و شب کاش با تو مهربان باشد؛ با تویی که در تنهایی اشک میریزی و آرام به خودت میگویی: «طاقت بیاور، عزیزِ من.»
من امید را ریسههای درخشان و رنگارنگِ تنیده در هم میدانم. ریسههایی که قلب، روح و جان مارا زنده و روشن نگه داشته اند. یک سر آنها متصل به قلب ما و سرِ دیگرشان به قلب اهداف ما متصل اند؛ وقتی قیچی در دست بگیریم و دانه دانه ریسه های امید را از بین ببریم در حقیقت هم آرزوها و هم خودمان را کشتهایم.
چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها با هم؟
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن