بعضی وقتها زندگی شبیه مکثی طولانی میان دو نفس میشود، جایی که نه میتوانی جلو بروی و نه برگردی، فقط ایستادهای و با فکرهایی که آرامآرام ته دلت رسوب کردهاند، سر میکنی.
ما به بودن عادت میکنیم، به تحمل کردنِ روزهایی که بیدلیل سنگیناند، به لبخندهایی که از سر عادت زده میشوند، و به دلهایی که یاد گرفتهاند درد را بیسروصدا نگه دارند.
با این همه، هنوز چیزی در ما هست که تسلیم نمیشود؛ چیزی شبیه نوری کمجان اما مداوم که حتی در تاریکترین لحظهها، آرام یادمان میاندازد که زندگی با تمام ابهامش، هنوز ادامه دارد.
هدایت شده از ֶָ֢𝖳𝖾𝗑𝗍 𝖬𝗈𝗈𝖽ᩘ꯭︩ꪾ݁꠸ فور=عزل
مگه من نگفتم مواظب باش ریلتو پخش نکنن؟🙎🏻♀
ֶָ֢𝖳𝖾𝗑𝗍 𝖬𝗈𝗈𝖽ᩘ꯭︩ꪾ݁꠸