eitaa logo
کانال خبری اسپاد
41.5هزار دنبال‌کننده
20.5هزار عکس
8.3هزار ویدیو
417 فایل
جهت ارتباط با ما @Merfae #تحلیل #سیاست #امنیت
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و نهم آهی کشیدم و گفتم: +اهل این محل که چه عرض کنم. یه
_ ای بابا.. پس شیرینی بدهکار شدی که.. گوشی نو باید بخری.. راستی بهم بگو چرا فاطمه گوشیش خاموشه.. من و مادرش نگرانیم. +خب داده به من دیگه. چون گوشیم اینطور شد گفت فعلا دستت باشه.. (مجبور بودم دروغ بگم تا لو نره قضیه. چون از خانواده من یا همسرم اگر میفهمیدن فاطمه مفقود شده و یا دزدیده شده، پا میشدن میومدن اینجا و شلوغ بازیاشون من و عصبیم میکرد. من نیاز به آرامش داشتم تا درست فکر کنم و بعدش تصمیم بگیرم و اون ایده رو عملی کنم.) گفتم: +حاج آقا فاطمه رفته خونه یکی دوتا از دوستاش که همین دورو بر هست.. اومد میگم بهتون زنگ بزنه. راستی اینجا زیاد آنتنم نداریم. یه وقت تماس نگرفتیم نگران نشید. امکان داره بریم ویلای جنگلی یکی از دوستامون تا چهار پنج روز شاید نتونیم ارتباط بگیریم باهاتون. _محسن جان چهارپنج روز من صدای دخترم و نشنوم؟ باشه ولی توروخدا مواظب دخترم باش مثل همیشه. مواظب خودتم باش. محسن جان خواهشا بیشتر حواست به دخترم باشه دیگه سفارش نکنم. +چشم.. مخلص شما و دخترتونم حاج آقا..یاعلی. قطع کردم و خیالم جمع شد حداقل تا چهار پنج روز بیخیال هستند.. مجبور شدم بزارمش توی بلک لیست تا زنگ نزنن.. چون اگر بوق میخورد و جواب نمیدادیم نگران میشدن.. از مادرمم خداحافظی کردم اومدم بیرون. دیدم داریوش داره باز با گوشیش وَر میره. بهش اشاره زدم بیا سوارشو بریم. خواستیم سوار شیم دیدم عاصف از دفتر تهران زنگ زد: _سلام..عاکف برات دوتا فایل فرستادم. یکی تصویریه. یکی هم مکالمه حاج کاظم با تیم مقابل. فایل صوتیه یه خرده دیرتر برات میاد. +باشه چک میکنم الان. به داریوش گفتم سوار ماشین شو. الان منم میام. فاصله گرفتم از ماشین و رفتم ده بیست متر متراونطرف تر هندزفری و گذاشتم گوشم و پلی کردم فایل تصویری رو. چشمتون روز بد نبینه. ان شاءالله هیچ وقت با این صحنه مواجه نشید. ان شاءالله برای هیچ زن و مرد و کودکی این اتفاق نیفته. ان شاءالله برای هیچ مردی همچین اتفاقی نیفته که فیلم اسارت ناموسش و براش یکی بفرسته و‌بخواد ببینه.. این صحنه من و یاد سوریه و عراق انداخت که زنای سوری و عراقی رو جلوی چشمای من داعشی ها میبردنشون برای کنیزی و تجاوز و... من و عاصفم که نفوذی ایران توی داعش بودیم و هیچ کاری نمیتونستم بکنیم. فقط باید صبر و سکوت میکردم. اما مگه دلم طاقت داشت. مگه میتونستم آروم باشم.. انگار جیگرم و کارد میکشیدن.. دندونام و فشار میدادم.. لبم و گاز میگرفتم خون میومد.. همین الان که دارم میگم دارم دیوانه میشم. تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که به بهانه رفتن به دستشویی ، هر ازگاهی اشک میریختم‌ تا بغضم خفم نکنه میرفتم و توی دهنم پارچه میزاشتم تا صدام و کسی نشنوه و چنگ مینداختم روی گوشت های صورتم.. چون طاقت نداشتم ببینم یکی داره جلوی چشمام به ناموس دیگران تجاوز و بی احترامی می کنه... من آدم فوق العاده دلسوزی هستم.. بخدا اگر کسی دلسوز هم نباشه و خوی حیوانیت هم