eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که میخان عکس بگیرن شمام بیاید مائده: اوکی بعد این حرف رهام مائدرو کشیدم یه گوشه و داستانو براش گفتم اونم گفت اوکیه وقتی برگشتیم سمت رهامیر دیدیم سکوت همه جارو گرفته و دارن نگامون میکنن رهام: چیزی شده؟ مائده: نه فقط امشب خانواده هامون نمیتونن بیان دنبالمون میریم هتل. رهام: خب ما میبریمتون نصف شبی توی این ساعت تنها دوتا دختر تو خیابون خوب نیست امیر: اره رهام راست میگه من چند تا هتل خوب میشناسم. من:باشه مرسی:) مائده: مرسی واقعا:) و پشت سر رهامیر راه افتادیم. رفتیم و رسیدیم بک استیج چن تا فن اونجا منتظر بودن که با ورود ما با رهامیر شرو کردن به پچ پچ:/ منو مائده رفتیم یه گوشه وایسادیم تا همه عکساشونو بگیرن و برن و ما اخر سر بریم. 《نیم ساعت بعد》 دیگه بک استیج خالی شده بود و نوازنده ها هم رفته بودن. رفتیم سمت رهامیر تا عکس بگیریم خستگی از چشماشون میبارید ولی هنوز با لبخند وایساده بودن و عکس میگرفتن. چند تایی عکس گرفتیم. بعد یکی از بادیگارد های اونجا اومد و گفت فنا کنار ماشینهای رهامیر تجمع کردن و شلوغ پلوغه امیر: خب دخترا ام اسماتون چیبود؟ من: پرنیا ملغب به پری مائده: من مائده ملغب به ماهی امیر: چه اسمای قشنگی. رهام: پری و ماهی صداتون کنیم مشکلی ندارید؟ ما: نه راحت باشید امیر: پس شمام امیر و رهام صدا کنید ما: باشه😂 (ما بهشون اقای هادیان و مقاره میگفتیم)
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_هجده به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که م
بچه ها اگه دیده باشین و یادتون باشه کنسرت ۲۷ام رهام و امیر اومدن پایین کنار ماشیناشون و فن ها تجمع کرده بودن و رهامیر با گوشی هاشون فیلم میگرفتن
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_هجده به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که م
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" امیر: پری و ماهی شما برید بیرون محوطه وایسید منو رهام میایم بخاطر اینکه بین خانواده شایعه یا سو تفاهمی پیش نیاد. مائده: باشه پس منتظرتونیم. رهامیر رفتن ماهم از یه راه دیگه رفتیم. 《یه ساعت بعد》 مائده:چرا نمیانننن من: نمیدونم حتما گیر کردن😂،راستی از رایان شتکر نکردیم مائده:عهه اره خاک تو سرمون الان میگه چ فنای بی شخصیتی من:الان بهش زنگ بزن مائدت صفحه گوشیشو روشن کرد ساعت ۰۳:۰۴ دقیقه صبح بود. مائده:الان خوابیده حتما کنسرتم بوده خسته شده من:اره فردا یادت باشه حتما زنگ بزنیم یهو ماشین رهامیر از در محوطه اومد بیرون و نور چراغاشون خورد تو چشمون اومدن و کنار هم پارک کردن شیشه هاشونو دادن پایین و رهام گفت: ببخشید خیلی شلوغ بود من: اشکالی نداره شما ببخشید ما مزاحم شدیم رهام:مزاحم چیه مراحمید امیر: رهام داداش امشب تهران بمون دیگه مهمونم داریم بیا خونه من رهام: باشه ولی دخترا کجا میرن پس؟ امیر:براشون هتل میگیرم دیگه رهام:اوکیه، خب بیاید سوار شید مائده:سوار کدوم ماشین بشیم؟ امیر:هرکدوم دوست دارید من:نهه ما نمیتونیم انتخواب کنیم خودتون بگید رهام خندید و گفت فردا شب کنسرته صبح هم باید بیام ساند چک من ماشینمو همینجا تو محوطه پارک میکنم همگی با ماشین امیر بریم
بچه ها ببخشید ظهر نشد پارت بدم مدرسه بودم اگ موافقین صبح و شب پارت بدم...
