و لباسایی که همراه خودمون آوردیم و رفتیم داخلش عوض کردیم.
فاطمه هم از ترس من دیگه حرف نمیزد اون مسیری که باقی مونده بود تا بیمارستان. فقط سرش و تکیه داده بود به صندلی و آروم گریه میکرد و اشک می ریخت..
منم کلافه بودم. نزدیک بیمارستان زدم کنار و بهش آروم گفتم:
+ببینمت.
دیدم روش و سمت من نمیکنه. دوباره یه کم جدی تر بهش گفتم:
+بهت گفتم ببینمت.. روت و اینور کن..
روش و کرد سمت من دیدم چشماش همه قرمز شده از بس گریه کرده..بهش گفتم:
+وقتی بهت یه بار میگم ببینمت، باید روت و برگردونی تا ببینمت.. این و که انجام نمیدی کلافم میکنی بیشتر.. چته؟ چرا اینطور میکنی فاطمه؟ تموم شد دیگه.. چرا داری گریه میکنی انقدر؟ هرچی بود تموم شد رفت.. اشکاتم پاک کن لطفا.
همینطور اشک می ریخت . هق هق میکرد، گفت:
_برخوردت درست نبود محسن.. مگه عمدا من این کار و کردم.؟ به عاصف پریدی الکی. به من میپری الکی. چته تو خب.
+ببخشید.. من ازت عذر میخوام.. حق با توعه.. من نباید این رفتارو میکردم باهات.. اما خب حق بده بهم. منم ترسیدم غرق بشی. واقعا یه طوطی ارزشش و داشت که به این روز بندازی من و خودت و ؟
سکوت کرد و چیزی نگفت.. بهش گفتم:
حالا هم اشکات و پاک کن عزیزم... لطفا.
کانال خبری اسپاد
+فاطمه حواست کجاست؟ الان باید متوجه بشی؟ اه. _دعوام نکن محسن. دعوام نکن. من مقصر نیستم. عجله ای شد
یه لبخندی زد به خاطر دل من و کم کم آروم شد و به مسیر ادامه دادیم.
رفتیم سمت بیمارستان
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
#رصدخانه_امنیتی_برون_مرزی_خیمه_گاه_ولایت
🚩وعده افسر سعودی برای افشاگری درباره جنایات آل سعود در یمن
🔹️یک افسر ارتش سعودی در ویدئویی وعده داد که اطلاعاتی را درباره جنایات ارتش سعودی علیه مردم یمن برملا کند.
🔹️این افسر ارتش سعودی در فایل ویدئویی که در شبکه اجتماعی توئیتر منتشر شده است، با نشان دادن کارت شناسایی خود گفت که نامش عبدالواحد عبدالمحسن و ساکن شهر ریاض است و با درجه افسری در نیروهای مسلح سعودی کار می کند.
🔹️این افسر سعودی گفت که در روزهای آینده به محض رسیدن به آلمان(با جدا شدن از ارتش سعودی) اطلاعات خود درباره جنایات ارتش سعودی علیه غیرنظامیان در یمن را فاش خواهد کرد.
🔹️وی افزود: این جنایت ها در سطح جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت است.
↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی
#خیمه_گاه_ولایت
#اخبارامنیتی
🌐 @kheymegahevelayat_ir1
🚩 اذعان سرکردگان صهیونیستی به شکست در برابر ایران/ تحریمهای آمریکا سبب براندازی ایران نمیشود/صهیونیستها در جنگ آینده در امنیت نخواهند بود
در کنفرانس هرتزیلیا یکی از مهمترین کنفرانسهای امنیتی سرزمینهای اشغالی مطرح شد:
🔴عاموس گلعاد، ژنرال بازنشسته ارتش رژیم صهیونیستی:
🔹ایران مصمم به باقی ماندن خود در سوریه است و در مقابل اسرائیل نیز اصرار دارد. موجودیت ایران را رد کند. این بدان معنا است که دو طرف به سمت تقابل نظامی میان یکدیگر پیش می روند.
