𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_دوم به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" 《فردا》 _مائده بیا دیگه ساعت دو نیمه +زود نیست? _نه به
#پارت_سوم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
صورت خسته رهامیر روی صفحه گوشیم پخش شد
که سعی میکردند خودشان را سرحال بگیرند.
امیر: سلام عزیزای دلم امید وارم حالتون خوب باشه.
رهام: سلام غزیزای دلم منم امید وارم حالتون خوب باشه برای تهیه بلیط کنسرت ۲۷ فروردین ۱۴۰۱ امروز ساعت ۴ سایت هنرتیکت باز میشه.
امیر: بله امید وارم روی ماه تک تکتون رو از نزدیک ببینیم
توجه داشته باشید اسم سایت هنرتیکته عاشقتونیم خداحافظ
(اخر استوری امیر چشمک زد و رهام بوس فرستاد)
+پرنیااااا میترسم اخرا جا گیر بیاد چیکار کنیم؟
استرس تمام جونمون رو فرا گرفت...
نگاه به ساعت کردک ساعت ۱۵:۴۵ دقیقه
پرنیا: وااای مثل برق زمان داره میگذرهه یه ربع دیگه سایت باز میشه
-اره چه غلطی کنیم الان من هنوز امادگی ندارم.
اینترنت کجای خونتون قویه؟
+روی تخت داداشم
رفتیم روی تخت صدرا (داداش پرنیا) نشستیم ۵ دقیقع از اون موقع گذشت و فقط ۱۰ دقیقه تا باز شدن سایت مونده بود.
و من برای یادگاری شروع به فیلم گرفتن کردم مشغول فیلم گرفتم بودم که با صدای صدرا به خودم اومدم
۴ دقیقه و ۲۰ ثانیه تا باز شدن سایت
+واااااای چقدر زود گذشت -اره اصلا باورم نمیشه بقیه روزا یه دقیقه به اندازه یه ساعت زمان میبرد اما الاااان...
صدرا: ۳ دقیقه و ۴۰ ثانیه
و رفتیم کنار صدرا روی تختش نشستیم ثانیه ها مثل برق میگذشتن
صدرا: دو دقیقه تا باز شدن سایت
قلبم اومده بود تو دهنم سریع رفتم گوگل و سرچ کردم هنرتیکت داخل سایت هنرتیکت شدم و الان فقط ۵۰ ثانیه وقت داشتیم تیک تاک تیک تاک تیک تاک...
۵ ثانیه ۱,۲,۳,۴ و الان ساعت ۱۶ شده بود.
سریع روی خرید بلیط کلیک کردم و از شانس بد من...
#پارت_چهارم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان²⁷ فروردین"
از شانس بد من همون ساعت اینترنت ضعیف شد
و متن:هنوز زمان خرید بلیط اغاز نشده است روی صفحه نمایان شد
چند بار امتحان کردم...
ولی فایده ای نداشت
پرنیا سریع رفت اینستا تا ببینه امیر یا رهام یا حداقل پیج ماکان استوری چیزی نزاشتن شاید مشکل فنی پیش اومده باشه
ولی نه!
انگار فقط ما این مشکلو داریم
نگاه به ساعت کردم
ساعت ۱۶:۰۲ دقیقس انگار یه سطل اب جوش روم ریختن
یاد اون شیش سانسی افتادم که تو پنج دقیقه سولد اوت شد چه برسه به این که فقط دو سانسه...
دوباره رفتم توی سایت و امتحان کردم
بازم همون متن اعصاب خورد کن
نتمو خاموش روشن کردم
ولی بازم نشد
الان ساعت ۱۶:۰۴ دقس
دوباره امتحان کردم
خوشبختانه مربع های سفید رنگ که نوبتی به رنگ ابی در میامدن روی صفحه نمایان شدن و یه لبخند کوچولو و امیدوار زدم
سانس اولو انتخاب کردم
و دوباره همون مربع ها ...
چند ثانیه طول کشید ولی بلاخره وارد قسمت انتخاب صندلی شدم
رنگ قرمز صندلی ها خورد توی چشمام💔
اگه ولم میکردن میشستم زار زار گریه میکردم
هم من هم پرنیا
همه ردیفهای جلو تا خر خره پر بود بزور چند تا صندلی خالی دیدم که رو هرکدوم میزدم
میومد:لطفاً در این پروژه تک صندلی خالی نیاندازید
هر صندلی که میزدم همین میومد عصابم درحدی خورد شده که دلم میخواد گوشی رو بشکنم
از یه طرف پرنیا ناله و گریه میکرد دلم میخواست یه دونه پشت دستی بزنم تو دهنش تا خفه شه
صندلی ها همینجوری زرد میشدن و بعد چند لحظه قرمز میشدن
چشمم به دوتا صندلی خالی ابی رنگ افتاد سریع انتخابشون کردم و روی دکمه خرید کلیک کردم
خدا خدا میکردم امی دفعه رزرو شه و خدارو شکر رزرو شد
و قسمت پرداخت رفتم
مشخصات کارت بانکی رو زدم و پرداخت کردم
و دوتا فایل برام ارسال شد
فایل هارو هنوز باز نکرده گفتم
_خریدمممم خریدممم
+ردیف چند?
