eitaa logo
ایستگاه 34 🇮🇷
109 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
96 ویدیو
6 فایل
«در وهله‌ی اول باید داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت، به هر شکل و هر جور....» بهرام صادقی ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4303637 ۴/۸/۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سولی/آدرین و بچه ها من زنده‌م ، شایدم نه. تو تارتاروس گیر افتادم_ جهت فراموش نشدن پیغام فرستادم. بازم خدافظ سولی/آدرین و بچه ها °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• محیاااااااااااا دلتنگت بودیممممم بیایم کمک؟؟😭😭😭
سلااااممم نمیدونم باید کجا بگم زنده‌ام پس اینجا میگممم✨ یکم زندگی سخت شده و البته کسی هم کاری با ما نداره و منم خیلی موضوعی برای صحبت ندارم که پیام بدم. اینه که یکم محو ‌ام °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• ایگدراسیل قشنگممم😭😭 بیا پیش خودمون دختر کجا محو میشی
راستیییی ماه رمضان مبارکککک من پارسال ماه رمضون بود که اولین میامم رو اینجا دادم😭 البته که هرچی برمیگردم عقب خیلی چرت و پرت مینوشتم😂 مدیونید متن‌های قدیمم رو بخونید °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• واهایییی دقیقا ماه رمضون پارسال بهترین ماه رمضون عمرم بود به خاطر شماها😭😭✨✨
و یه چیزی یکم برام دعا کنید یکم زندگانی سخت شده برام انگار دارم فرو میپاشم البته حس میکنم همه یه دوره این احساس و مشکلات رو دارن ولی واقعا خوشحال میشم برام دعا کنید و کمک کننده خواهد بود❤️✨🌱 °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• شما باید برای ما دعا کنی آخه- هی هی هی مطمئن باشید امسال که تموم بشه از همین بهار کلی اتفاقات خوب میوفته نگران نباشید
راستی داستان مشترک هم نوشتم تو پیام بعدی میفرستم ببخشید اگه زیاده و شایدم چرته😁 °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• ماامغهشخظیغغظیطمابطغبمطمابط😭😭😭
https://eitaa.com/station34/129 پسر انگار که سعی در پنهان کردن خنده‌اش داره گفت:《میخوای بدونی من کی‌ام؟ یه یتیم الان واقعا توقع دل سوزندن ندارم. میدونی، سخته هرروز با کسایی زندگی کنی که ترد شدن، شاید فکر کنی کسایی که ترد شدن افسرده و ناراحتن اما نه، بیشتر مجنونن، بیشتر دیونه‌اند، حاضرن دست به هر کاری بزنن تا خلا توی وجودشون رو پر کنن. اگر دیدی کسی دست به هر کار احمقانه‌ای میکنه، بدون ترد شده.》 سکوتی به اندازه چند تپش قلب ایجاد شد که با صدای پسر شکست: 《هرکس برای خودش زندگی آرمانی و ایده‌آلی در آینده تصور میکنه ولی برای کسی که پدر و مادرش هم ولش کردن اینطور نیست، اما من برای خودم یه زندگی خوب میخوام که پول شامل اونه》 هرمس با لحن تمسخر آمیزی گفت: 《برای یه بچه زیادی گنده گنده حرف نمیزنی؟ °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°° پسر چشمانش را در حدقه چرخاند: 《راستش رو بخوای زیاد برای این لحظه تمرین کردم، با اینکه متنفرم کلی توی فرهنگ لغت گشتم و تو قرار بود تحت تاثیر قرار بگیری》 پسر دست به سینه شد و پایش را روی زمین کوبید، مثل بچه‌ای که مادرش به اون اجازه خوردن شکلات نداده و او حالا پافشاری میکند. هرمس با نقابی از بی احساسی گفت: 《خب؟》 پسر کمی عصبانی شده بود، گفت: 《بزار راستشو بگم، دوره شما تموم شده، فراموش شدید. چند نفر شمارو به یاد داره و میپرسته؟ شاید کسی به عنوان افسانه شمارو بشناسه. یه روز که بچه‌های احمق پرورشگاه برای اینکه مثلا من حساب ببرم منو انداختن تو کتابخونه پرورشگاه و در رو قفل کردن. # °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°° از اونجایی که آدمای پرورشگاه خیلی اهل مطالعه هستن من یه روز کامل اونجا بودم و حوصلم در حال نابود شدن بود و از کتاب خوندن متنفرم، پس یه کتاب برداشتم که عکس‌هاشو ببینم که فهمیدم درباره شماهاست، شروع کردم به خوندن و الان همه چیز رو راجب خدایان فراموش شده یونانی میدونم. 》 هرمس گفت: 《واقعا نمیفهمم این داستانا چه ربطی به گستاخی تو و دزدی از من داره.》 پسر گفت: 《میتونی دندون به جیگر بگیری؟ با خودم گفتم اگر کفش‌های تورو بدزدم و به بقیه نشون بدم اونا باور میکنن که شما وجود دارید. بعد خبر پخش میشه و شما دوباره به یاد مردم می‌افتید. بعدم من میتونم از زئوس کلی پول و ثروت و زندگی آروم بخوام》 هرمس با همان نگاه بی احساس گفت: 《نمیخوام ناامیدت کنم ولی نه.》 # °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°° پسر که انگار توقعش را داشت نفسی کشید: 《به پیشکشی فکر کن، معابد و برگشتن به اوج. تا کی میخوای یه پستچی باشی؟ من میتونم کاری کنم بهتر از اینا بشی. فقط خرجش یه کفشه.》 هرمس داشت وسوسه میشد این پسر روی دست شیطان زده بود. با خودش فکر کرد اگر کفش هارا به پسر بدهد دیر یا زود دیگر المپی ها می‌فهمند از او دزدی شده و از این که هست هم کوچک تر میشد و به پسر هم اعتماد نداشت. دهان باز کرد که نه قاطعی به پسر بگوید که حرف در دهانش ماند خدایان، پسر رفته بود... # °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°° تماممم خوشحال میشم نظر بدید °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
آخییییییی🥺🥺 ترکیب هرمس شرور و یه پسر یتیم از خودش شرورتر خیلی باحال بود😂😭😭😭✨✨✨
خوشحالم که هنوز به ادامه دادن داستان مشترک اهمیت میدید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/station34/3010 جییییییییییخ پسررررررم! خوشحالم که عکسا و باز نکردم... (ممکن بود اسپویل شم...) °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
https://eitaa.com/chamanzare/13927 مامان سولییییییی🤣 °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• این چیست؟ پیامش حذف شده انگار😭😭😭
https://eitaa.com/station34/3059 ما قبلانا یه رول پلی هاگوارتز داشتیم بعد یکی از رولای من اسمش لویی لون بود مال آسو هم آسو😭🤣 بعدش یه روز تصادفی لویی و اسو بهم میخورن و اینا بعدش آسو خرگوش میشه لوییم میدوعه دنبالش و اینا کمکم میگذره روزگار اینا.. لویی عاشق آسو میشه و هر وقت خرگوش میشه بهش میگه تیا😭🤣( بقیش غیرقابل شرحه😔) -فاذر °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• واهایییییی چقدر باحاااااالللللللل😂😂😭😭😭✨✨✨✨🥺🥺🥺🥺