برسم خونه دوتا پارت و میزارم براتون
به نام خدا✍🏼✨ ``رمان 27 فروردین`` رهام به امیر: من میرم ماشین رو بزارم تو همینجا وایسا الان برمیگردم امیر: باشه داداش برو رهام دور زد سمت در محوطه و رفت ماشین رو بزاره اونجا امیر: خب بچه ها بیاین بشینید دیگه خسته نشدین یه ساعت سر پا وایسادین مائده: راست میگی اصن حواسمون نیست رفتیم سوار شدیم و در و بستیم امیر: مگه من تاکسی مرسیم که دوتاتون عقب نشستین? مائده: نه دیگه رهام الان میاد جلو میشینه امیربه شوخی: عه نمیشد عقب بشینه پرنیا: نههه چند دقیقه بعد رهام اومد و نشست جلو رهام: خب بریم، البته ببخشید پشتم به شماستا پرنیا: نه گل که پشت و رو نداره😂😐 امیر: اینم شانس مایه گلم نشدیم مائده: خیلی وقته گل شدی امیر خندید و گفت: تو گل منی😂🙂 پرنیا: خب نمیخوایم راه بیافتیم ده دقست همینجا وایسادیم امیر: چرا چرا اصلا هوش و حواس نمیزارین که برا آدم تقصیر شماهاست پرنیا: وا مگه ما چیکار کردیم 😐😂 امیر: کردین دیگه رهام: انقد بحث نکنید از خستگی سرم داره میترکه امیر: باشه داداش بیا راه افتادم دیگم حرف نمیزنم. 《چند دقیقه بعد》 پرنیا: ترافیک تهران خیلی خسته کنندست برا همینه که مامان بابام نمیان تهران واقعا هم حق دارن ، امیر تو چجوری میتونی این ترافیک رو تحمل کنی امیر: هعی ما دیگه عادت کردیم👨🏿‍🦯 رهام: امیر داداش کی میرسیم? اصلا مقصد کجاست? کدوم هتل میخای بری? امیر: الان چند دقیقه هست که تو ماشینیم همینقدر دیگه میرسیم? رهام: نیم ساعت امیر: خب نیم ساعت دیگه میرسیم. مائده: هووف الان ساعت تقریبا چهاره و من از ساعت ۱۰ و نیم بیدارم و سر پام رهام: اها یعنی از صبح کوه کندی?😂🙂 مائده: معلومه که کوه کندم خبر نداری که یه فن وقتی میاد کنسرت چقد خسته میشه ولی چون ایدلاشو دیده خوش حاله در صورتی که به امید یه عکس اومده و نتونسته عکس بگیره و... رهام: باشه باشه حق با توعه الان خسته ای عصبانی هستی با بادیگارد دعوات شده بهم ریختی تازه کوه هم کندی😂😔 امیر: رهااااام به من میگی بحث نکن سرم درد میکنه خودت که بدتر از منی:| مائده: رهام من ازت معذرت میخوام ببخشید تند حرف زدم ولی وقتی پایین محوطه وایساده بودم یه صحنه هایی دیدم که...
به نام خدا✍🏼✨ ``رمان 27 فروردین`` رهام: چه صحنه هایی? مائده: ببین شما اینارو نمیبینید ولی خوده من تنها آرزوم این بود که یه عکس باهاتون بگیرم که به لطف رایان و دوستم تونستم بگیرم ولی خیلیا هستن که هنوز به آرزوشون نرسیدن شما تو فندوم نیستین که ببینید چخبره ولی خیلیا بخاطر شماها رگ زدن ، دست به خودکشی زدن، شب و روزشون شده گریه و... امیر: خب ما دوست داریم عکس بگیریم باهاتون ولی مجوز نداریم و کاری از دست ما برنمیاد رهام: آره مجوز نداریم ولی یه فکرایی تو سرمه که میتونه آرزوی چند تا فن رو برآورده کنه پرنیا: میتونی بهمون بگی? رهام: ترجیح میدم نگم چون هنوز مشخص نیست بشه یا مشه حتی امیر هم نمیدونه امیر: ما که مخفی کاری نداشتیم رهام یواش که مثلا ما نشنویم گفت: میگم بهت مائده: ما نشنیدیما خیالت راحت رهام: عالیه😂🙂 پرنیا: عای مقاره قرار نیست برسیم? الان کاخ هم میرفتیم زودتر می‌رسیدیم امیر: مگه قرار نبود آقا ماقا مقاره پقاره هادیان مادیان نداشته باشیم? پرنیا: بله کاملا درسته عای مقاره امیر: باز که گفتی عاقا ماقا و مقاره پقا.. رهام وسط حرفش پرید و گفت: خانم معلم حالا میخای درس امروز و مرور نکنی? امیر: بگزریم... پرنیا خانم ۱۰ دقیقه دیگه می‌رسیم مائده یواش گفت: حالا خوب شد اینم خانم مانم و پرنیا مرنیا و مائده پائده میگهه:/ پرنیا: درستش میکنم😂😐 مائده: می‌سپارم به خودت 《چند دقیقه بعد》 جلوی یه هتل پنج ستاره توقف کردیم امیر: همین‌جاست بریم پایین مائده: بریم? مگه شمام قراره بیاین? امیر: نه به هرحال مدارک اینا میخوان شما ندارین که مائده آره نداریم به اینش دقت نکرده بودم امیر: پس بریم رهام داداش تو همینجا بمون من میام رهام: باشه منتطرم امیر یه کیف چرم مشکی رنگ از توی داشبورد برداشت و از ماشین پیاده شد و ماهم از رهام خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم از پله های هتل رفتیم بالا و امیر در رو باز کرد و رفت داخل و منتظر موند تا ماهم بریم داخل