#پارت_پنجم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
پرنیا:ردیف چند?
+ردیف ندیدم فقط خریدم بزا فایلو باز کنم ببینم چنده
فایل هارو باز کردم
من:پرنیاااااا یکم از سن دوریم ولی مهم نیته به رایانم سپردیم ببرتمون بک استیج
پرنیا:ول کن اینارو بگو ردیف چنده جون به لبم کردییی
+هشت صندلی ۵۰و۵۱😔
پرنیا:خوبه بدم نیست مهم اینه که میریم بک استیج
+ارهه
دوتامون نفس عمیق کشیدیم این ده دقیقه خیلی سخت گذشت...
من:پری یه لیوان اب بیار فشارم افتاده😂😔
_حله😂👐🏽
صدای در اومد دینگ دینگ مامان بابای پرنیا بودن
منم اب خوردم و کم کم اماده شدم برم خونه
و یه اسنپ گرفتم که برم خونه
از اتاق پرنیا رفتم تو هال و گفتم: من کم کم میرم پایین اسنپ داره میاد
مامان پرنیا: میموندی شام میخوردیم
+مرسی خاله مزاحم نمیشم
مامان پرنیا: مراحمی عزیزم
پرنیا باهام تا دم در اومد داشتم کفشامو میپوشیدم
پرنیا:الان این یه هفته رو چجوری بگذرونیم
+حقققق الان زمان وایمیسته
گوشیم زنگ خورد و صدای یه مرد اومد که گفت سلام خانم من رسیدم
من:سلام الان میام پایین قطع کردم و به پرنیا گفتم :اسنپ اومد خدافظ
+خداحافظ
اسانسور و زدم طبقه چهارم بود بعد چند ثانیه اومد طبقه هفتم سوار اسانسور شدم و رفتم پایین
«۲۰دقیقه بعد»
رسیدم خونه در و باز کردم و مامانم خونه بود
_سلام
+سلام چرا انقد دیر کردی
من: ساعت پنجه دیر نیست که:|
مامانم: ول کن حالا ردیف چند گرفتی?
+هشت
مامانم:دور نیستی تو که میخواستی یکو دو بگیری چیشد پس😏
+مامان حوصله بحث ندارم خودم اعصابم خورده ول کن مهم اینه که رایان میبرتمون بک استیج
مامانم:رایان کیه
+یکی از نوازنده های گروهه
مامانم: تورو از کجا میشناسه
+منو نمیشناسه رفیقش منو میشناسه
مامانم : رفیقش کیه
+وای مامان بازجوییت تموم شد بگو برم لباسامو عوض کنم
مامانم: برو ولی نبینم خرابکاری کرده باشه وگرنه دیگه کنسرت تعطیله
+مثلاً چجور خرابکاری
مامانم: خودت بهتر میدونی از چی بدم میاد نبینم با پسرا بری بیای
+باشه یبار سر این موضوع به تفاهم رسیدیم لطفاً باز شروع نکن
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 نظر بدین:)🍃
you:
خیلی قشنگه فقط اگه اسم دخترو اینا نباشه فقط رهامیر باشن آخه اولین رمانی هس که دارم میخونه😊 و اینکه چندتا پارت هست؟
Me:
عزیزم رمان کنسرتی هست که خودم رفتم ، با دوستم دو تا دختر توشه ولی اونجوری نیست که رل بزنیم باهاشون یا رفیق فاب بشیم یا ازدواج کنیم
فقط قصدم این بود که خاطره یه شب رو براتون بنویسم
خودمم از این رمان ها دوست ندارم ، رهامیر هم راضی نیستن برای همون نه میخونم نه مینویسم
و اینکه ۵۰ پارته:)
#پارت_ششم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
《۶ روز بعد ۲۶ فروردین》
ساعت ده شبه
من:مامان الان برم حموم یا فردا صبح?