🔹حزبالله لبنان در حال حاضر ناوگانی بالغ بر 120 هزار موشک در اختیار دارد و امروز از دولت لبنان قویتر است.
🔹 نمیتوان بر روی مواضع روسیه به نفع اسرائیل حساب کرد.
🔹این کشور ائتلاف استراتژیک با ایران دارد/دو کشور همچنین مناسبات اقتصادی بالایی با یکدیگر دارند
🔴 الیوت آبرامز مسئول سابق آمریکایی در دولت جرج بوش پسر:
🔹استفاده از سلاح تحریمها ضد ایران نمیتواند به نتایج مثبت برسد.
🔹حتی اگر ایران وارد دور جدیدی از مذاکرات شود، روند این مذاکرات موفقیت آمیز نخواهد بود.
🔴 سیما شاین، پژوهشگر آکادمی مطالعات امنیت داخلی رژیم صهیونیستی:
🔹تلاشهای صورت گرفته برای تغییر حاکمیت ایران از خارج سبب همبستگی بیشتر در داخل ایران میشود، چرا که ملت ایران ملتی عزتمند و با کرامت است.
🔴گری سیمور هماهنگ کننده سابق نظارت بر تسلیحات کشتار جمعی در کاخ سفید:
🔹حساب کردن بر روی تغییر نظام ایران از خارج از این کشور و در چارچوب تصویب تحریمهای آمریکا ضد ایران شکست خورده است.
↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی
#خیمه_گاه_ولایت
#اخبارامنیتی
🌐 @kheymegahevelayat_ir1
کانال خبری اسپاد
یه لبخندی زد به خاطر دل من و کم کم آروم شد و به مسیر ادامه دادیم. رفتیم سمت بیمارستان ✍ ادامه دارد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت سی و چهارم
رفتیم سمت بیمارستان و مادرم و همونجا دیدم و کارای ترخیصش و انجام دادیم من و مهدی.. خداروشکر حال عمومیش خوب بود و دکترا اجازه ترخیص دادند.
با مهدی خداحافظی کردم و رفت و قرار شد هم دیگرو فرداش ببینیم.
داریوش و معصومه خانم هم پیش مادرم بودند توی بیمارستان.. بعد از ترخیص اومدیم بیرون و داشتیم سوار ماشین میشدیم که دیدم موبایل شخصیم که مخصوص خانواده و غیر کاری هست زنگ میخوره. از ماشین و جمع فاصله گرفتم یه 10 پونزده متر رفتم اونطرف تر جواب دادم.
نگاه کردم دیدم از خونه ی برادر خانوم من هست. جواب دادم:
+جانم بفرمایید؟
_سلام آقا محسن. خوبید؟
+سلام..ممنونم.. شماخوبی آناهیتا خانم..درخدمتم..
_زنده باشید.. راستش آقا محسن ، هرچی موبایل فاطمه زهرا جان و میگیرم در دسترس نیست. مجبور شدم به شما زنگ بزنم.
+نه خواهش میکنم.. بفرمایید... چیزی شده؟ راستی رفتید خونه رو دیدید؟
_بله برای همین زنگ زدم. راستش فاطمه بهم گفت برو خونمون شیرگازو چک کن ، منم چنددیقه بعدش رفتم. وقتی رسیدم دیدم درب خونتون بازه. انگار دزد اومده بود خونتون. همه چیز به هم ریخته بود.
وقتی اینطور گفت انگار با این حرفش یکی با چکش زد توی سرم. خیلی خبر بدی بود..
بعد گفت:
_آقا محسن هرچی شمارتون و گرفتم جواب ندادید. فاطمه هم در دسترس نبود.. مجبور شدم به 110 زنگ بزنم.
+واییییی. برای چی به 110 زنگ زدید آناهیتا خانم. نباید این کارو میکردید.
_میدونم نباید زنگ میزدم به 110 بخاطر مسائل کاریتون. ولی مجبور شدم. چون که جواب نمیدادید..آقا محسن تورو خدا یه کاری کنید.. الان ابوالفضل و بردن بازداشتگاه. بهش مشکوک شدن.
+ابوالفضل و چرا؟
_نمیدونم.. پلیس میگه مشکوکه!!
+خیل خب. حالا شده دیگه. فقط از این لحظه به بعد بدون اطلاع من کاری نمیکنید. خودم درستش میکنم از اینجا به بعد و. تکرار میکنم آناهیتا خانم، بدون هماهنگی با من کاری نمیکنید و قدم از قدم بر نمیدارید.
_چشم آقا محسن.. فقط تورو خدا یه کاری کنید. میدونید که قرصای ابوالفضل دیر بشه، چی میشه. حالش بد میشه و تشنج میکنه.
+خیل خب نگران نباشید. خیالتون راحت باشه و خودم پیگیری میکنم و الان درستش میکنم.
اما نکته ای که باید شما مخاطبان محترم بدونید:
ابوالفضل داداشِ فاطمه هست و جانباز اعصاب و روانه، و موجی هست. پلیس ها وقتی میان خونه رو بررسی کنن بعد از سرقت، میبینن این یه خرده زیادی شوخی میکنه بین این گیرودار، و سر صورتش زخمی و به هم ریخته هست، بهش مشکوک میشن. بهش میگن چیزی میزنی؟ اونم با طنزو مسخره بازی جوابشون و میده.. چون دست خودش نبوده..
مثلا یه بار یکی همین حرف و بهش زد و گفت چیزی میزنی؟
ابوالفضل هم چون دست خودش نبود گفت: آره... خیلی چیزا میزنیم.. اتفاقا یه بار با حاجی و ممد آرپیچی و احمد دوشکا و مصطفی تانک، بهمن باقالی و ایوب لگن، باهم رفتیم کربلا(منظورش از کربلا میدون جنگ بود.) حاجی میگفت بزن. ممد میگفت بزن. ایوب لگن میگفت اونا اونجاست، همینجوری میزدن. همه میزدن.. همه میزدن و ماهم میزدیم.. یه هویی خمپاره زدن ممد آرپیچی ترکید. مصطفی تانک هم سرش و زدن.. ایوب لگن هم چشمش پرید..
اینارو تعریف میکرد همینطور.. یه هویی با این خاطرات حالش بد میشه و سرش و چپ و راست میزنه توی دیوار...چون جانبازای اعصاب و روان همینن.. خاطراتشون خیلی تلخه..
خدا میدونه همین الآن دارم تایپ میکنم به یادش می افتم، چشمام خیس میشه و دلم میشکنه. خیلی از این بچه های جانباز اعصاب و روان حتی یه زندگی خوب و راحت ندارن.. نه خودشون زندگی خوبی دارن، و نه خانواده هاشون.
بگذریم. داشتم میگفتم... پلیس بهشون میگه:
این کلیدو غیر شما کسی دیگه هم داره؟ زن داداش فاطمه میگه نه. صاحب خونه داره و ما. که اونم وقتی اینا نیستند، یه وقت کاری پیش بیاد ما براشون انجام میدیم مثل حالا که میخواستم شیرگازو چک کنم..
پلیس به برادرخانم ما این وسط مشکوک میشه و میگه شما باید با ما بیای کلانتری. خانومش میگه جناب سروان چرا شوهر من و دارید میبرید؟ این که گناهی نداره.
پلیس هم شک میکنه که برادر خانوم من معتاد باشه و شاید کار اون باشه... میگه: «باید با ما بیاد.»
خانمش میگه: « شوهرم جانباز اعصاب و روان هست.»
پلیسا میگن: «کارت جانبازیش و بیارید.»
خانمش گفت: «کارت نمیگیره. میگه من برای رضای خدا رفتم... همش میگه من نرفتم که کارت بگیرم وفلان شه. مشکل ماهم همینه باهاش که نمیره کارت بگیره تا اینطور موقع ها حداقل داستان نداشته باشیم...»
