𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_هجده به نظر خدا✨✍🏼 ``رمان ۲۷ فروردین`` رهام: اوکیه ما الان میریم بک استیج چند نفری هستن که م
#پارت_نوزده
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
امیر: پری و ماهی شما برید بیرون محوطه وایسید منو رهام میایم بخاطر اینکه بین خانواده شایعه یا سو تفاهمی پیش نیاد.
مائده: باشه پس منتظرتونیم.
رهامیر رفتن ماهم از یه راه دیگه رفتیم.
《یه ساعت بعد》
مائده:چرا نمیانننن
من: نمیدونم حتما گیر کردن😂،راستی از رایان شتکر نکردیم
مائده:عهه اره خاک تو سرمون الان میگه چ فنای بی شخصیتی
من:الان بهش زنگ بزن
مائدت صفحه گوشیشو روشن کرد ساعت ۰۳:۰۴ دقیقه صبح بود.
مائده:الان خوابیده حتما کنسرتم بوده خسته شده
من:اره فردا یادت باشه حتما زنگ بزنیم
یهو ماشین رهامیر از در محوطه اومد بیرون و نور چراغاشون خورد تو چشمون
اومدن و کنار هم پارک کردن شیشه هاشونو دادن پایین و رهام گفت: ببخشید خیلی شلوغ بود
من: اشکالی نداره شما ببخشید ما مزاحم شدیم
رهام:مزاحم چیه مراحمید
امیر: رهام داداش امشب تهران بمون دیگه مهمونم داریم بیا خونه من
رهام: باشه ولی دخترا کجا میرن پس؟
امیر:براشون هتل میگیرم دیگه
رهام:اوکیه، خب بیاید سوار شید
مائده:سوار کدوم ماشین بشیم؟
امیر:هرکدوم دوست دارید
من:نهه ما نمیتونیم انتخواب کنیم خودتون بگید
رهام خندید و گفت فردا شب کنسرته صبح هم باید بیام ساند چک من ماشینمو همینجا تو محوطه پارک میکنم همگی با ماشین امیر بریم
#پارت_بیستم
به نام خدا✍🏼✨
``رمان 27 فروردین``
رهام به امیر: من میرم ماشین رو بزارم تو همینجا وایسا الان برمیگردم
امیر: باشه داداش برو
رهام دور زد سمت در محوطه و رفت ماشین رو بزاره اونجا
امیر: خب بچه ها بیاین بشینید دیگه خسته نشدین یه ساعت سر پا وایسادین
مائده: راست میگی اصن حواسمون نیست
رفتیم سوار شدیم و در و بستیم
امیر: مگه من تاکسی مرسیم که دوتاتون عقب نشستین?
مائده: نه دیگه رهام الان میاد جلو میشینه
امیربه شوخی: عه نمیشد عقب بشینه
پرنیا: نههه
چند دقیقه بعد رهام اومد و نشست جلو
رهام: خب بریم، البته ببخشید پشتم به شماستا
پرنیا: نه گل که پشت و رو نداره😂😐
امیر: اینم شانس مایه گلم نشدیم
مائده: خیلی وقته گل شدی
امیر خندید و گفت: تو گل منی😂🙂
پرنیا: خب نمیخوایم راه بیافتیم ده دقست همینجا وایسادیم
امیر: چرا چرا اصلا هوش و حواس نمیزارین که برا آدم تقصیر شماهاست
پرنیا: وا مگه ما چیکار کردیم 😐😂
امیر: کردین دیگه
رهام: انقد بحث نکنید از خستگی سرم داره میترکه
امیر: باشه داداش بیا راه افتادم دیگم حرف نمیزنم.
《چند دقیقه بعد》
پرنیا: ترافیک تهران خیلی خسته کنندست برا همینه که مامان بابام نمیان تهران واقعا هم حق دارن ، امیر تو چجوری میتونی این ترافیک رو تحمل کنی
امیر: هعی ما دیگه عادت کردیم👨🏿🦯
رهام: امیر داداش کی میرسیم? اصلا مقصد کجاست? کدوم هتل میخای بری?
امیر: الان چند دقیقه هست که تو ماشینیم همینقدر دیگه میرسیم?
رهام: نیم ساعت
امیر: خب نیم ساعت دیگه میرسیم.
مائده: هووف الان ساعت تقریبا چهاره و من از ساعت ۱۰ و نیم بیدارم و سر پام
رهام: اها یعنی از صبح کوه کندی?😂🙂
مائده: معلومه که کوه کندم خبر نداری که یه فن وقتی میاد کنسرت چقد خسته میشه ولی چون ایدلاشو دیده خوش حاله در صورتی که به امید یه عکس اومده و نتونسته عکس بگیره و...
رهام: باشه باشه حق با توعه الان خسته ای عصبانی هستی با بادیگارد دعوات شده بهم ریختی تازه کوه هم کندی😂😔
امیر: رهااااام به من میگی بحث نکن سرم درد میکنه خودت که بدتر از منی:|
مائده: رهام من ازت معذرت میخوام ببخشید تند حرف زدم ولی وقتی پایین محوطه وایساده بودم یه صحنه هایی دیدم که...
