هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
✨ هاله ✨
هاله همهچیز داشت، جز کسی که دوستش داشته باشد...
تا اینکه سروش وارد زندگیاش شد؛ مردی که به عشق اعتقادی نداشت.
اما وقتی رازها فاش میشوند و گذشته میانشان میایستد، عشقشان در سختترین آزمون زندگی قرار میگیرد...
❤️🔥 داستانی عاشقانه، احساسی و پر از راز
https://eitaa.com/joinchat/1149109418C2fe46b17d3
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- دخترا روت کراش میزنن امیر ـ
اخمی کرد:
+ خب باشگاهم روبه روی دبیرستانته، نمیشه نرم سر کار خوشگلم.
غر زدم؛
- هزارتا مربی هست.
لازمه خودتم بری اونجا؟
کلافه گفت:
+ صاحب اون باشگاه منم چطور نرم؟
پر غیض گفتم:
- بار بعد یه دختر از دبیرستانمون روت کراش بزنه ط/لاقمو ازت میگیرم امیر فهمیدی؟ 🤧♨️🔥
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
یکی از دخترای دبیرستانشون خبر ندارههه و رو شوهرش کراش میزنههه🤣❌️
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از [𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#پارتواقعیداستان 👇
- زنتو فرستادی شهرستان که توی جشن افتتاحیه نباشه؟
فک روی هم چفت میکند و کتایون با خنده ادامه میدهد:
- عصبی شدی داداش؟چرا؟ دارم دروغ میگم؟مگه دیروز نفرستادیش ور دل مامان بزرگش که بتونی بدون مزاحم نمایشگاهتو راه بندازی!؟
رگ گردنش ور آمده بود حرف های کتایون دروغ نبود او زنش را دک کرده بود...به شهرستان فرستاده بودش، چرا که نمیخواست حالا در نمایشگاهش حضور داشته باشد. کتایون خیره به صورتش میتازد.
- از زنت خجالت میکشی داداش؟
دست مشت میکند و عصبی می توپد
- حرف مفت نزن کتایون ...ببند دهنتو ...
- اگه حرف مفته پس چرا الان اینجا نیست؟ چرا همکارات جز شب عروسی دیگه زنتو ندیدن، چرا همشون خیال میکنن طلاقش دادی و الان یه مرد مجردی؟
دستی به گلوی متورمش میکشد، مدیر اجرایی نمایشگاه در حال سخنرانی بود. مهمانان نشسته بودند و تا چند دقیقه دیگر از او برای صحبت دعوت میکردند ...
قدمی سوی در اتاق برمیدارد، میخواهد به سالن همایش برگردد که با حرف کتایون سر جا می ایستد.
- زنت شهرستان نرفته ...همینجاست... دم در ورودی نمایشگاه... نگهبانی اجازه نداده بیاد بالا ...
شوکه سر جا میماند، چه میگفت کتایون؟
آرمیتا اینجا بود؟ نرفته بود؟
-مگه نمیگی دوسش داری؟ خیله خب برو پایین دست زنتو بگیر بیارش کنار خودت، به همکارات نشونش بده، بگو این همون زنمه که خیال میکنید طلاقش دادم، با افتخار جلوشون برو و بگو از شهرستان دستشو گرفتی آوردی اینجا و دوسش داری...
نفسی در سینه اش نبود، حیران مانده بود، بودن آرمیتا را در اینجا نمیخواست
آن دختر را دوست داشت، میخواستش، زنش بود او...
اما حضورش اینجا...
در این همایش را نمیخواست ...
آبرو ریزی بود!
- چی شد داداش نمیری؟
بی توجه به کتایون از اتاق بیرون میزند.
همزمان که با گام های بلند سوی سالن همایش میرفت نگهبانی با تلفن همراهش تماس میگیرد. گوشی را که جواب میدهد عوض نگهبان صدای آرمیتا است که به گوشش میرسد.
- میترسیدی آبروت رو ببرم؟
از شنیدن صدای او کفری پلک می بندد، دهان باز میکند میخواهد چیزی بگوید که دخترک بغض کرده ادامه میدهد:
- واسه همین دنبال بهونه بودی که این چند روز بفرستیم شهرستان؟
چنگی به موهایش میزند، مدیر اجرایی بار دیگر نامش را میخواند و اوست که با عجز در جواب دخترکی که پشت خط به هق هق افتاده بود می گوید:
- برو خونه آرمیتا، برو شب میام حرف میزنیم ...
می گوید، تماس را به روی او قطع میکند و سوی سالن همایش می رود. حالا وقت درگیر کردن خودش با این مسئله نبود
شب با او حرف میزد، قانعش میکرد که امروز جایش در اینجا نبوده است...
نمی دانست امشب بعد از چند سال پدر آرمیتا از آن سر دنیا برگشته است و میخواهد تمام این سالها را برای دخترکش جبران کند و او را با خود از ایران ببرد...👇👇🥺
https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
دیر میفهمی از دستش دادی جناب رئیس🥲👆
ادامه ی رمان براساس واقعیت #برآمِهوِمین_برایمبمان رو اینجا بخون 👆