نمیدانم در آن چشمها چه بود که هربار که به آن نگریستم جان دادم و زنده شدم.
دردِ من حصارِ برکه نيست. دردِمن زيستن با ماهيانیست كه فكر دريا به ذهنشان خطور نكردهاست!
من تورا جورِ دیگری دوست داشتم. خلاصه برایت بگویم، من غمِ چشمان تورا فهمیده بودم.
و شب کاش با تو مهربان باشد؛ با تویی که در تنهایی اشک میریزی و آرام به خودت میگویی: «طاقت بیاور، عزیزِ من.»