_براییاشار_
بعضی آدما با بودنشون دنیا رو عوض نمیکنن، اما حالِ آدم رو چرا. تو از همون حضوری که بیسروصدا میاد و درست همونجایی میایسته که دل دیگه توانِ تنها موندن نداره.
اون شبی که تا صبح باهام حرف زدی، وقتی ذهنم پر از آشوب بود و هیچچیز آرومم نمیکرد، شاید برای تو فقط چند ساعت حرف زدن بود، اما برای من یعنی اینکه یکی موند، نرفت، و گذاشت آرامش کمکم برگرده.
همهی اون لحظهها توی من موندن؛ نه فقط بهعنوان خاطره، بلکه بهعنوان چیزی عمیقتر، شبیه ریشه. رفاقتی که بیادعا بود، واقعی بود، و از جنس حضور، نه حرفهای بزرگ.
میخوام بدونی قدردانِ همهی وقتهاییام که کنارم بودی؛ وقتهایی که خندیدیم، وقتهایی که خسته بودیم، و وقتهایی که فقط «بودن» کافی بود.
اگه یه وقت توی زندگیت نبودم، بدون که تو همیشه توی یادِ منی. و ازت میخوام تو هم منو فراموش نکنی، چون بعضی دوستیها حتی با نبودن هم از بین نمیرن و فقط شکلشون عوض میشه.
هرجا که باشی و هر مسیری که انتخاب کنی، بدون که تنها نیستی. بعضی آدما همیشه کنار آدم میمونن، نه با حضورِ همیشگی، بلکه با معنایی که توی دل جا میذارن.
این فقط تشکر نیست؛ یه اعترافِ آرومه به یه دوست داشتنِ عمیق، امن و واقعی.