#پارت_بیستویکم
به نام خدا✍🏼✨
``رمان 27 فروردین``
رهام: چه صحنه هایی?
مائده: ببین شما اینارو نمیبینید ولی خوده من تنها آرزوم این بود که یه عکس باهاتون بگیرم که به لطف رایان و دوستم تونستم بگیرم ولی خیلیا هستن که هنوز به آرزوشون نرسیدن شما تو فندوم نیستین که ببینید چخبره ولی خیلیا بخاطر شماها رگ زدن ، دست به خودکشی زدن، شب و روزشون شده گریه و...
امیر: خب ما دوست داریم عکس بگیریم باهاتون ولی مجوز نداریم و کاری از دست ما برنمیاد
رهام: آره مجوز نداریم ولی یه فکرایی تو سرمه که میتونه آرزوی چند تا فن رو برآورده کنه
پرنیا: میتونی بهمون بگی?
رهام: ترجیح میدم نگم چون هنوز مشخص نیست بشه یا مشه حتی امیر هم نمیدونه
امیر: ما که مخفی کاری نداشتیم
رهام یواش که مثلا ما نشنویم گفت: میگم بهت
مائده: ما نشنیدیما خیالت راحت
رهام: عالیه😂🙂
پرنیا: عای مقاره قرار نیست برسیم? الان کاخ هم میرفتیم زودتر میرسیدیم
امیر: مگه قرار نبود آقا ماقا مقاره پقاره هادیان مادیان نداشته باشیم?
پرنیا: بله کاملا درسته عای مقاره
امیر: باز که گفتی عاقا ماقا و مقاره پقا..
رهام وسط حرفش پرید و گفت: خانم معلم حالا میخای درس امروز و مرور نکنی?
امیر: بگزریم... پرنیا خانم ۱۰ دقیقه دیگه میرسیم
مائده یواش گفت: حالا خوب شد اینم خانم مانم و پرنیا مرنیا و مائده پائده میگهه:/
پرنیا: درستش میکنم😂😐
مائده: میسپارم به خودت
《چند دقیقه بعد》
جلوی یه هتل پنج ستاره توقف کردیم
امیر: همینجاست بریم پایین
مائده: بریم? مگه شمام قراره بیاین?
امیر: نه به هرحال مدارک اینا میخوان شما ندارین که
مائده آره نداریم به اینش دقت نکرده بودم
امیر: پس بریم رهام داداش تو همینجا بمون من میام
رهام: باشه منتطرم
امیر یه کیف چرم مشکی رنگ از توی داشبورد برداشت و از ماشین پیاده شد
و ماهم
از رهام خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم از پله های هتل رفتیم بالا و امیر در رو باز کرد و رفت داخل و منتظر موند تا ماهم بریم داخل
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_بیستم به نام خدا✍🏼✨ ``رمان 27 فروردین`` رهام به امیر: من میرم ماشین رو بزارم تو همینجا وایسا
اینجا قرار بود یچیزاییش حذف بشه حواسم نبود همینجوری گذاشتم😂😐
هوش و حواس ک بر ادم نمیمونه که
#پارت_بیست_دوم
امیر رفت کنار میز هتل وایساد تا اتاق رزرو کنه کنو مائده هم نشستیم روی صندلی ها تا امیر بیاد ...
«ده دقیقه بعد»
امیر اومد سمتمون و گفت اتاق رزرو شد و کارت اتاق رو داد بهمون.
من:مرسی واقعا
امیر:چرا؟
من:که توی شهر قریب تنهامون نزاشتین
امیر:خواهش میکنم وظیفمه از خانوادم محافظت کنم
مائده: افتخار میکنم که همیچین آیدلایی دارم
امیر: مرسی، خب دیگه دیر وقته برید اتاقتون چیزی لازم داشتید من یا رهام حتما زنگ بزنید.
مائده: چجوری دقیقا؟ شمارتون و نداریم که😂
امیر: خب میدم الان فقط میتونم بهتون اعتماد کنم؟ چون چند باری برام مشکل پیش اومده میگم.
من:خیالت راحت باشه ما از اوناش نیسیم برا جذب فالوور یا هرچی هرکاری کنیم.
مائده:راست میگه آرامش داشتن تو و رهام آرامش ماست🙂.
امیر:مرسی واقعا پس یکیتون گوشیشو بده که بزنم شماره هارو.
گوشیمو در اوردم و دادم به امیر شماره خودشو زد و گفت چی سیو کنم؟
من: اقای مقاره دیگه
امیر:نه نشد دیگه قرار بود راحت باشیم امیر و رهام سیو میکنم
من: باشه
امیر شماره هارو زد و گوشیمو بهم داد و گفت خب دیگه خدافظ مراقب خودتون باشید
من و مائده: خدافظ شمام همینطور
رفتیم سمت آسانسور و دکمشو زدیم تا بیاد به مائده گفتم روی کارت رو نگا کنه تا ببینیم طبقه چندمه اتاقمون.
