سبزههایپرامید
صدای اذان صبح وقتی پدافند هم کار میکرد و بچههای بسیج هم با موتور گشت میزدن و شاید بومب.
این صدای اذان برای من مأوا بود.
امروز رفتم یه مدارکی رو بگیرم که نزدیک مترو زینب.ح رو دیدم ✨
بگذریم که قبلش خانوم ح ازم پرسید قصد ازدواج داری؟ و من گفتم نمیدونم 🤣😭
چون اولینبار بود که کسی زل میزد تو چشام و اینو میپرسید و آره
بعد سوار مترو شدم و رفتم اونجایی که کلاس داشتم یه ساعت زودتر رسیدم و میخواستم در این زمان کتاب بخونم + زنگ زدم با سادات در مورد یچی مشورت کردم!
ولی بعد یه خانومه اومد گفت برای کارا کمکمون میکنید؟ منم گفتم بله
هیچی دیگه امروز اونجا خادم شدم
به همههه لبخند زدم، خوشامد گفتم و راهنمایی کردم کجا بشینن :)
بغلدستیم تو زمان کلاس کی بود؟
یه دختر خانومی که من دوماه پیش آخرین روزی که قبل کنکور رفتم دبیرستانم تو مترو دیده بودمش و با جزئیات یادم بود
دستش تسبیح داشت و با تلفنش که حرف زد فهمیدم میخواد بره امامزاده صالح..
خیلی جالب بود برام
آخر کلاس پرسیدم شما هم با مترو برمیگردین ؟گفت بله، گفتم باهم بریم
بعد گفتم خط فلان میرید درسته ؟
تعجب کرد گفت منو میشناسید؟ 😂
و بعد براش تعریف کردم که من شمارو دوماه پیش تو مترو دیده بودم و چهره و.. شما تو ذهنم مونده بود!
خلاصه با هم دوست شدیم ✨
رسیدیم به یه ایستگاهی اونجا خط عوض کردیم و وقتی سوار قطار شدیم یه مردی خیلی به منو این دوست جدیدم(فاطمه) نزدیک شد
من از فاطمه پرسیدم (نسبتا بلند که مرده بشنوه) فاطمه ما تو واگن خانوما هستیم ؟ گفت بله
من احساس کردم مرده دستش خورد به پای من سریع سرمو انداختم پایین و به دستش زل زدم تا غلطی نکنه
تا رسیدیم ایستگاه بعد واگن خلوتتر شد و ما تونستیم بریم یکم اونورتر