خلاصه میبرنش بازداشتگاه. وقتی میبرنش زن داداشِ فاطمه زنگ میزنه به من و ، میگه موضوع از چه قرار هست.
✍ ادامه دارد....
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و چهارم رفتیم سمت بیمارستان و مادرم و همونجا دیدم و کار
بعد از تماس زن داداشِ فاطمه، عطا به خط کاریم زنگ زد. جوابم دادم و فوری بهش گفتم:
+سلام عطا. آماده شد؟؟
_سلام عاکف جان. میخواستم خبر خوش و بهت بدم. همه چیز آماده هست و ان شاءالله تا یکی دوساعت دیگه هم واحدای سیار محل سیگنالای مزاحم و پیدا میکنند. پی ان دی هم آماده و داره به کار گیری میشه. ان شاءالله طی چندروز آینده ماهواره پرتاب میشه..
+خداروشکر. خسته نباشی برادر.
_راستی داداش، حال مادرت چطوره؟
+خوبه الان داریم از بیمارستان میبریمش خونه. منم سریع خودم و میرسونم تهران به تو.
_اگه تهران کاری داشتی بهم بگو.
+نه قربانت. به این چیزا کاری نداشته باش فعلا.. تو اونجا هستی فقط توجه کن کارای سکوی پرتاب به خوبی پیش بره. خداحافظ.
فوری زنگ زدم به دفترِ عاصف توی مرکز034 یا همون خونه امنی که برای هدایت همین پرونده مربوط به سیگنالای مزاحم برای پرتاب ماهواره، که مستقر بودند.
دو سه تا بوق خورد و جواب داد:
+سلام عاصف عبدالزهرا
_سلام داداش.
+داداش جان خوب گوش کن ببین چی میگم. میخوام فوری بلندشی، بگیری بری خونه ی من، ببینی اونجا چخبره. ظاهرا یکی رفته همه چیزو به هم ریخته. فقط میخوام خودت تنهایی بری بررسی کنی و ببینی دزدی بوده یا اینکه دنبال چیزی دیگه بوده.. ضمنا عاصف تاکید میکنم که حتما اینم بررسی کن و ببین مسئله امنیتی هست یا نه. دقیق بررسی کن این موضوع و. اگر امنیتی هست گزارشش و بهم بده..
_باشه همین الان میرم. به حاج کاظمم میگم یکی و تعیین کنه و بزاره برای حفاظت از خونت. تا تو برگردی.
+نه . نه . نه . اصلا این کارو نکن.
_باشه داداش.. چرا عصبی میشی؟
+من به تو گفتم که بری اینکارو انجام بدی برای اینکه نمیخوام ذهن حاج کاظم الآن وسط درگیری روی پرونده سیگنالای مزاحمی که دشمن داره میفرسته، درگیر این موضوع بشه. میفهمی چی میگم که؟ به موقع خودم بهش میگم. ضمنا، برادر خانوم من و به عنوان متهم دزدی خونه من بردن بازداشتگاه. سریع برو بیارش بیرون و به نیروی انتظامی نامه بزنید نیازی نیست کاری کنند. پرونده خونه من و بگو مختومه اعلام کنن.. حواست باشه نفهمن ما برای کجاییم... فقط یه نامه نگاری ساده کنید و بگید با خونه من کاری نداشته باشن.
_چشم. خیالت راحت باشه و بهت زنگ میزنم خبرش و میدم. یاعلی
رفتم سمت ماشین و دیدم داریوش و معصومه خانم سوار نشدند. فقط فاطمه و مادرم سوار شدند. فاطمه که دید من خیلی تلفنم زنگ خورده گفت:
_چیزی شده؟
+نه خانوم چیزی نشده. از تهران بود. دوستام پیگیر حال مامان بودند که حالش چطوره و کمکی اگه میخوام بگم بهشون. (نمیخواستم بگم خونه رو دزد زده و از همه بدتر ، اینکه داداشش و بردن..) فقط سریعتر بریم ویلا که باید برگردیم فوری تهران. میخوام یه بلیط بگیرم فاطمه جان، تو و مامان بیاید تهران. مامان باید چند روز ویژه زیر نظر خودم باشه و ازش مراقبت کنیم تا حالش بهتر بشه..
_ محسن ما که تازه اومدیم. تو هم خسته ای. حداقل استراحت کن. از دوروز قبل تا امروز ماموریت بودی. چشمات همه پف کرده..
+مهم نیست فدات شم.. باز هفته ی دیگه من و تو و مامان میایم اینجا... سر و چشم منم همیشه همینه.
به داریوش و معصومه خانم گفتم:
+شما چرا سوار نمیشید؟
_ممنون ما خودمون میریم.
+نه بیاید سوار شید. باهم میریم دیگه.
خلاصه، سوار شدن و همه رفتیم سمت خونه مادرم. نیم ساعت بعد رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم. معصومه خانم و فاطمه به مادرم کمک کردن و بردنش توی خونه.
داریوش دم در ایستاده بود. گفتم:
+بفرمایید داخل.
_نه دیگه. خیلی ممنون.
+تعارف نکنید.
_نه.. تعارف نمیکنم، ممنونم.. معصومه هم بیاد و بریم خونه.
+هرجور راحتید. ببخشید به هرحال. خیلی زحمت کشیدید. باعث دردسر شما شدیم.
داریوش یه خرده گیج میزد. بدجور بهش میخ شدم. گفت:
_نه این چه حرفیه راضیه خانم هم عین مادر خودمه. حالا شما اصرار میکنی باشه، پس من یه سر میرم خونه و بر میگردم اینجا دوباره.
+!!!!!!!! باشه برو و بیا..
تویه دلم گفتم اسکولمون کرده میگه نمیام باز میگه میام.. داریوش یه جَوانِ حدودا 25 ساله بود. خانومش هم حدودا 21 سنش بود. داریوش رفت خونشون و منم داشتم درو می بستم که برم دنبال بلیط هواپیما برای مادرم و فاطمه، دیدم فاطمه داره میاد بیرون. رفتم داخل حیاط سمتش و با حالت عصبی و پریشونی و اضطراب گفت:
_محسن چی شده؟ چرا چیزی به من نمیگی؟
دستش و گرفتم و گفتم:
+چی و باید بهت بگم دورت بگردم.. چرا انقدر مضطربی؟
_محسن چی و داری ازم پنهون میکنی؟ تو میدونی از پنهان کاری بدم میاد.
+عزیزم، پنهان چیه؟ این چه حرفیه؟
_نه.. یه چیزی هست که تو نمیگی بهم..تلفنایی که بهت خورد توی بیمارستان، به موبایل کاریت نبوده.. به موبایل شخصیت بوده.. همه رو متوجه شدم..بعدشم کلا توی خودتی و داری فکر میکنی.. من میفهمم تو وقتی فکر میکنی و ذهنت مشغوله حالت صورتت چه شکلیه..
کانال خبری اسپاد
بعد از تماس زن داداشِ فاطمه، عطا به خط کاریم زنگ زد. جوابم دادم و فوری بهش گفتم: +سلام عطا. آماده ش
چشمات چه شکلی میشه..صدبار توی این چندسال زندگی مشترکمون امتحانت کردم و دیدم..
دیدم نمیشه بیشتر از این پنهون کنم و فهمیده یه اتفاقی افتاده، سرم و انداختم پایین و با ناراحتی گفتم:
+ظاهرا یکی رفته خونمون !!
_دددززززززدددددددد.
+یوااااش. عه..آروم باش یه کم.. چرا میترسی زود.. حالا شاید دزد نباشه.
_بیخود نبود دلم شور میزد. یعنی چی که میگی شاید دزد نباشه؟!! نیومدن به همسایه هاو آشناهامون جاخالی باد بگن که اومدیم شمال.. دزده دیگه.
خندیدم و گفتم:
+هیچ چی نیست عزیزم..مهم نیست..آروم باش.. برو بالا استراحت کن.. یه چیزی هم بخور ضعف نری.. نگران هم نباش..همکارام و فرستادم برن بررسی کنن.
_حالا چی و بردن؟
+چیزی و بعید می دونم برده باشن.. گفتم بهت که، همکارام دارن بررسی میکنن ، تو هم اصلا نگران نباش..عاصف رفت اونجا.. فقط فعلا داداشت ابوالفضل و به عنوان متهم بردن کلانتری... ظاهرا بهش شک کردند.
گریه افتاد و گفت:
_وایییی محسن.. داداشم و برای چی بردن.
+عزیزم ناراحت نباش دورت بگردم. به بچه های ادارمون زنگ زدم برن آزادش کنند. خیلی زود میاد بیرون.. خب پلیس کارش همینه دیگه.. ماهم کارمون همینه.. به چیزی که شک میکنیم میگیریم بررسی میکنیم دیگه..نگران نباش.. بچه ها قراره برن خونه ما رو ببین چخبره. قراره تا نیم ساعت، یک ساعت دیگه، بهمون خبر بدن.. الانم چشمات و پاک کن. تو برو بالا پیش مادرجون، من برم ماشین و قشنگ دم در پارک کنم بیام. فعلا نِمیرم بلیط نمیگیرم. یه کم استراحت میکنم بعدا میرم... خوبه حالا؟ تو فقط اشکات و پاک کن..
خلاصه تونسم فاطمه رو آروم کنم و اشکش و پاک کنه و بفرستمش بره بالا پیش مادرم.
قشنگ مطمئن شدم فاطمه رفت داخل، درو بستم و اومدم سمت ماشین یه لحظه چشمم افتاد به سمت چپ کوچه و متوجه شدم یکی داره از گوشه دیوار من و میبینه و تا متوجه شد که فهمیدم، سرش و فوری کشید عقب و پشت دیوار قایم شد.. فاصله من و اونی که داشت من و دید میزد، حدود ۶۰ متری میشد.. یه باغ روبروی ویلامون بود و فوری رفتم سمت اون باغ.. پیش خودم گفتم تا دوباره سرش و نیاورد بیرون باید بپرم برم داخل باغ.. پریدم رفتم داخلش. رفتم وسطای باغ و اسلحم و مسلح کردم و از دیوار ضلع شرقی باغ پریدم دوباره بیرون توی کوچه بغلیش. من دیگه پشت سر اون آدم بودم و داشتم میدیدمش قشنگ... آروم رفتم سمتش.. دیدم هنوز داره اون آدم از گوشه دیوار سمت خونه مادرم و دید میزنه. اسلحه رو نشونه گرفتم و ، آروم و قدم_قدم زنان و آهسته، رفتم سمتش. اسلحه رو از پشت گذاشتم روی سرش و گفتم:
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
🚨نفوذ از حاشیه به متن
🔷 تاریخ طرحریزی استراتژیک غرب مشحون از نفوذ است. نفوذ به ممالک و جوامع دیگر و به تبع این نفوذ با استفاده از ایجاد اصل تفرقه؛ تجزیه آن جوامع.
در حدود 100 سال پیش انگلیسیها برای جلوگیری قدرتگرفتن و یکپارچگی امپراتوری عثمانی از یک سو و هم چنین دستیابی به نفت که به تازگی در مسجد سلیمان در ایران کشف شده بود از سوی دیگر و همچنین برای مقاصدی همچون شکلگیری رژیم صهیونیستی و تشکیل دولت عربی توجه خود را به این منطقه معطوف کردند.
