Kay Kyung Eun Kim, Erik Satiefac7be3c-c19c-42e0-8afc-28baf9a99d9d.mp3
زمان:
حجم:
4M
گاهی اوقات گریه نمیکنی
اما سنگینی غمی که در سکوتت و پشت پلکهایت نهفته
کمتر از اشکهایی که باید بریزی نیست
Sarah BlaskoSarah Blasko - All I want - 320.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
تو باز خواهیگشت
مهربان تر از همیشه
در شبی از تاریخ که
این عشق دیگر نبضی نخواهد داشت
Vangelis vangelis_la_petite_fille_de_la_mer 128 (1).mp3
زمان:
حجم:
5.7M
This music slows me down.
I stop overthinking and just feel.
It reminds me of parts of myself I usually forget
گاهی فکر میکنم دنیا همانقدر که بزرگ و پرهیاهوست، خلوت و آرام هم هست.
در همان خلوتهاست که دل میتواند آزادانه نفس بکشد، فکر کند، و حس کند.
گاهی یک نگاه، یک لمس یا حتی یک سکوت ساده، بیشتر از هزار کلمه میتواند چیزی را بگوید که هیچ کس نمیفهمد.
و من یاد گرفتهام که در همان لحظات کوچک، جهانم را پیدا کنم، همان جایی که نور و سایه با هم میرقصند و هر احساسی حق خودش را دارد.
میخواهم بگذارم قلبم همانقدر که میتپد، بدرخشد، حتی وقتی کسی نمیبیند، و شاید همین نور گذرا، همه چیزی باشد که دنیا برایش منتظر میماند.
و گاهی، در همین سکوتها، حس میکنم که همه چیز به هم وصل است؛
حسها، خاطرات، حتی رویاهایی که هنوز گفته نشدهاند.
و من فقط میخواهم بگذارم این حسها جریان پیدا کنند، بدون قید و بند، مثل نسیمی که آرام از میان شاخهها میگذرد و با خود بوی زندگی را میآورد.
شاید هیچ کس نفهمد، شاید هیچ کس نبیند، اما همین لحظهها کافیاند تا بدانی که زندگی، حتی در تاریکترین گوشهها، هنوز پر از نور و امید است.
یه وقتایی غم شبیه یه اتفاق ناگهانی نیست، شبیه یه فرو ریختن نیست که صدا بده و همه بفهمن چی شده؛ بیشتر شبیه یه فرسایش آرومه، یه خستگیِ طولانی که ذرهذره میاد و آدم حتی نمیفهمه از کِی شروع شده، فقط یه روز چشم باز میکنه و میبینه دیگه اون آدمِ قبلی نیست.
آدم راه میره، حرف میزنه، کاراشو انجام میده، حتی شاید بخنده، اما یه جایی ته وجودش یه سنگینیِ دائمی هست که با هیچچیزی جابهجا نمیشه؛ سنگینیای که نه با خواب میره، نه با حواسپرتی، نه با گفتنِ «میگذره».
این غم از اوناییه که آدمو نمیخوابونه، ولی بیدار هم نمیذاره.
دردناکترش اینه که هیچکس نمیدونه چقدر طول کشیده تا به اینجا برسی؛ چقدر شبها توی سکوت با خودت حرف زدی، چقدر به خودت قول دادی «فقط یه کم دیگه تحمل کن»، چقدر یاد گرفتی حالت رو قایم کنی چون توضیح دادنش سختتر از تحمل کردنش بود.
آدم توی این حالت قوی به نظر میاد، ولی در واقع فقط خستهست؛ خسته از اینکه همیشه باید سر پا باشه.
یه جایی از این مسیر، آدم دلتنگ چیزایی میشه که حتی اسم ندارن؛ نه یه آدم مشخص، نه یه خاطرهی واضح، فقط یه حسِ گمشده، یه آرامشِ قدیمی که دیگه برنمیگرده و همین ندانستن، همین مبهم بودن، درد رو چند برابر میکنه.
آدم میفهمه بعضی چیزا نه درست میشن، نه حل، فقط باهاشون زندگی میکنی.
غم وقتی عمیقه که دنیا هیچ مکثی نمیکنه؛ روزها رد میشن، ساعت جلو میره، بقیه ادامه میدن، و تو باید با همون دلِ سنگین، همون خستگیِ بیاسم، دوباره بلند شی و وانمود کنی هنوز جا داری برای ادامه دادن.
و شاید تلخترین بخشش همین باشه که هیچکس نمیپرسه «واقعاً حالت چطوره؟» چون از بیرون، همهچیز عادی به نظر میاد.
این غم اشکآور نیست،
ولی اگه اشک بیاد،
از عمیقترین جاش میاد.
29_December_2025
ولی من دلم واسه اون تنگ شده.
نه فقط برای بودنش، برای حسی که وقتی بود داشتم؛ برای اون نسخهای از خودم که کنارش زندهتر بود، سادهتر نفس میکشید و لازم نبود هی با خودش بجنگه.