مامانم: الان برو که صبح پاشدی فقط آماده شی بری
رفتم تو حموم لباسامو درآوردم و آب رو باز کردم و رفتم زیر دوش موهامو خیس کردم و شامپو زدمو چند بار شستم خداروشکر قبلا پشمامو شیو کرده بودم😂😅
و وقتم تو حموم گرفته نمیشد
۴۰ دقیقه بعد از حموم دراومدم
لباسامو پوشیدم و موهامو سشوار کردم
ساعت ۱۱ نیم شده
خودمو انداختم رو تخت مثله پر سبک شدم
به سقف خیره شدم
باورم نمیشه فردا قراره برم کنسرت و باسن یکیو بسوزونم
به بغل خوابیدم و پتو رو کشیدم روم
چشامو بستم تا سریعتر این شب لعنتی تموم شه و به فردا نزدیک شم
دو دقیقه بعد چشمامو باز کردم زیر لب گفتم
بقیه شبا عین گاو میخوابیدم انگاری قراره امشب شب بیداری بکشم🙄
چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی نشد
گوشیمو برداشتم و رفتم اینستا اولین استوری و باز کردم
یکی از فن پیج های ماکان نوشته که: چهار ساله فنم و تا الان یبارم رهامیر و از نزدیک ندیدم و...
لبخند کجی زدم و گفتم هه من فردا میخوام برم ببینمشون یاح یاح یاح...
پیام دادم به دوستم(پرنیا)
سلام
بعد دو ثانیه سین شد و جواب داد
سلام
من:خبی توعم مثل من از خوشحالی و استرس زیاد خوابت نمی بره?🚶🏿♀️
پرنیا: نههه راستی میخواستم بهت بگم که اونجا واکسن کرونا میخواد?
من: اره فک کنم ولی فک نکنم بخواد بازم محض اطمینان بردار😂🙂
پرنیا:من برگه واکسن کرونا ندارممممم رام نمیدن😐😐
من:خااک ولی اشکال نداره یکاریش میکنیم
پرنیا:خفشو چی چیو یکاریش میکنیم منو راه ندن چه گوهی بخورم
من: راه میدن بابا
پرنیا : نمیدن
من:گیر دادی نمیدن اگ دوست داری ندن😐
و...
#پارت_هفتم
به نام خدا✍🏼✨
`` رمان ۲۷ فروردین``
فردا «۲۷فروردین»
ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه
با صدای الارم گوشیم از خواب پا میشم
الارم رو قطع میکنم
خود به خود چشام بسته شد و بعد یک ثانیه یادم اومد
امروز قراره برم کنسرت و چشامو سریع باز میکنم تا خوابم نبره
سریع از روی تخت بلند میشمو میرم به صورت اب بزنم
به مامانم سلام میدم
مامانم:به چه عجب یه روز بدون دردسر پاشدی
من: خب حتما بقیه روزا انگیزشی برای پاشدن نداشتم
مامانم:خوب مگه امروز چخبره
+ یعنی یادت رفته? قراره برم کنسرت دیگه:/
مامانم: راست میگی یادم نبود اصلا بگذریم بیا صبحونه بخور
+ مامان استرس دارم نمیتونم بشینم یه لقمه کوچیک برام بگیر
لقمه رو از دست مامانم گرفتم و رفتم توی اتاقم و نشستم رو تخت و خیره شدم به زمین و یه گاز از لقمم زدم
.
.
.
.
لقمم که تموم شد رفتم سراغ کمد لباسام
لباسام رو همه رو ریختم روی تخت و دونه دونه جلوی اینه رو تنم میگرفتمشون تا ببینم کدوم بیشتر بهم میاد
اول رفتم سراغ مانتو قرمز کوتاه
بدک نیست
یه لباس طوسی رنگ بلند که تا زانو هام میومد رو جلوم گرفتم
نه خز شدم
یه مانتو مشکی برداشتم
نه مگه مراسم عزاست
با خودم گفتم کاش از استایلشون همیشه عکس بزارن که بتونیم ست کنیم باهاشون
یه مانتو دخترونه ابی برداشتم
این خوبه
حالا بین مانتو قرمز و ابی گیر کرده بودم
رفتم تو هال تا از مامانم نظر بگیرم
من : مامان ابی یا قرمز?
+ابیه بیشتر بهت میاد
من:باشه
رفتم تو اتاقم لباس ابی رو گذاشتم کنار و رفتم سراغ شلوار
یه شلوار مناسب انتخاب کردم و گذاشتمش کنار مانتو
یه شال سبز برداشتم چون قراره لنز سبز بزارم بنظرم خوب میشه
بقیه لباسارم برگردوندم توی کمد
خب ساعت ۱۲:۲۰ دقیقس
هنوز وقت دارم بزا زنگ بزنم به پرنیا ببینم ساعت چند راه میافتیم
گوشیمو برداشتم و صفحش رو روشن کردم و عکس رهامیر روی بکگراند گوشیم دیده شد
با دیدن عکسشون یه لبخند زدم:)
قفل و باز کردم و زنگ زدم به پرنیا
بوق بوق بوق ...
_الو
+الو سلام خوبی پرنیا
_سلام قربونت تو خوبی
+مرسی ، میگم ساعت چند یاه میافتیم?
_سه اینا تو یه ربع به دو بیا خونه ما
+اوکی خدافز
_خدافز