داشته باشه فکر کنم دلش با اون صحنه ها می سوخت و خون گریه میکرد.. نمیتونستم اون صحنه هارو ببینم.. نه اینکه بچه باشم و بگم با هر چیزی دلم میشکنه، نه اصلا اینطور نیست.. اما من برای مظلومیت آدمها همیشه دلم سوخت.. برای ظالم بودن دشمن هم همیشه توی دلم پر از کینه و غضب بود.. بگذریم. فایل تصویری که نمیدونستیم کی هستند و کجا هستند هنوز، و فرستاده بودند برای مرکز ما، و مرکز034 هم فرستاد برای من، پلی کردم. دیدم دهن فاطمه زهرای من و چسب زدن. روی سرش سیم و کابل برق نصب کردن. دستاش و پاهاش و با چسب مخصوص و بزرگ بستن. خدا می دونه دنیا داشت روی سرم خراب میشد. یه تایمر هم داشت که اگر اون تایمر لعنتی فعال میشد فاطمه رو خشکش میکرد و بلافاصله می کشت. اون پسره داریوش هم داشت از توی ماشین من و میدید. فاطمه مظلومانه به دوربین نگاه میکرد. جیگرم داشت کباب میشد. انگار روی قلبم یه زخم بود که یکی داشته روی اون نمک میریخته و بعدش هی روی اون زخم نمک خورده چاقو میکشید. خون داشت خونم و میخورد. اما خودم و کنترل کردم. رفتم پشت یه دیوار که کسی من و نبینه. چندتا محکم چنان سیلی زدم توی صورتم و با این کار یه شوک به خودم وارد کردم تا از فشار عصبی و حالت گرفتگی روحی بیام بیرون و سرحالتر بشم. به خودم گفتم سخت تر از این روزهای الان و پشت سر گذاشتی. تحمل کن. خدا داره میبینه و حواسش هست. همه چیز این عالم حساب و کتاب داره. دیدم یه صدای پایی داره میاد. از پشت دیوار کوچه اومدم بیرون و دیدم داریوش هست. گفت: « آقا چیزی شده رفتید پشت دیوار؟!!!» گفتم: « نه.. برو سوار شو که زودتر بریم. » فایل تصویری و دیدم و فایل صوتی هنوز نرسیده بود. منتظر بودم هروقت اومد گوش کنم. رفتیم و سوار شدیم و حرکت کردیم. وسط راه بهش گفتم: +داریوش؟! تو ، این آدمارو از کجا میشناسی؟ چه سرو سری با اینا داری؟ یه کم دستپاچه شد و گفت:
کانال خبری اسپاد
_ ای بابا.. پس شیرینی بدهکار شدی که.. گوشی نو باید بخری.. راستی بهم بگو چرا فاطمه گوشیش خاموشه.. من
_آقا من این کاره نیستم که با خلافکارا بچرخم. فقط میشناسم اینارو همین. توی دلم گفتم: «آره ارواح عمت که. تو هم گفتی و منم باوم شد.» بعد بهش گفتم: + ببینم داریوش، یه سوال ازت دارم. به نظرت این پسره کوروش خزلی اگر یه پول قلمبه و زیاد گیرش بیاد اول از همه کجا میره؟ میدونی؟ _ معلومه آقا، اول میره خودش و با مواد میسازه. +خب کجا؟ _پیش طوفان موش. +طوفان موش دیگه کیه؟ مواد فروش هست یا مکان دار؟ _یه مواد فروش قدیمیه و مکان هم داره. +جاش و بلدی؟ _آره. شما یه زحمت بکش انتهای این بلوار که رسیدیم یه چهار راه داره.. همونجا دور بزنید بریم دست چپ.. سر چهار راه دور زدم و با راهنمایی داریوش حدودا یک ربع بیست دیقه ای رفتیم و رسیدیم به اون مکانی که امکان داشت، کوروش خزلی اونجا باشه. تقریبا یه روستای دور افتاده بود توی چالوس. موقعی که خواستم پیاده بشم به داریوش گفتم: « تواز ماشین پیاده نشو. خودم میرم همون خونه ای که گفتی. هر اتفاقی افتاد از جات تکون نمیخوری.» در ماشینم و کد دادم و قفلش کردم تا یه وقت کسی نتونه به سمت داریوش بره اذیتش کنه.. چون اتفاق بود دیگه.. شاید میفهمیدمن اون من و آورد این منطقه بخوان اذیت گننش مواد فروشا.. با