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_بیستم به نام خدا✍🏼✨ ``رمان 27 فروردین`` رهام به امیر: من میرم ماشین رو بزارم تو همینجا وایسا
اینجا قرار بود یچیزاییش حذف بشه حواسم نبود همینجوری گذاشتم😂😐 هوش و حواس ک بر ادم نمی‌مونه که
بچه ها از مدرسه اومدم پارت بعدی رو میزارم:)))
امیر رفت کنار میز هتل وایساد تا اتاق رزرو کنه کنو مائده هم نشستیم روی صندلی ها تا امیر بیاد ... «ده دقیقه بعد» امیر اومد سمتمون و گفت اتاق رزرو شد و کارت اتاق رو داد بهمون. من:مرسی واقعا امیر:چرا؟ من:که توی شهر قریب تنهامون نزاشتین امیر:خواهش میکنم وظیفمه از خانوادم محافظت کنم مائده: افتخار میکنم که همیچین آیدلایی دارم امیر: مرسی، خب دیگه دیر وقته برید اتاقتون چیزی لازم داشتید من یا رهام حتما زنگ بزنید. مائده: چجوری دقیقا؟ شمارتون و نداریم که😂 امیر: خب میدم الان فقط میتونم بهتون اعتماد کنم؟ چون چند باری برام مشکل پیش اومده میگم. من:خیالت راحت باشه ما از اوناش نیسیم برا جذب فالوور یا هرچی هرکاری کنیم. مائده:راست میگه آرامش داشتن تو و رهام آرامش ماست🙂. امیر:مرسی واقعا پس یکیتون گوشیشو بده که بزنم شماره هارو. گوشیمو در اوردم و دادم به امیر شماره خودشو زد و گفت چی سیو کنم؟ من: اقای مقاره دیگه امیر:نه نشد دیگه قرار بود راحت باشیم امیر و رهام سیو میکنم من: باشه امیر شماره هارو زد و گوشیمو بهم داد و گفت خب دیگه خدافظ مراقب خودتون باشید من و مائده: خدافظ شمام همینطور رفتیم سمت آسانسور و دکمشو زدیم تا بیاد به مائده گفتم روی کارت رو نگا کنه تا ببینیم طبقه چندمه اتاقمون. روی کارت و نگا کرد و گفت طبقه ی هفتم اتاق شماره هفتاد و چهار. یه نگا بهم کردیم و خندیدیم. من و مائده: عدد مورد علاقه رهام و سال تولد امیر😂. آسانسور رسید و رفتیم داخل...
دکمه طبقه هفتم رو زدم و در آسانسور بسته شد. رسیدیم به طبقه ی هفتم و در آسانسور باز شد از آسانسور بیرون رفتیم و دنبال اتاق گشتیم تا بالاهره پیداش کردیم. مائده رفت کارت رو جلوی صفحه مانیتوری در گرف و با صدای بوق آرومی در اتاق باز شد. رفتیم داخل و کیفامونو پرت کردیم یه ور اتاق سریع لباسامونو عوض کردیم و افتادیم روی تخت ها انقدر خسته بودیم سریع خوابمون برد. «فردا صبح ساعت یازده» از زبون مائده: از خواب بیدار شدم یکم بدنمو کشیدم تا کوفتگی از جونم در بیاد. نگا به ساعت کردم که دیدم ساعت یازده پاشدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد چند دقیقه از سرویس اومدم بیرون و پرنیا رو صدا زدم تا بیدار شه. +پرنیااا بلد شو دیگه ساعت یازدهه +پاشو بریم پایین صبحانه بخوریم پرنیا: ده دقیقه دیگه فقط من: پا نمیشی خودم میرما ساعت یازده و نیم دیگه تایم صبحانه هتل تموم میشه و رستورانشو میبندن تا ناهار. پرنیا از جایی که خیلی شکمو بود با شنیدن این حرفم یهو چشماشو باز کرد و نشست رو تخت. من:پا میشی آماده شیم یا چی؟ پرنیا:پاشیم دیگه «یک ساعت بعد» صبحونمونو خورده بودیم و برگشته بودیم اتاقمون هر کدومیه وری ولو بودیم و با گوشی ور میرفتیم. من:حوصلم سر رفت یکاری کنن پرنیا:خب چیکار کنم😐 من:نمیدونم زود باششش پرنیا: خب چیکار کنم سلیطههه من: زنگ بزن رهام یا امیر اونا یکاری کنن😂 پرنیا:خب از اول دردتو میگفتی دیگه. رفتم پیش پرنیا نشستم پرنیا زنگ زد به رهام. بوقققق بوققق بوقققق مشترک مورد نظر پاسخ گو نیست لطفا بعدا شماره گیری بفرمایید.