من هیچوقت نتوانستم به زندگی فقط از فاصلهٔ معمولش نگاه کنم. همیشه چیزی پشتِ اتفاقها بوده که دلم میخواسته بفهممش؛ حتی وقتی فهمیدنش هیچ چیزی را بهتر نمیکرد. شاید برای همین است که اینهمه میخوانم، مینویسم، فکر میکنم و دوباره به همان سؤالهایی برمیگردم که یک بار جوابشان را گرفته بودم. اصلاً بعضی سؤالها برای ایناند که نگذارند آدم بیش از اندازه به خودش مطمئن شود. من دلم یک زندگی عجیب نمیخواهد. اتفاقاً شاید سادهترین زندگی را بخواهم؛ چند اتاق، چند کتاب، آدمهایی که بتوان با آنها سکوت کرد، و کاری که بعد از تمام شدنش هنوز چیزی برای فکر کردن باقی بگذارد. اما در همین زندگی ساده، نمیخواهم سطحی شده باشم. از اینکه روزی بفهمم سالها زندگی کردهام، بیآنکه واقعاً دیده باشم، بیشتر از هر شکست دیگری میترسم. برای همین هنوز نگاه میکنم؛ به آدمها، به تاریخ، به خودم، به چیزهایی که دوستشان دارم و چیزهایی که از آنها بیزارم. و هر بار که خیال میکنم چیزی را فهمیدهام، کمی عقبتر میایستم؛ شاید از آن فاصله، حقیقت شکل دیگری داشته باشد. و آدمی هرچه بزرگتر میشود، کمتر مطمئن میشود که حق با اوست.
درود و نور بر شما.
زوربای یونانی باز هم برگشته. جریانها و تغییرات پیوستهٔ تفکرم به مسائل مختلف، و شلختگیِ درون، دست به دست هم دادن تا برم و کمتر باشم. اما انگار طهورا، هرجوری هم که باشه، باز احتیاج داره به تعدادی شنوندهٔ مهربان. از این رو تصمیم گرفتم پرایوتِ خاکخوردهم رو جلا بدم و از شما درخواست کنم این پیام رو به چنلهاتون فوروارد کنید تا تعدادی ستاره به جمع ما اضافه بشن.