خشم و نفرت تمام رفتم سمت اون خونه. همزمان کوچه رو با چشام رصد میکردم که بهم حمله نشه. چون در ظاهر یه سرقت بود ولی همش امنیتی و ضد امنیتی بود. رفتم دیدم درب خونه طوفان موشه، نیم لَنگ هست و بازه. معطل نکردم .. درو باز کردم و کله کردم رفتم توی حیاط و دیدم یکی توی حیاط هست. از پشت رفتم نزدیکش و داشت یه خرده با دیوار حیاط ور میرفت و معلوم نبود چیکار میکرد و چی جاساز میکرد.. دو سه تا از پشت زدم روی شونه هاش و اونم برگشت نگام کرد و گفتم: ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1 ✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇 ✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا ایران تا قبل محرم ۹۷ سقوط میکند؟؟ 🌐 @kheymegahevelayat_ir1
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این هایی که اشک میریزن جا موندن متأسفانه. 🌐 @kheymegahevelayat
💢 طرحی برای ترور نخست وزیر افغانستان 🔻🔻🔻 📝 در پائیز ۱۹۸۱ رهبران شوروی گرد هم آمدند تا درباره موضوع مهمی بحث و گفتگو کنند که .گ.ب باید حفيظ ا... امین نخست وزیر افغانستان را از بین ببرد و یکی از دست نشاندگان شوروی را به جای او بنشاند. 🖇 .گ.ب شخصی را برای ترور حفیظ ا... انتخاب نمود. این فرد که طالبوف، نام داشت، مسلمان و در اصل افغانی بود، ولی در ایالت آذربایجان (یکی از جمهوریهای سوسیالیستی شوروی سابق) بزرگ یافته و به زبان پشتو مثل هر افغانی دیگر تسلط داشت. 🖇 وی سالهای طولانی با اوراق هویتی جعلی همانند یکی از اتباع افغانستان در کابل به سر برده بود. طالبوف با پوشش آشپز در سال ۱۹۷۹ بار دیگر به کابل اعزام شد. 🖇 در آنجا عوامل .گ.ب وی را در آشپزخانه کاخ ریاست جمهوری به کار گماردند و او مترصد فرصتی مناسب بود تا مأموریت خود را انجام دهد و برای این منظور همواره ماده سمی مخصوص و بیرنگ و بویی با خود داشت، که بخش عملیات فنی .گ.ب برای کشتن حفیظ ا... تهیه دیده بود. 🖇 برابر گزارش طالبوف دست کم دو بار ماده سمی مزبور را به آب میوه ای که حفيظ ا... سفارش داده بود اضافه کرده بود. .گ.ب میدانست که نخست وزیر علاقه ای خاص به نوشیدن آبمیوه دارد. اما احتیاط و هوشیاری زیاد این سیاستمدار را نادیده گرفته بود وی از سر ترس از مسموم شدن، لیوان محتوی آب میوه را با چندین لیوان دیگر از مایعات مختلفی که در دفتر کارش داشت مخلوط و آن را رقیق می کرد، به طوری که ماده سمی اثر مرگ آور خود را از دست می داد. لذا .گ.ب در این خصوص به موفقیتی دست نیافت. ادمین: ابوعلی ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat
تروریسم اقتصادی.mp3
زمان: حجم: 2.6M
🎙بشنوید 🔹فریادهای حماسی استاد حسن عباسی بر سر دستگاه قضایی و امنیتی ⭕️اگر انقلابیون دست به اسلحه شده و مفسد اقتصادی را اعدام انقلابی کردند،نگویید دعوت به هرج و مرج می‌کنید 🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
_آقا من این کاره نیستم که با خلافکارا بچرخم. فقط میشناسم اینارو همین. توی دلم گفتم: «آره ارواح عمت
