eitaa logo
ایستگاه 34 🇮🇷
109 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
96 ویدیو
6 فایل
«در وهله‌ی اول باید داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت، به هر شکل و هر جور....» بهرام صادقی ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3613096 ۴/۸/۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
خدا نکنههههههههه
https://eitaa.com/dailywizards/3225 نوش جانتتتتت😂😭💖✨✨ آقا خدایی جوریکه کتابخون داستان رو توضیح داده خیلی باحالهههه😭😭✨✨✨
هدایت شده از Daily Wizards📜
فعالیت فاخر😘:
هدایت شده از Daily Wizards📜
۲۲:۴۴
ایستگاه 34 🇮🇷
فعالیت فاخر😘:
عاشق کتابخونممم😭😭😂😂✨✨✨✨✨❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥
هدایت شده از مِشکالیس
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-وقتی به جای دفاع شخصی کتاب خوندی!😂🥋
هدایت شده از W̴easleys'W̴izardW̴heezes
من تازه فهمیدم این دوتا چقدر شبیه همن
هدایت شده از 🕊The crazys🕊
« حقیقتاً بویِ خون نمي‌گذارد عطر بهار بپیچد‌»
" به نام خدای مهربان. سلام خانوم معلم اجازه؟! من دنیا هستم. البته شاید خودتان بدانید کی هسطم چون همیشه از روی خط و غلت‌ها می‌فهمیدید کی چی نوشته. مامان بهم گفته که شما در آن بالا بالاها، وسط ابرها هستید و پیش خدا دارید به ما نگاه می‌کنید. برای همین خواستم نامه را بنویسم چون شما هسطید و می‌بینید. خانوم معلم اگه بپرسید که چرا این نامه را نوشطم. باید بگم که من دلم برای شما خیلی تنگ شده هست. بیشتر از یک حفته است که شما را ندیده‌ام و مدرسه نیامده‌ام. اخرین بار که نگاحطان کردم، روی صورتتان رنگ پاشیده بود و خابیده بودید. آن روز ماهم درد داشتیم. مامانم می‌گوید بچه‌های میناب هم درد داشته‌اند ولی وقتی رفته‌اند بالای ابرها خوب خوب شدند. یعنی الان شماهم خوب هستید. پس چرا نمیاید پیش ما. نمیشود به خدا بگید که شما را به ما برگرداند؟ وقتی به بابا این را گفتم گفت که شما هستین و خدا اجازه داده باشید ولی ما شما را نمی‌بینم چون شما بهتر از قبل شدید. خانوم معلم لتفا دعا کنید من هم بهتر شوم چون دوست دارم با خانواده‌ام پیش شما بیایم. این روزها توی آسمان پر دود است. مامان می‌گوید باید دعا کنیم برای عمو لباس سبزهایی که هواپیماهای گنده روی سر کسایی که شما ازیت می‌کردن بریزند و شکثت نخورند. من هم دعا کردم سر سفره. کار خوبی کردم خانوم معلم؟! خانوم معلم کی باهم لی‌لی بازی می‌کنیم؟ هر وقت توانستید جواب بدهید. دنیا محمدی‌ " دختر جوانِ خموش، نامه را خواند. چندباری نامه را زیر و رو کرد و حتی الیاف کاغذ را هم رصد کرد تا چیزی را از چشم نینداخته باشد، گل نرگس را روی کاغذ گذاشت و در آخرین لحظات نامه را روی تابوت و کنار کلمه اللهِ سرخ گذاشت. نگاهش را به اسم روی تابوت انداخت: « معلم شهیده، ندا امینی آذر» نگاه کافی بود با ریختن و فرو‌پاشیدن. دانش آموز، کارگر، تکواندوکار، نظامی، دانشجو، دکتر، طلبه، مهندس، وزیر، رهبر، نوزاد و حتی معلم... رسم ایران چنین بود. جان‌فداها فرقی نمی‌کرد در چه شغلی و منسبی، همگی در عین یکپارچگی، مظلومیت و ایستادگی پر می‌گشودند به سوی آسمان. درست مثل معلم دنیا. -فاذر، به روایت و جوششی از دل از زبان یک دانش آموز که شاید نماینده دانش‌آموزانِ معلمِ شهیده باشد.