بیصدا میاد ، نه داد میزنه ، نه میپرسه. فقط آروم میمونه توی نفسهات. توی نگاهت. توی آدمی که توی آینه میبینی و گاهی حتی اسمش هم یادش نمیمونه. صبح که میشه همهچیز ظاهرا همونه. نور هست ، صدا هست ، حرکت هست. ولی یه چیزی انگار جا میمونه. یهجای خالی که با هیچ توضیحی پر نمیشه ، با هیچ حرفی قانع نمیشه. فقط میشینه اونقدر نزدیک که حسش کنی.
𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
"دیگه اونجوری گریه نکن ، همونجوری که وقتی نورِ آبیِ اون لامپ شکستهی بالای سرت میافته توی چشمهات ،
غمها رو به کدوم نقطهی روشن بگم ؟
من فقط نگاه میکنم به این قطرههایی که بیصدا روی صورتم میلغزن و هیچوقت کامل نمیشن.