زیر نور ماه حقیقتها آنقدر نرم میشوند که حتی دروغ ها هم شاعرانه به نظر میآیند
گاهی ستارهها را میچینم و آنها را در دهانم میگذارم، تلخند اما مزهی مرز بین رویا و جنون را میدهند
در اعماق جنگل سایه ها دشمن نیستند، آنها فقط میآیند تا به جشن پاییزی پری ها بپیوندند
با رفتن خورشید، تاریکی میآید تا راز های آسمان را بپوشاند اما همیشه روزنههایی بین زمین و جهان رویا باز میماند و مردم به آنها «ستاره» میگویند
فرشتهی تبعید شدهی درونم حرف هایی را در گوشم زمزمه میکند :«امید را با خون نوشتم تا ثابت کنم قرمز فقط یک رنگ است نه سرنوشت!»
ماه برای همه میدرخشد اما او هرگز نمیداند چند نفر زیر نورش درحال جان دادن هستند