✅ انگلیسیها برای فروپاشی امپراطوری عثمانی سه محور تعریف کردند:
1️⃣محور اول از مکه و مدینه تا بندر عقبه و شهر عمان در اردن و تا درعا و دمشق در سوریه بود که لارنس عربستان در این محور عملیات میکرد.
2️⃣محور دوم وسط صحرای عربستان بود که توسط گرترود بل اداره میشد.
3️⃣محور سوم از بصره در جنوب عراق و کویت شروع میشد تا قطیف؛ در واقع نوار ساحلی شرق شبه جزیره عربستان که این محور را همفر عملیاتی میکرد.
🔷 کتاب خاطرات همفر شرح خاطرات مستر همفر است که به تشریح نقش خود در شکلگیری دیدگاه وهابیت میپردازد. همفر در این کتاب از مأموریتش به کشورهای مصر، عراق، ایران، حجاز و استانبول میگوید و هدفش از این سفر جمعآوری اطلاعات کافی بهمنظور جستجوی راههای درهم شکستن مسلمانان است.
↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی
#خیمه_گاه_ولایت
#اخبارامنیتی
🌐 @kheymegahevelayat_ir1
♦️ یکی از بدهکاران بانکی دستگیر شد
🔹ح. ه به دلیل بدهی 1000 میلیارد تومانی به بانک سرمایه توسط یکی از نهادهای امنیتی بازداشت و مدت سه هفته است که در زندان اوین به سر میبرد
🌐 @kheymegahevelayat_ir1
✅ جلوهای از ارادت پدر رئیس دولت اصلاحات به امام خامنه ای
🔴 توصیه مادر خاتمی به میرحسین موسوی چه بود؟
🔸درگذشت صبیه آیتالله خاتمی- نماینده امام(ره) و امام جمعه فقید شهر یزد- و صدور پیام تسلیت مقام معظم رهبری خطاب به والده ایشان، اگرچه برای برخی رخدادی متعارف بود؛ اما برای آگاهان از روابط صمیمانه مرحوم آیتالله خاتمی با حضرت آیتالله خامنهای، بار دیگر پیوند عمیق آن یاردیرین امام(ره) و نظام با شخص مقام معظم رهبری را تداعی کرد. پیام تشکر متقابل همسر آیتالله خاتمی خطاب به رهبر معظم انقلاب نیز بهانهای شد تا خاطرهای از ارادت امام جمعه فقید اردکان و همسر مکرمه ایشان نسبت به رهبر فرزانه انقلاب بازگو شود:
🔹همسر آیتالله خاتمی در حاشیه دیدار با میرحسین موسوی پیش از انتخابات سال 88 و در جمع چند تن از خبرنگاران گفت:
خانواده ما خود را در مسیر ولایت می بینند و می دانند، ان شاء الله شما هم اگر پیروز شدید در خدمت اسلام، انقلاب و رهبری باشید
✅ من همیشه «آقا» را دعا میکنم، خداوند ایشان را حفظ کند، ما همیشه سهم(انار) ایشان را از باغات خود کنار گذاشته و برایشان می فرستیم.
🔸شخص آیتالله سید روحالله خاتمی نیز ارادتی وافر به رهبر فرزانه انقلاب در دوران ریاست جمهوری داشتند و نزدیکان ایشان به خوبی از این عشق متقابل آگاه بودند؛
🔹« در زمان جنگ، آیت الله خامنه ای به تیپ الغدیر تشریف بردند . من نیز در خدمت ایشان بودم . معظم له در جمع رزمندگان استان یزد، سخنرانی کردند، سپس به سنگر فرماندهی رفتیم. ناهار را در آن سنگر صرف نمودیم . آیتالله سید روح الله خاتمی نیز حضور داشتند . ایشان با دستهای لرزان خود، کاسه بزرگی را برداشت، مقداری ماست داخل آن ریخت و بعد شروع به درست کردن دوغ نمود . دوغ آماده شد . کاسه دوغ را خدمت مقام معظم رهبری آورد و فرمود: آقا دوغ را برای شما درست کرده ام .
