در اعماق جنگل سایه ها دشمن نیستند، آنها فقط میآیند تا به جشن پاییزی پری ها بپیوندند
با رفتن خورشید، تاریکی میآید تا راز های آسمان را بپوشاند اما همیشه روزنههایی بین زمین و جهان رویا باز میماند و مردم به آنها «ستاره» میگویند
فرشتهی تبعید شدهی درونم حرف هایی را در گوشم زمزمه میکند :«امید را با خون نوشتم تا ثابت کنم قرمز فقط یک رنگ است نه سرنوشت!»
ماه برای همه میدرخشد اما او هرگز نمیداند چند نفر زیر نورش درحال جان دادن هستند
وقتی سکوت میکنم حتی کلمات هم حرف میزنند و آن لحظه همه چیز زیادی واقعی میشود
آسمان همیشه آرزو هارا روی دوشش نگه میدارد، گاهی او آنقدر سنگین میشود که ستاره ها زیر بازش له میشوند
در جنگل سرمهای جایی که درختان نجوا میکنند و رودخانه ها آواز میخوانند، روح نخستین حیوانات آرامیدهاند تا از راز های طبیعت محافظت کنند