دلم برای چیزی تنگ شده که دیگه برنمیگرده، و این فهمیدنش از خودِ دلتنگی هم دردناکتره.
عاشق شدن گاهی یعنی پذیرفتنِ یه دردِ دائمی؛
دردِ خواستنِ کسی که نمیتونی سهمت ازش رو بیشتر کنی،
دردِ اینکه همیشه باید یه قدم عقبتر بایستی،
همیشه حواست باشه،
همیشه خودتو جمعوجور نگه داری،
در حالی که دلت میخواد رها باشی و دوست داشتن رو زندگی کنی، نه پنهانش.
این دلتنگی از اوناس که شبها سنگینتر میشه،
وقتی همهچیز ساکته و هیچچیز حواستو پرت نمیکنه.
وقتی خاطرهها خودشونو تحمیل میکنن،
نه با تصویر،
با حس.
با همون فشارِ آشنایی که یه زمانی آرامش بود و حالا فقط درد شده.
آدم توی این عاشقی
کمکم یاد میگیره نبودنش رو عادی جلوه بده،
ولی هیچوقت واقعاً بهش عادت نمیکنه.
هر بار که فکر میکنی شاید بهتر شدی،
یه چیز کوچیک، یه جمله، یه صدا، یه شبِ شبیه اون شبها
دوباره میریزه سرت و میفهمی هنوز همونجایی.
بدترین قسمتش اینه که
نمیتونی ازش متنفر باشی،
نمیتونی حتی سرزنشش کنی.
فقط دوستش داری،
و این دوست داشتنِ بیپناه،
آدمو خالی میکنه.
آدم دلتنگ کسی میشه
که حتی دیگه جاش توی زندگیش معلوم نیست،
نه میتونه نگهش داره،
نه میتونه حذفش کنه.
و این معلق بودن،
این بلاتکلیفیِ عاشقانه،
آدمو آروم آروم میشکنه
بیاینکه صدایی ازش دربیاد.
و با همهی این درد،
باز هم دلت تنگ میشه.
نه چون امید داری،
بلکه چون بعضی عشقها
حتی وقتی تموم میشن،
دردشون نمیره.
29_December_2025
زندگی
یعنی هر روز بیدار بشی
با کلی حرفِ نگفته،
با کلی «اگه» که هیچوقت اتفاق نیفتاد،
و با آدمایی که هنوز دوستشون داری
ولی دیگه جاشون توی روزمرهت خالیه.
زندگی یعنی
یاد بگیری بخندی
در حالی که یه جای دلت همیشه سنگینه،
یعنی قوی بودن رو تمرین کنی
نه چون میخوای،
بلکه چون چارهای نداری.
زندگی
همون فاصلهی عجیبه
بین چیزی که بودی
و چیزی که مجبور شدی بشی.
بین رویاهایی که داشتی
و واقعیتی که کمکم قانعت کرد.
زندگی یعنی
ادامه دادن
حتی وقتی هیچچیز
مثل قبل
معنی نمیده.
درواقع زندگی یعنی من و تو و احساسات ما، یعنی تمام لحظههایی که بین خندیدن و غمگین بودن معلق میمونیم و نمیدونیم دقیقا باید کدوم رو انتخاب کنیم، ولی بازم جلو میریم چون زندگی منتظر قطعیت ما نمیمونه.
زندگی یعنی پذیرفتن اینکه همیشه همهچیز واضح نیست، خیلی وقتها ترسناک و مبهمه، اما همین ابهام باعث میشه بفهمیم زندهایم و هنوز فرصت داریم تجربه کنیم، اشتباه کنیم و از نو بفهمیم.
زندگی شاید اون چیزی نباشه که همیشه براش برنامه ریختیم، اما همون چیزیه که وسط راه، بیخبر، خودش رو بهمون تحمیل میکنه و ازمون میخواد باهاش کنار بیایم، نه با جنگیدن، بلکه با فهمیدن و پذیرفتن.
ما خیلی وقتها زندگی رو مقصر میکنیم، نه چون واقعا ظالمه، بلکه چون اعتراف کردن به اینکه انتخاب با خودمون بوده، شجاعت میخواد و گاهی دلمون توانش رو نداره.
زندگی یعنی همین کشمکشِ همیشگی بین خواستن و ترسیدن، بین دل دادن و عقب کشیدن، بین امید داشتن و آماده بودن برای ناامید شدن، و با این حال هر روز دوباره بیدار شدن و ادامه دادن، حتی وقتی مطمئن نیستیم مسیر درست کدومه.
زندگی یعنی یاد بگیریم احساساتمون رو دشمن ندونیم، چون همین احساساتن که بهمون جهت میدن، حتی وقتی درد میکشن، حتی وقتی سنگینن.
و شاید در نهایت، زندگی یعنی قبول کنیم که کامل نبودن، اشتباه کردن، و گاهی گم شدن، بخشی از راهه، و ما دقیقاً با همین نقصها، با همین تردیدها و با همین دللرزهها داریم تبدیل میشیم به کسی که قراره باشیم.