سری دوم قسمت چهلم رفتم دیدم درب خونه طوفان موشه، نیم لَنگ هست و بازه. معطل نکردم .. درو باز کردم و کله کردم رفتم توی حیاط و دیدم یکی توی حیاط هست. از پشت رفتم نزدیکش و داشت یه خرده با دیوار حیاط ور میرفت و معلوم نبود چیکار میکرد و چی جاساز میکرد.. نزدیکش شدم و دو سه تا از پشت زدم روی شونه هاش و اونم برگشت نگام کرد و گفتم: +تو طوفان موشه هستی؟؟ _سام علیک..فرمااایییششش. + خیال میکنی خیلی لاتی؟ _به تو مربوط نیست. کارت و بگو و بعدشم بزن به چاک و برو گمشو تا قیافه تخست و نبینم.. اگه شیر فم شد بگو و بعدش هررری. +آها..که اینطور... باشه.. میزنم به چاک. اما به وقتش.. ولی اول از همه، همین الآن بهم بگو کوروش خزلی کجاست؟ _من چمیدونم کیه؟ +تو خوب میدونی کیه. همونیه که وقتی یه پول گنده بیاد دستش اول میاد پیش تو خودش و میسازه. چون ظاهراً هم جنسات خوبه، و هم مکان دار خوبی هستی.. مکانت چند ستاره هست؟ پنج ستاره؟ یا تک ستاره؟ یا هفت ستاره؟یا به قیمت بدبخت کردن جوون مردم.؟ اومد سمتم که مثلا قلدر بازی در بیاره، یقش و گرفتم و هولش دادم و چسبوندمش به دیوار. انقدر عصبی شده بودم و داشتم حرص میخوردم ، برای اینکه فشار عصبی زیادی روی من بود و از خشمی که داشتم مشتم و بردم نزدیک صورت و چشمای طوفان موشه و گفتم: +ببین سنت از من بیشتره.. حداقل به قیافت میخوره ۶۰ساله باشی. اینی هم که میبینی آوردمش بالا، مشت منه. باهاش خیلیارو از پا در آوردم.. از گنده قاچاقچی بین المللی که مستقر در بندر عباس بود تا گنده قاچاقچی و پخش کننده اسلحه و مواد افیونی و مافیای قاچاق شمش طلا و تروریست های تکفیری و افسرای اطلاعاتی آمریکا و‌اسراییل..! با این مشتی که آوردم جلوی صورتت، خیلیارو بدبخت کردم.. دقیقا نگاه کن، با همین مشتم. یه کم ترسید و آب دهنش و قورت داد ... بهش گفتم: +پس خوب گوشات و ، وا کن و ببین چی میگم بهت طوفان موشه، اگه میخوای ترکیب قیافت این آخر عمری به هم نریزم و باعث خنده ی همسایه ها و مردم اینجا نشی، و اگه میخوای دماغت و جوری نزنم که از جلوی صورتت نره پس گردنت نچسبه، عین بچه آدم جواب بده. وگرنه حیوون بازی در بیاری منم سگ میشم و اونوقت چیزی رو میبینی که نباید ببینی. پس مثل آدم بگو اون پسره کجاست؟ _آقا من نوکر شما هستم.. جانم بگو چی میخوای؟ +نه.. مثل اینکه هنوز حالیت نشده.. تو خوب میدونی وقتی میگم پسره کجاست، کی و میگم.. باشه میتونی نگی. اما مثل اینکه باید حالیت کنم که کاملا جدی هستم. ببین طوفان موشه، برای بار آخر بهت هشدار میدم قبل اینکه اون روی من و بالا بیاری..مثل آدم بهم بگو کوروش خزلی کجاست؟ _شما از نیروی انتظامی هستید؟ +خیر.. از اداره ی (.......) هستم که اونِشم به تو ربطی نداره.. ترسید و گفت: _آقا من درخدمتتم اصلا.. کوروش خزلی که سهله. پدر__مادر و ، جد و آبادکوروش خزلی رو هم لو میدم. +آهاااا. آفرین. حالا شد..تازه شدی بچه ی آدم.. حالا وقتم و نگیر و بهم بگو کوروش خزلی دقیقا الآن کجاست؟ _اینجاست (اشاره کرد به طبقه بالای خونش.) امر دیگه ای هم باشه من نوکر پدرتم هستم. فقط با من کار نداشته باش. خونه های روستایی بزرگ و حیاط دار و باغ دار هست معمولا. همزمان که طوفان موشه، گفت اینجاست و به طبقه بالا اشاره کرد، یعنی توی خونش، و داشت همین جور حرف میزد، دیدم یکی از روی پله ها پرید و داره از توی حیاط فرار میکنه و میره سمت یه باغی که پشت خونه طوفان موشه بود.. داد زدم گفتم: « واااایییسسسااااا.» از پشت که دیدمش فهمیدم خود کوروش خزلی هست.. مشغول فرار بود و منم طوفان موشه رو ول کردم و دو گرفتم تند_تند رفتم سمت اون پسره. خیلی سریع میدوید. عین توی بازار که موبایلم و زده بود. از روی جعبه ها و سنگ های بزرگ میپرید و منم اینبار میپریدم. هی از لای درختای توی روستا و کوچه پس کوچه ها میزد میرفت و منم همینطور دنبالش میرفتم. تا اینکه رسیدش سر یه کوچه و منم گفتم دیگه دارم بهش میرسم و میگیرمش ان شاءالله تعالی. اما از خوب یا بد روزگار نمیدونم، دیدم همزمان یه سمند نوک مدادی میاد و میرسه سر کوچه، در کمال نا باوری کوروش خزلی رو سوار میکنه و میبره. یه مکثی کردم و‌ فوری برگشتم حدود چهارصدمتر عقب تر و ماشینم و گرفتم و سوار شدم رفتم. ولی... ولی حیف. اینبارم از دستم در رفت. سر یه دوراهی بزرگ موندم. دیگه نمیدونستم چیکار کنم و باید یه فکر تازه ای میکردم. گمشون کردیم خلاصه. گازو و گرفتم و رفتیم سمت ویلا.. تصمیم گرفتم داریوش و برسونم خونشون، چون همسایه ویلای مادرم اینا بود. وسط بلوار داشتم با سرعت می اومدم دیدم گوشیم صدای پیامش در اومد. متوجه شدم فایل صوتی رو فرستادند ازتهران. هندزفری یادم رفت بزارم. فایل صوتی، مکالمه سرتیم تروریستهای_جاسوس با حاج کاظم بود. صدای یه زن بود که با حاج کاظم حرف میزد. صحبتهایی که کردن تلفنی، متنش و مینویسم و بخونید...
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت چهلم رفتم دیدم درب خونه طوفان موشه، نیم لَنگ هست و بازه. م
اولین صدا، صدای حاجی بود که وقتی تیم جاسوسی تروریستی زنگ میزنه، حاجی خودش جوابشون و میده: + کاظم هستم. میشنوم حرفاتون و !! _گوش کن آقای کاظم خان.. نه شما زیاد وقت دارید و نه ما.. پس دنبال راه های انحرافی نباشید که بخوای تو با نیروهای اطلاعاتیت به ما برسین. تا نیم ساعت دیگه، اون پی اَن دی رو میارید همونجایی که من میگم.. همون پی ان دی که نیروی شما آقای عاکف از ما در ترکیه گرفت.. همون آقایی که الآن همسرشون در اختیار ما هست. همون عاکف سلیمانی که ما مدتهاست دنبالشیم. ضمنا وقتی پی ان دی رو تحویل دادید و، ما هم خیالمون اینجا راحت شد و مطمئن شدیم کسی دنبالمون نیست به شما زنگ میزنیم و جای همسر عاکف سلیمانی رو بهتون میگیم. به همین سادگی. حاجی گفت: +خب ما از کجا بدونیم و اطمینان کنیم که همسر عاکف سلیمانی، سالم بهمون تحویل داده میشه؟ _از هیچ جا !!!!!! ولی اگر اون پی اَن دی تحویل داده نشه، همون پی ان دی که عاکف از افسر اطلاعاتی ما توی ترکیه به زور گرفت ، دارم تاکید میکنم، دقیقا همون پی ان دی، نه یه پی ان دیِ دیگه، اگر تحویلمون ندید، مطمئن باشید همسر عاکف کشته میشه و حتی جسدشم نمیتونید ببینید. ضمنا اون شخص دومی هم که(خبر عاص می گفت) توی ترکیه نیروی مارو کشت توی هتل موقع گرفتن پی ان دی، دنبالشیم. شک‌نکنید بهش میرسیم. +شما فکر این و نمیکنید که ما بخاطر انقلابمون فقط 17000 تا شهید ترور دادیم و در ۸ سال دفاع مقدس ، این همه قربانی و جانباز و چندصدهزارتا شهید دادیم و در مقابل کل دنیا که حامی صدام بودند ایستادیم؟ حتما اینارو خوب میدونید. ضمنا، شما خوب میدونید ما برای درگیری با دشمنان درون مرزی و برون مرزی چقدر شهید دادیم؟ پس تهدید نکن خانم. نکته: فایل و که من گوش میدادم از محکم صحبت کردن حاجی لذت میبردم. عشق میکردم از این مذاکره حاجی با دشمن که داره ازش امتیاز میگیره. مذاکره یعنی همین. جواب تهدید و با تهدید باید داد. نه مثل بعضیا که میخندن و دشمن به سمتشون خودکار پرت میکنه و... بگذریم.. حاجی همینطور ادامه داد و گفت: ما برای مبارزه با همپیمانان شما در سوریه و عراق که اسمش داعش هست این همه شهید تقدیم کردیم، واقعا فکر نمیکنید به این که، برای چیزایی که خودمون به دست آوردیم، بازم حاضریم شهید بدیم و جون خودمون و نیروهامون و فدای این مردم وآرامش مردم و پیشرفت علمی و کاریه جوونامون کنیم؟چی فکر کردی شما؟ ما حاضریم بازم قربانی بدیم. حاضریم جونمون و فدای راه اسلام و انقلاب جمهوری اسلامی ایران و تمام انقلاب های اسلامی دنیا کنیم. _شما شاید، ولی عاکف سلیمانی، افسر امنیتی اطلاعاتیتون که الان زنش توی چنگ ما هست، با این وضعیت بازم همین نظرو داره؟ +فرقی نمیکنه. عاکف هم جوونیش و توی جنگ گذاشته. شاید در هشت سال دفاع مقدس حضور میدانی نداشت ولی صدای موشکای آمریکایی ها که به بعثی ها داده بودند هنوز توی گوششه.. عاکف متولد سال های دفاع مقدس هست.. عاکف توی فتنه78 کوی دانشگاه که توسط شماها و یا دوستانتون که از داخل و خارج اداره میشد خوش درخشید. عاکف پدرش توی جنگ شهید شده. عموش زیر شکنجه های بعثی ها شهید شد. عاکف داییش و در کربلای۴ دوران دفاع مقدس از دست دادو شهید شد. برادرش مجروح جنگ هست.. برادر همسرش هم جانباز اعصاب و روان هست و یادگار دفاع مقدس هست. از خانواده سرافرازی هستند و خیلی از عزیزانش و از دست داده در راه این انقلاب و آرمان های خمینی بزرگ. خودشم توی عراق و سوریه توسط تکفیری های سعودی و یهودی و اسراییلی توی جنگ مجروح شده و تا مرز اسارت و شهادت رفته. اونم برای شهادت همین الآن آماده هست. چی خیال کردید؟ اون نیرویی هم که دنبالشید(عاصف) الان تهران هست. مطمئنادستتون بهش نمیرسه. اونم ازخانواده سرافرازیه. شک‌نکنید حریف نیروهای مانمیشید. _خودش ممکنه. چون با این تفکراتش نشون داده احمقه. ولی خانمِ عاکف چی؟ اونم آماده هست؟ خلاصه، ما کاری به این چیزا نداریم که نیروی شما کی هست و کی نیست و به وقتش به اون شخص دوم‌ میرسیم. ما فقط قطعه پی ان دی رو میخوایم. کاری هم با خدا و اسلامتون نداریم. بزارید دم کوزه آبش و بخورید..خوب گوش کنید چی میگم کاظم خان، آدرس و براتون ایمیل میکنم و قطعه رو میفرستید همونجا. تاکید میکنم. فقط پی ان دی رو میخوایم. نه چیز دیگه ای. اونم پی ان دی اصل.. وای به حالتون اگه اصل نباشه. ارتباط قطع شد. ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
💢 در کنار صدراعظم آلمان‼️ ✴️ آلمان شرقی موفق شده بود در اوایل دهه هفتاد یکی از ماهرترین خود را در کنار صدراعظم آلمان غربی به کار گمارد. ✴️ گونتر گیوم افسر ارتش ملی خلق آلمان شرقی و مأمور این کشور از سال ۱۹۷۰ تا لحظه دستگیرش در سال ۱۹۷۴ در اداره صدارت اعظم آلمان فدرال به کار مشغول بوده است. ✴️ وی به عنوان منشی خصوصی صدراعظم بوده و هر روز شانه به شانه وی می‌نشست و سری‌ترین امور سیاسی از زیر چشمان وی می‌گذشت. ✴️ وی توانسته بود اعتماد صدراعظم را به خود جلب نموده، زمینه را برای انجام مأموریت خود فراهم نماید. این مأمور آلمان شرقی به عنوان به آلمان غربی داده شده بود. ادمین: ابوعلی ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat
