eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها ببخشید ظهر نشد پارت بدم مدرسه بودم اگ موافقین صبح و شب پارت بدم...
برسم خونه دوتا پارت و میزارم براتون
به نام خدا✍🏼✨ ``رمان 27 فروردین`` رهام به امیر: من میرم ماشین رو بزارم تو همینجا وایسا الان برمیگردم امیر: باشه داداش برو رهام دور زد سمت در محوطه و رفت ماشین رو بزاره اونجا امیر: خب بچه ها بیاین بشینید دیگه خسته نشدین یه ساعت سر پا وایسادین مائده: راست میگی اصن حواسمون نیست رفتیم سوار شدیم و در و بستیم امیر: مگه من تاکسی مرسیم که دوتاتون عقب نشستین? مائده: نه دیگه رهام الان میاد جلو میشینه امیربه شوخی: عه نمیشد عقب بشینه پرنیا: نههه چند دقیقه بعد رهام اومد و نشست جلو رهام: خب بریم، البته ببخشید پشتم به شماستا پرنیا: نه گل که پشت و رو نداره😂😐 امیر: اینم شانس مایه گلم نشدیم مائده: خیلی وقته گل شدی امیر خندید و گفت: تو گل منی😂🙂 پرنیا: خب نمیخوایم راه بیافتیم ده دقست همینجا وایسادیم امیر: چرا چرا اصلا هوش و حواس نمیزارین که برا آدم تقصیر شماهاست پرنیا: وا مگه ما چیکار کردیم 😐😂 امیر: کردین دیگه رهام: انقد بحث نکنید از خستگی سرم داره میترکه امیر: باشه داداش بیا راه افتادم دیگم حرف نمیزنم. 《چند دقیقه بعد》 پرنیا: ترافیک تهران خیلی خسته کنندست برا همینه که مامان بابام نمیان تهران واقعا هم حق دارن ، امیر تو چجوری میتونی این ترافیک رو تحمل کنی امیر: هعی ما دیگه عادت کردیم👨🏿‍🦯 رهام: امیر داداش کی میرسیم? اصلا مقصد کجاست? کدوم هتل میخای بری? امیر: الان چند دقیقه هست که تو ماشینیم همینقدر دیگه میرسیم? رهام: نیم ساعت امیر: خب نیم ساعت دیگه میرسیم. مائده: هووف الان ساعت تقریبا چهاره و من از ساعت ۱۰ و نیم بیدارم و سر پام رهام: اها یعنی از صبح کوه کندی?😂🙂 مائده: معلومه که کوه کندم خبر نداری که یه فن وقتی میاد کنسرت چقد خسته میشه ولی چون ایدلاشو دیده خوش حاله در صورتی که به امید یه عکس اومده و نتونسته عکس بگیره و... رهام: باشه باشه حق با توعه الان خسته ای عصبانی هستی با بادیگارد دعوات شده بهم ریختی تازه کوه هم کندی😂😔 امیر: رهااااام به من میگی بحث نکن سرم درد میکنه خودت که بدتر از منی:| مائده: رهام من ازت معذرت میخوام ببخشید تند حرف زدم ولی وقتی پایین محوطه وایساده بودم یه صحنه هایی دیدم که...
به نام خدا✍🏼✨ ``رمان 27 فروردین`` رهام: چه صحنه هایی? مائده: ببین شما اینارو نمیبینید ولی خوده من تنها آرزوم این بود که یه عکس باهاتون بگیرم که به لطف رایان و دوستم تونستم بگیرم ولی خیلیا هستن که هنوز به آرزوشون نرسیدن شما تو فندوم نیستین که ببینید چخبره ولی خیلیا بخاطر شماها رگ زدن ، دست به خودکشی زدن، شب و روزشون شده گریه و... امیر: خب ما دوست داریم عکس بگیریم باهاتون ولی مجوز نداریم و کاری از دست ما برنمیاد رهام: آره مجوز نداریم ولی یه فکرایی تو سرمه که میتونه آرزوی چند تا فن رو برآورده کنه پرنیا: میتونی بهمون بگی? رهام: ترجیح میدم نگم چون هنوز مشخص نیست بشه یا مشه حتی امیر هم نمیدونه امیر: ما که مخفی کاری نداشتیم رهام یواش که مثلا ما نشنویم گفت: میگم بهت مائده: ما نشنیدیما خیالت راحت رهام: عالیه😂🙂 پرنیا: عای مقاره قرار نیست برسیم? الان کاخ هم میرفتیم زودتر می‌رسیدیم امیر: مگه قرار نبود آقا ماقا مقاره پقاره هادیان مادیان نداشته باشیم? پرنیا: بله کاملا درسته عای مقاره امیر: باز که گفتی عاقا ماقا و مقاره پقا.. رهام وسط حرفش پرید و گفت: خانم معلم حالا میخای درس امروز و مرور نکنی? امیر: بگزریم... پرنیا خانم ۱۰ دقیقه دیگه می‌رسیم مائده یواش گفت: حالا خوب شد اینم خانم مانم و پرنیا مرنیا و مائده پائده میگهه:/ پرنیا: درستش میکنم😂😐 مائده: می‌سپارم به خودت 《چند دقیقه بعد》 جلوی یه هتل پنج ستاره توقف کردیم امیر: همین‌جاست بریم پایین مائده: بریم? مگه شمام قراره بیاین? امیر: نه به هرحال مدارک اینا میخوان شما ندارین که مائده آره نداریم به اینش دقت نکرده بودم امیر: پس بریم رهام داداش تو همینجا بمون من میام رهام: باشه منتطرم امیر یه کیف چرم مشکی رنگ از توی داشبورد برداشت و از ماشین پیاده شد و ماهم از رهام خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم از پله های هتل رفتیم بالا و امیر در رو باز کرد و رفت داخل و منتظر موند تا ماهم بریم داخل
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_بیستم به نام خدا✍🏼✨ ``رمان 27 فروردین`` رهام به امیر: من میرم ماشین رو بزارم تو همینجا وایسا
اینجا قرار بود یچیزاییش حذف بشه حواسم نبود همینجوری گذاشتم😂😐 هوش و حواس ک بر ادم نمی‌مونه که
بچه ها از مدرسه اومدم پارت بعدی رو میزارم:)))
امیر رفت کنار میز هتل وایساد تا اتاق رزرو کنه کنو مائده هم نشستیم روی صندلی ها تا امیر بیاد ... «ده دقیقه بعد» امیر اومد سمتمون و گفت اتاق رزرو شد و کارت اتاق رو داد بهمون. من:مرسی واقعا امیر:چرا؟ من:که توی شهر قریب تنهامون نزاشتین امیر:خواهش میکنم وظیفمه از خانوادم محافظت کنم مائده: افتخار میکنم که همیچین آیدلایی دارم امیر: مرسی، خب دیگه دیر وقته برید اتاقتون چیزی لازم داشتید من یا رهام حتما زنگ بزنید. مائده: چجوری دقیقا؟ شمارتون و نداریم که😂 امیر: خب میدم الان فقط میتونم بهتون اعتماد کنم؟ چون چند باری برام مشکل پیش اومده میگم. من:خیالت راحت باشه ما از اوناش نیسیم برا جذب فالوور یا هرچی هرکاری کنیم. مائده:راست میگه آرامش داشتن تو و رهام آرامش ماست🙂. امیر:مرسی واقعا پس یکیتون گوشیشو بده که بزنم شماره هارو. گوشیمو در اوردم و دادم به امیر شماره خودشو زد و گفت چی سیو کنم؟ من: اقای مقاره دیگه امیر:نه نشد دیگه قرار بود راحت باشیم امیر و رهام سیو میکنم من: باشه امیر شماره هارو زد و گوشیمو بهم داد و گفت خب دیگه خدافظ مراقب خودتون باشید من و مائده: خدافظ شمام همینطور رفتیم سمت آسانسور و دکمشو زدیم تا بیاد به مائده گفتم روی کارت رو نگا کنه تا ببینیم طبقه چندمه اتاقمون. روی کارت و نگا کرد و گفت طبقه ی هفتم اتاق شماره هفتاد و چهار. یه نگا بهم کردیم و خندیدیم. من و مائده: عدد مورد علاقه رهام و سال تولد امیر😂. آسانسور رسید و رفتیم داخل...
دکمه طبقه هفتم رو زدم و در آسانسور بسته شد. رسیدیم به طبقه ی هفتم و در آسانسور باز شد از آسانسور بیرون رفتیم و دنبال اتاق گشتیم تا بالاهره پیداش کردیم. مائده رفت کارت رو جلوی صفحه مانیتوری در گرف و با صدای بوق آرومی در اتاق باز شد. رفتیم داخل و کیفامونو پرت کردیم یه ور اتاق سریع لباسامونو عوض کردیم و افتادیم روی تخت ها انقدر خسته بودیم سریع خوابمون برد. «فردا صبح ساعت یازده» از زبون مائده: از خواب بیدار شدم یکم بدنمو کشیدم تا کوفتگی از جونم در بیاد. نگا به ساعت کردم که دیدم ساعت یازده پاشدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد چند دقیقه از سرویس اومدم بیرون و پرنیا رو صدا زدم تا بیدار شه. +پرنیااا بلد شو دیگه ساعت یازدهه +پاشو بریم پایین صبحانه بخوریم پرنیا: ده دقیقه دیگه فقط من: پا نمیشی خودم میرما ساعت یازده و نیم دیگه تایم صبحانه هتل تموم میشه و رستورانشو میبندن تا ناهار. پرنیا از جایی که خیلی شکمو بود با شنیدن این حرفم یهو چشماشو باز کرد و نشست رو تخت. من:پا میشی آماده شیم یا چی؟ پرنیا:پاشیم دیگه «یک ساعت بعد» صبحونمونو خورده بودیم و برگشته بودیم اتاقمون هر کدومیه وری ولو بودیم و با گوشی ور میرفتیم. من:حوصلم سر رفت یکاری کنن پرنیا:خب چیکار کنم😐 من:نمیدونم زود باششش پرنیا: خب چیکار کنم سلیطههه من: زنگ بزن رهام یا امیر اونا یکاری کنن😂 پرنیا:خب از اول دردتو میگفتی دیگه. رفتم پیش پرنیا نشستم پرنیا زنگ زد به رهام. بوقققق بوققق بوقققق مشترک مورد نظر پاسخ گو نیست لطفا بعدا شماره گیری بفرمایید.
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 نظر بدین.
راستی اردیبهشت ماه کنسرت تهران تمدید شه میرم احتمالا بک استیج هم برم و تو یه چنل گفتم چیزی که میخواین به رهامیر بگین و برام بفرستین همرو نامه میکنم میدم بهشون بخونن:)) اگ شمام دوسا دارین توی ناشناسم بگین، در حد دو خط، بیشتر باشه نمینویسم:)
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" پرنیا:چرا جواب نمیده. من:اها یادم اومد رهام شماره های غریبه رو جواب نمیده. پرنیا:خب زنگ میزنم به امیر... بوققق بوققق امیر: بله؟ پرنیا: سلام امیر خوبی پرنیام.. امیر: اها سلام مرسی شما خوبین؟ پرنیا: مرسی خوبیم امیر:چیزی شده چیزی لازم دارید؟ پرنیا: نه فقط پوسیدیم تو این و چهار دیواری. امیر: خب چیکار کنیم؟ مائده: امیر من مائدم، نمیدونمم یکاری کنید من دارم دق میکنم امیر با خنده: نترس دق نمیکنی، منو رهام و بچه ها نیم ساعت دیگه میخایم بریم ساند چک کنسرت امشب میاین یا اونجام حوصلتون سر میره؟ مائده: عالیهه، نه سر نمیرهه امیر: پس اماده شید نیم ساعت دیگه منو رهام اونجاییم. من: باشه منتظریماا خدافظ امیر: خدافظ گوشی و قطع کردم رو مردم به مائده که دوتا دستاشو به نشونه اینکه بزن قدش اورد جلو. منم زدم قدش😂. پاشدیم تا اماده بشیم. مائده: خداروشکر یزره لوازم آرایشی اوردم وگرنه بدبخ میشدیم من درحال کرم زدن جلوی آینه دستشویی سرمو به علامت رضایت تکون دادم. «بیست دقیقه بعد» دیگه کامل آماده شده بودیم و منتظر زنگ امیر بودیم که یهو صفحه گوشی روشن شد و اسم مامانم نمایان شد. پرنیا:کیه؟ من:مامانمه گوشیو و جواب دادم: مامانم: سلام مائده جان خوبی؟ من: مرسی مامان خوبم مامانم: پرنیام خوبه؟ من:آره سلام میرسونه