روی کارت و نگا کرد و گفت طبقه ی هفتم اتاق شماره هفتاد و چهار.
یه نگا بهم کردیم و خندیدیم.
من و مائده: عدد مورد علاقه رهام و سال تولد امیر😂.
آسانسور رسید و رفتیم داخل...
#پارت_بیست_سه
دکمه طبقه هفتم رو زدم و در آسانسور بسته شد.
رسیدیم به طبقه ی هفتم و در آسانسور باز شد از آسانسور بیرون رفتیم و دنبال اتاق گشتیم تا بالاهره پیداش کردیم.
مائده رفت کارت رو جلوی صفحه مانیتوری در گرف و با صدای بوق آرومی در اتاق باز شد.
رفتیم داخل و کیفامونو پرت کردیم یه ور اتاق سریع لباسامونو عوض کردیم و افتادیم روی تخت ها انقدر خسته بودیم سریع خوابمون برد.
«فردا صبح ساعت یازده»
از زبون مائده:
از خواب بیدار شدم یکم بدنمو کشیدم تا کوفتگی از جونم در بیاد.
نگا به ساعت کردم که دیدم ساعت یازده پاشدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم.
بعد چند دقیقه از سرویس اومدم بیرون و پرنیا رو صدا زدم تا بیدار شه.
+پرنیااا بلد شو دیگه ساعت یازدهه
+پاشو بریم پایین صبحانه بخوریم
پرنیا: ده دقیقه دیگه فقط
من: پا نمیشی خودم میرما ساعت یازده و نیم دیگه تایم صبحانه هتل تموم میشه و رستورانشو میبندن تا ناهار.
پرنیا از جایی که خیلی شکمو بود با شنیدن این حرفم یهو چشماشو باز کرد و نشست رو تخت.
من:پا میشی آماده شیم یا چی؟
پرنیا:پاشیم دیگه
«یک ساعت بعد»
صبحونمونو خورده بودیم و برگشته بودیم اتاقمون هر کدومیه وری ولو بودیم و با گوشی ور میرفتیم.
من:حوصلم سر رفت یکاری کنن
پرنیا:خب چیکار کنم😐
من:نمیدونم زود باششش
پرنیا: خب چیکار کنم سلیطههه
من: زنگ بزن رهام یا امیر اونا یکاری کنن😂
پرنیا:خب از اول دردتو میگفتی دیگه.
رفتم پیش پرنیا نشستم پرنیا زنگ زد به رهام.
بوقققق
بوققق
بوقققق
مشترک مورد نظر پاسخ گو نیست لطفا بعدا شماره گیری بفرمایید.
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 نظر بدین.
راستی اردیبهشت ماه کنسرت تهران تمدید شه میرم احتمالا بک استیج هم برم و تو یه چنل گفتم چیزی که میخواین به رهامیر بگین و برام بفرستین همرو نامه میکنم میدم بهشون بخونن:))
اگ شمام دوسا دارین توی ناشناسم بگین،
در حد دو خط، بیشتر باشه نمینویسم:)
#پارت_بیست_چهار
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
پرنیا:چرا جواب نمیده.
من:اها یادم اومد رهام شماره های غریبه رو جواب نمیده.
پرنیا:خب زنگ میزنم به امیر...
بوققق
بوققق
امیر: بله؟
پرنیا: سلام امیر خوبی پرنیام..
امیر: اها سلام مرسی شما خوبین؟
پرنیا: مرسی خوبیم
امیر:چیزی شده چیزی لازم دارید؟
پرنیا: نه فقط پوسیدیم تو این و
چهار دیواری.
امیر: خب چیکار کنیم؟
مائده: امیر من مائدم، نمیدونمم یکاری کنید من دارم دق میکنم
امیر با خنده: نترس دق نمیکنی، منو رهام و بچه ها نیم ساعت دیگه میخایم بریم ساند چک کنسرت امشب میاین یا اونجام حوصلتون سر میره؟
مائده: عالیهه، نه سر نمیرهه
امیر: پس اماده شید نیم ساعت دیگه منو رهام اونجاییم.
من: باشه منتظریماا خدافظ
امیر: خدافظ
گوشی و قطع کردم رو مردم به مائده که دوتا دستاشو به نشونه اینکه بزن قدش اورد جلو.
منم زدم قدش😂.
پاشدیم تا اماده بشیم.
مائده: خداروشکر یزره لوازم آرایشی اوردم وگرنه بدبخ میشدیم
من درحال کرم زدن جلوی آینه دستشویی سرمو به علامت رضایت تکون دادم.
«بیست دقیقه بعد»
دیگه کامل آماده شده بودیم و منتظر زنگ امیر بودیم که یهو صفحه گوشی روشن شد و اسم مامانم نمایان شد.
پرنیا:کیه؟
من:مامانمه
گوشیو و جواب دادم:
مامانم: سلام مائده جان خوبی؟
من: مرسی مامان خوبم
مامانم: پرنیام خوبه؟
من:آره سلام میرسونه