🔻تکمیلی/ 🔹اطلاعیه روابط عمومی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع)نیروی زمینی سپاه درباره حمله تروریست های ضد انقلاب و انفجار زاغه مهمات پاسگاه مرکزی در روستای دری منطقه مریوان و شهادت10 تن از رزمندگان اسلام : 🔹در حمله شب گذشته ( جمعه 29/4/97) اشرار و تروریست های ضد انقلاب و وابسته به استکبار جهانی به پاسگاه مرزی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) نیروی زمینی سپاه واقع در روستای دری منطقه مریوان در استان کردستان و متعاقباً انفجار زاغه مهمات، تعداد 10 تن از رزمندگان اسلام به شهادت رسیدند. 🔹در این درگیری تعدادی از تروریستها به هلاکت رسیدند و تعدادی نیز زخمی و متواری شدند. 🔹گروهک های تروریستی و ضد انقلاب و حامیان آنان که فاقد هرگونه پایگاهی نزد ملت ایران به ویژه مردم فهیم و انقلابی کردستان هستند، در انتظار انتقام سخت و مهلک رزمندگان شجاع و فداکار اسلام نسبت به این جنایت باشند. ادمین: ابوعلی ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat
⭕️ آغاز پروژه به اصطلاح لغو حجاب اجباری با اتباع بیگانه بطور رسمی کلید خورد! نفوذ و نفوذی ها دارند کار خودشان را میکنند. مسئول امنیتی مرده اید؟ دولتمردان مرده اید؟/علمای اسلام به داد اسلام برسید. #ارمغان_دولت_تدبیر 🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
اولین صدا، صدای حاجی بود که وقتی تیم جاسوسی تروریستی زنگ میزنه، حاجی خودش جوابشون و میده: + کاظم هس
سری دوم قسمت چهل و‌ یکم ارتباط قطع شد. این مکالمه حدود ۲ دقیقه و خرده ای بود. معلوم بود طرف مقابل خیلی زرنگه که زود تمومش کرد تا شناسایی و ردیابی نشن. یه لحظه به چهره داریوش که کنارم نشسته بود نگاه کردم دیدم هنگه از شنیدن این صداها و مکالمات. بلافاصله گازو گرفتم و ادامه مسیر دادیم و رفتیم سمت خونه مادرم و داریوش و پیاده کردم و رفت خونه ی خودش. منم دیگه پیش مادرم نرفتم. یه ایمیل اومد برام. گوشیم و باز کردم و دیدم نوشته بابت ماهواره خیالت جمع باشه. فعلا شاید پرتاب نشه، تا اینکه پایان این ماموریت به طور کامل اعلام بشه. یه، دو_دوتا چهارتا کردم دیدم اینجوری اتفاقا بهتر هست. چون اگه ماهواره پرتاب بشه قطعا با خبرایی که از سکوی پرتاب مخابره میشه و اخبار سراسری کشور اعلام میکنه، دشمن حساس تر میشه و فاطمه رو اذیت میکنند. از طرفی مذاکرات برجام هم بود.. از طرفی هم اگراخبار اعلام نکنه، که بعیده اعلام نکنن، چون خلاصه خبر بزرگی هست پرتاب ماهواره برای یک کشور، بازم جاسوسا میفهمن. چون من میدونستم خبرا از سکوی پرتاب و همچنین اون نفوذی که در تشکیلات ما بود، داره بیرون درز میکنه.. ولی خب بازم مطمئن نبودم به طور صد در صد. رفتم سمت اداره فیروز فر. توی مسیر حاج کاظم از تهران بهم زنگ زد و گفت: _سلام. خوبی عاکف جان. +سلام حاجی. چی بگم؟ به نظرت باید خوب باشم؟ _حق داری.. بهم بگو که ، فایل و گوش دادی؟ +بله حاج آقا گوش دادم. _برو پیش فیروزفر یه ارتباط امن و چهره به چهره با اینجا داشته باش. داریم با بچه ها جلسه تشکیل میدیم، تو هم بشین همزمان ببین و نظراتت و درمورد این جلسه بگو. ما اینجا دم و دستگامون آمادس. فیروزفرم خبر داد نیروهاش آماده هستن برای برقراری این ارتباط امن و ویدیوییِ تو از مازندران با ما در تهران.. با این ارتباط همزمان توی جلسه ما هستی از اونجا.. حالا بهم بگو کی میرسی پیش فیروزفر؟ +ان شاءالله ده دقیقه دیگه. _منتظرم.. رسیدی خبرم کن. حدود ده دقیقه یک ربع بعد، رسیدم به فیروزفر. با دم در ادارشون هماهنگ کردن که از این به بعد من میرم فوری بزارن برم توی اداره چون از همکاراشون هستم و از تهران هستیم.. رفتم داخل و دیدم اتاق ارتباط من از اینجا با جلسه تهران آماده هست. به حاجی زنگ زدم و گفتم: «من رسیدم. از اونجا اوکی بدید آنلاین بشید ببینمتون.» گفت: «توی اتاق ویدیویی فقط خودت باش. از همکارانمون در اداره شمال کسی داخل اتاق نباشه. جز فیروزفر.» مخاطبان محترم دقت کنید تمام این ارتباطات از طریق امن و کد گزاری شده بود..حتی تماس های تلفنی..یعنی طوری بود که نمیشد از ما جاسوسی کنن دشمنانمون. آنلاین شد و دیدم حاج کاظم و خانم ارجمند و مرتضی و عاصف عبدالزهراء دور یه میز توی جلسه نشستند. حاجی شروع کرد: _بسم الله الرحمن الرحیم عاکف جان ، من و همکارانت و توی جلسه میبینی؟ +بله حاج آقا. سلام میکنم به همتون. حاجی گفت: _خب.. ممنونم از دوستان که تشریف آوردید توی جلسه.. بی مقدمه میریم سراصل مطلب. آقا عاکف هم که دارن مارو از راه تصویری امنی که برقرار شده میبینن. ماهم داریم میبینیمشون. همکاران عزیز، عاکف برای ما مهمه. خانومشم برای ما مهمه. ما از وضعیت طرف مقابلمون اطلاع خاصی در حال حاضر نمیگیم نداریم. داریم، ولی کمه. زمان زیادی هم نداریم برای تحویل پی ان دی. باید به خواسته ی تیم جاسوسی_تروریستی یه جوابی بدیم. از بالا هم شدیدا تحت فشاریم که این موضوع و جمعش کنید هرچی زودتر. حالا بگید تا الان چیکار کردید که هم من درجریان قرار بگیرم و هم عاکف. عاکف جان داری میبینی مارو دیگه؟؟ ارتباطتت برقرراره با ما؟ +بله حاج آقا. حاجی روش و کرد به عاصف و گفت: _خب عاصف جان بگو ببینم. عاصف گفت: ما از اینجا در تهران به سرنخی نرسیدیم. باید ببینیم عاکف از اونجا توی شمال میتونه کوروش خزلی که سارق گوشیش هست و پیدا کنه و ارتباط اون و با تیم جاسوسی_تروریستی و ربایندگان همسرش کشف کنه یا نه؟! اگر این اتفاق هرچی زودتر بیفته ما می تونیم با هماهنگی های انتظامی و تیم های امنیتی_اطلاعاتی، خانومش و نجات بدیم.. به وقتش هم اگر نیاز شد یه شورای اطلاعاتی بین سپاه مازندران و اطلاعات مازندران و انتظامی مازندران با یک محدودیت خاصی تشکیل میدیم و کمک میگیریم توی این پرونده. حاجی گفت: «تشکر عاصف جان». بعد روش و کرد سمت ارجمند و گفت: « خب خانم ارجمند شما بفرمایید چیکار کردید تا حالا؟» ارجمند گفت: من تونستم فایل صوتی قبلی، و این فایل صوتی جدیدی که ضبط شده از تیم دشمن، با لیست مظنون هایی که آقای عاصف عبدالزهراء در اختیارم گذاشتند تطبیق بدم، ولی متاسفانه هیچ کدوم از اونا با هم مطابقت نداشت. عملا به هیچ جا نرسیدیم. حاج کاظم به مرتضی گفت: _ مرتضی شما چیکار کردی؟ مرتضی گفت: خدمت شما و همکاران و برادرمون آقا عاکف که دارن مارو می بینن باید عرض کنم: