در پشت درختان طلایی بانوی جنگل خوابیده بود، موهایش با نسیم بهاری آمیخته بود چنانچه گویی باد تصمیم گرفته بود تنها به دست خود موهایش را شانه بزند؛ هیچ موجودی جز دانههای خوابیده در زیر خاک نمیتوانستند لالایی بانوی جنگل بشنوند زیرا دلتنگ بهشت میشدند.
در هنگام طلوع خورشید، جهان خورشید برای لحظهای واقعی میگردد
موجودات از چشمهی صبح مینوشند و آسمان پرده از راز هایش برمیدارد
در آن لحظه اگر چشم ببندی و نفست را حبس کنی جرقهی حقیقت را در قلبت حس خواهی کرد و شاید درک کنی که خیال همان واقعیت پوشیده شدهای است که فقط با ایمان کودکانه میتوان آن را دید
شاید رودها رگ های زمین باشند و با هر تپش دریا که قلب باشد آب حیات را به مردم هدیه میدهد