هدایت شده از غروبِ خیال؛
وایب موازی
در یکی از جهانهای موازی، رسم عجیبی وجود داشت؛ هرکس عاشق میشد، یک گل رز در قلبش شکوفه میداد. بعضیها آن را پنهان میکردند، اما دیوانهها با افتخار در دستشان میگرفتند و میان خیابانها قدم میزدند. مردم آن دنیا میگفتند: «اگر هنوز جرئت داری عاشق باشی، یعنی هنوز چیزی در وجودت از بین نرفته است.»
شعار نانوشته: «در بعضی دنیاها، دیوانه بودن فقط اسمِ دیگرِ عاشق بودن است.» 🌻🎗
هدایت شده از غروبِ خیال؛
دفترچه ی قدیمی
لای یکی از صفحههای قدیمیِ دفترچه، نقاشیِ یک قورباغه با پاپیون پیدا شد. زیرش فقط یک جمله نوشته بودند: «او هر شب در عمیقترین جای جنگل برای درختها کنسرت برگزار میکند، چون باور دارد هیچ صدایی نباید بیشنونده بماند.» از آن روز، هرکس این صفحه را میخوانْد، دلش میخواست برای چند دقیقه هم که شده، دنیا را مثل قصههای کودکی ببیند.
شعار نانوشته: «بعضی صفحهها، راهِ برگشت به خیال را بلدند.» 🌿🐸