🔸آیت الله خامنه ای فرمودند: شما خیلی به زحمت افتاده اید، خودتان میل بفرمایید .
🔹آیت الله سید روح الله خاتمی گفت: اول شما تناول بفرمایید؛ چرا که من آن را برای شما آماده کرده ام . شما بفرمایید و سپس از باقیمانده آن به عنوان «تبرّک» خواهم خورد .
🔸مقام معظم رهبری خواستند کاسه را بگیرند که آیت الله خاتمی فرمود: نه! می خواهم با دست خودم به شما دوغ بدهم! بعد با دستهای لرزان خود کاسه را نگه داشت و آقا از آن دوغ آشامیدند . پس از آنکه مقام معظم رهبری از آن دوغ نوشیدند، آیت الله سید روح الله خاتمی کاسه را بر زمین گذاشت، آن را چرخاند و بعد لبهای خود را بر همان جایی که آقا از آنجا دوغ میل کرده بودند گذاشت و دوغ را آشامید.»
(حجتالاسلام ذوالنوری/مجله مبلّغان،ش50 )
🔹با این همه، اما سید محمد خاتمی در حوادث تلخ 88 نشان داد که رهرو مناسبی برای پدر و مادر بزرگوارش نبوده و نتوانسته است به خط مشی آنان در ارادت و التزام به رهبر معظم انقلاب پای بند باشد.
🔸وی بر خلاف رویه والدین وارسته خویش، در فتنه 88 عملکردی ناگوار داشت و در زمانی که رهبری معظم انقلاب، یکتنه در برابر دشمنان خارجی و جفاکاران داخلی به دفاع از حقوق ملت و اصل نظام اسلامی سینه سپرکرده بودند، با فتنهگران همدل و همزبان شد و با رویکرد نامیمون خود، قلب عاشقان نظام و رهبری را به درد آورد.
🔹وی پس از آن نیز هرچند کوشید تا در گفتار و نوشتار، سابقه سوء خود را از اذهان بزداید، اما هیچگاه حاضر نشد آشکارا به رفتار دور از اصول خویش اذعان کند و از نظام و مردم پوزش طلبد. برای پی بردن به عمق رفتار خاتمی، کافی است در این نکته تاملبرانگیز غور کنیم که رهبر معظم انقلاب علیرغم شرح صدر مثالزدنی و سیاست جذب حداکثری خود، پس از فتنه 88 هیچگاه خاتمی را به حضور نپذیرفتند و حتی در دوران بستری شدن در بیمارستان که افراد و شخصیتهای گوناگون از جناحهای مختلف به عیادتشان میشتافتند، با حضور وی در بیمارستان برای عیادت هم موافقت نفرمودند. تامل در همین نکته کافی است تا دریابیم که جرم سید محمد خاتمی در سال 88،از منظر رهبر انقلاب تا چه حدّ، سنگین و تاسفآور بوده است.
🔸با این همه ارادت عمیق همسر آیتالله خاتمی به نظام و رهبری معظم انقلاب که در پیام تشکر از رهبری و نیز خاطره فوقالذکر جلوهگر شده، درسهای فراوانی از عمقنگری این بانوی گرانقدر را به نمایش گذاشته است.
➖➖➖➖➖➖
#کانال_انقلابی_خیمه_گاه_ولایت
👈 اینجا خــــــــ قرمزـــــط سیاسے معنایے ندارد چون به اکثر سیاستمداران سیاست باز در ایران و هرجای این عالم در هر رده و پست و مقام حاکمیتی و حکومتی ارادتی نداریم و فقط ارادتمند و فدایی امام خمینی و انقلاب و امام خامنه ای و شهدا هستیم.
✅ اینجا از انقلاب و دردِ مستضعفین و پا برهنگان و مظلومان جهان میگوید نه از سیاست بازی های کثیف بعضی سیاسیون معلوم الحال 👈(کانال #خیمه_گاه_ولایت )
🌐 @kheymegahevelayat