eitaa logo
ایستگاه 34 🇮🇷
105 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
114 ویدیو
8 فایل
«در وهله‌ی اول باید داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت، به هر شکل و هر جور....» بهرام صادقی ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4303637 ۴/۸/۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
برای ایگدراسیل عزیزم:
ایستگاه 34 🇮🇷
رینا موهای قهوه‌ای‌اش را پشت گوشش زد تا مزاحم نشوند. تمام دانش‌آموزان دور و برش مثل او تا آرنج خاکی بودند، گیاه قرمز رنگ روبه رویش به سرخی می‌درخشید. تقلاهای دانش‌آموزان گریفیندوری سال پنجم چند دقیقه‌ی دیگر هم ادامه پیدا کرد. سیموس فقط کم مانده بود با سر در گلدان بیفتد. پروفسور اسپراوت بین بچه‌ها راه می‌رفت و راهنمایی‌های کوچکی به آنها می‌کرد. رینا به گل سرخ رنگ نگاه کرد، برای دست زدن به آن تردید داشت. «کمک می خوای؟» رینا برگشت، نویل با کمرویی کنارش ایستاده بود، سرش پایین بود و مثل یک کودک گمشده در بین جمعیت به نظر می‌رسید. رینا کمی سرخ شد، همیشه فکر می کرد نویل خیلی مهربان است. «آ...آره حتما.» نگاه رینا به گلدان آماده و با دقت درست شده‌ی نویل افتاد، نویل کنار رینا ایستاد تا کمکش کند. « باید خیلی آروم باهاش برخورد کنی، خیلی حساسن؛ مثل یه آدم خیلی زودرنج خیلی احساساتی می مونن. گیاها هم مثل آدما احساس دارن.» رینا و نویل به آرامی گل سرخ رنگ را به گلدان جدید منتقل کردند، نویل آن را ثابت نگه داشت و رینا دور ریشه‌اش خاک ریخت. «خیلی قشنگه.» نویل گل را در خاک محکم کرد:« این زردی‌های کنار گل‌برگ ها رو می‌بینی؛ برای درمان سردرد استفاده میشن ولی خودش اصالتا برای درمان نیست، ریشه و ساقه‌هاش سمیه؛ خیلی عجیبه که از یه گیاه سمی درمان سردرد بگیری.» رینا لبخند زد تا از نویل تشکر کند و متوجه شد صورت نویل هم کمی قرمز است. «... ممنون برای کمکت.» «خواهش می کنم.» هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردند، نویل سرش را پایین برد:«می‌دونی... ولنتاین فرداست و...» رینا تا استخوان قرمز شد، موهایش را از صورتش کنار زد و سعی کرد کمی با اعتماد به نفس دیده شود؛ ولی داشت از خجالت و هیجان می‌لرزید. «به نظرم تو خیلی مهربون و زیبایی... و... و می‌خواستم بدونم با من ولنتاین رو... ام... جشن می‌گیری؟» رینا نفسش را حبس کرد و لرزان کلمات را قل داد بیرون:« ام... من... خب چرا که نه، خیلی خوشحال میشم.» نویل لبخند بزرگی زد. فکرش را هم نمی‌کرد او قبول کند. «خوشحالم که... که قبول کردی.» رینا کمی سرخ‌تر شد:« منم همینطور.» هر دو کلاس دور و برشان را فراموش کرده بودند. بقیه‌ی دانش‌آموزها هنوز هم به گیاه‌های در دستشان مشغول بودند. صبح روز بعد رینا با هیجان از خواب بیدار شد و با سر و صدایی که راه انداخت هرماینی را بیدار کرد. روبه‌روی آینه داشت پیراهن زرد تیره‌ای را که به تازگی خریده بود؛ امتحان می‌کرد. تیرگی پیراهن به پوست و موهای تیره‌اش می‌آمد. «دعوت شدی؟ کی دعوتت کرد؟» هرماینی با تحسین او را در لباس نگاه کرد:« خیلی به صورتت میاد.» رینا چرخی زد:«مطمئنی خوبه؟ زیادی نیست؟ قرمز نباید بپوشم؟» «نه همین عالیه.» «نویل ازم خواست.» «واقعا؟! بالاخره؟! چقدر برات خوشحالم!» هرماینی خندید. بعد از آن رینا منتظر ماند، تا بعد از ظهر، تا برنامه‌های روز تمام شوند. تا وقتی که بالاخره نزدیک عصر؛ درست قبل از اینکه هوا تاریک شود؛ او و نویل خلوتی را که می‌خواستند پیدا کردند. رینا با نویل که کت و شلواری مرتب پوشیده بود موجه شد، دهان نویل کمی باز ماند و هر دو سرخ شدند. «اوه... تو خیلی خوشگل شدی...» «تو هم... لباست... خیلی بهت میاد...» رینا حس کرد بالاخره بعد از پنج سال در جای درست و روبه‌روی آدم درستی ایستاده است. بدن و روحش به همان لحظه تعلق داشت. نویل لبخند زد؛ برای اولین بار احساس درستی داشت؛ دیده می‌شد؛ انگار روحش به این دختر وابسته بود.