#پارت_بیست_دوم
امیر رفت کنار میز هتل وایساد تا اتاق رزرو کنه کنو مائده هم نشستیم روی صندلی ها تا امیر بیاد ...
«ده دقیقه بعد»
امیر اومد سمتمون و گفت اتاق رزرو شد و کارت اتاق رو داد بهمون.
من:مرسی واقعا
امیر:چرا؟
من:که توی شهر قریب تنهامون نزاشتین
امیر:خواهش میکنم وظیفمه از خانوادم محافظت کنم
مائده: افتخار میکنم که همیچین آیدلایی دارم
امیر: مرسی، خب دیگه دیر وقته برید اتاقتون چیزی لازم داشتید من یا رهام حتما زنگ بزنید.
مائده: چجوری دقیقا؟ شمارتون و نداریم که😂
امیر: خب میدم الان فقط میتونم بهتون اعتماد کنم؟ چون چند باری برام مشکل پیش اومده میگم.
من:خیالت راحت باشه ما از اوناش نیسیم برا جذب فالوور یا هرچی هرکاری کنیم.
مائده:راست میگه آرامش داشتن تو و رهام آرامش ماست🙂.
امیر:مرسی واقعا پس یکیتون گوشیشو بده که بزنم شماره هارو.
گوشیمو در اوردم و دادم به امیر شماره خودشو زد و گفت چی سیو کنم؟
من: اقای مقاره دیگه
امیر:نه نشد دیگه قرار بود راحت باشیم امیر و رهام سیو میکنم
من: باشه
امیر شماره هارو زد و گوشیمو بهم داد و گفت خب دیگه خدافظ مراقب خودتون باشید
من و مائده: خدافظ شمام همینطور
رفتیم سمت آسانسور و دکمشو زدیم تا بیاد به مائده گفتم روی کارت رو نگا کنه تا ببینیم طبقه چندمه اتاقمون.
روی کارت و نگا کرد و گفت طبقه ی هفتم اتاق شماره هفتاد و چهار.
یه نگا بهم کردیم و خندیدیم.
من و مائده: عدد مورد علاقه رهام و سال تولد امیر😂.
آسانسور رسید و رفتیم داخل...
#پارت_بیست_سه
دکمه طبقه هفتم رو زدم و در آسانسور بسته شد.
رسیدیم به طبقه ی هفتم و در آسانسور باز شد از آسانسور بیرون رفتیم و دنبال اتاق گشتیم تا بالاهره پیداش کردیم.
مائده رفت کارت رو جلوی صفحه مانیتوری در گرف و با صدای بوق آرومی در اتاق باز شد.
رفتیم داخل و کیفامونو پرت کردیم یه ور اتاق سریع لباسامونو عوض کردیم و افتادیم روی تخت ها انقدر خسته بودیم سریع خوابمون برد.
«فردا صبح ساعت یازده»
از زبون مائده:
از خواب بیدار شدم یکم بدنمو کشیدم تا کوفتگی از جونم در بیاد.
نگا به ساعت کردم که دیدم ساعت یازده پاشدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم.
بعد چند دقیقه از سرویس اومدم بیرون و پرنیا رو صدا زدم تا بیدار شه.
+پرنیااا بلد شو دیگه ساعت یازدهه
+پاشو بریم پایین صبحانه بخوریم
پرنیا: ده دقیقه دیگه فقط
من: پا نمیشی خودم میرما ساعت یازده و نیم دیگه تایم صبحانه هتل تموم میشه و رستورانشو میبندن تا ناهار.
پرنیا از جایی که خیلی شکمو بود با شنیدن این حرفم یهو چشماشو باز کرد و نشست رو تخت.
من:پا میشی آماده شیم یا چی؟
پرنیا:پاشیم دیگه
«یک ساعت بعد»
صبحونمونو خورده بودیم و برگشته بودیم اتاقمون هر کدومیه وری ولو بودیم و با گوشی ور میرفتیم.
من:حوصلم سر رفت یکاری کنن
پرنیا:خب چیکار کنم😐
من:نمیدونم زود باششش
پرنیا: خب چیکار کنم سلیطههه
من: زنگ بزن رهام یا امیر اونا یکاری کنن😂
پرنیا:خب از اول دردتو میگفتی دیگه.
رفتم پیش پرنیا نشستم پرنیا زنگ زد به رهام.
بوقققق
بوققق
بوقققق
مشترک مورد نظر پاسخ گو نیست لطفا بعدا شماره گیری بفرمایید.
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 نظر بدین.
راستی اردیبهشت ماه کنسرت تهران تمدید شه میرم احتمالا بک استیج هم برم و تو یه چنل گفتم چیزی که میخواین به رهامیر بگین و برام بفرستین همرو نامه میکنم میدم بهشون بخونن:))
اگ شمام دوسا دارین توی ناشناسم بگین،
در حد دو خط، بیشتر باشه نمینویسم:)
#پارت_بیست_چهار
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
پرنیا:چرا جواب نمیده.
من:اها یادم اومد رهام شماره های غریبه رو جواب نمیده.
پرنیا:خب زنگ میزنم به امیر...
بوققق
بوققق
امیر: بله؟
پرنیا: سلام امیر خوبی پرنیام..
امیر: اها سلام مرسی شما خوبین؟
پرنیا: مرسی خوبیم
امیر:چیزی شده چیزی لازم دارید؟
پرنیا: نه فقط پوسیدیم تو این و
چهار دیواری.
امیر: خب چیکار کنیم؟
مائده: امیر من مائدم، نمیدونمم یکاری کنید من دارم دق میکنم
امیر با خنده: نترس دق نمیکنی، منو رهام و بچه ها نیم ساعت دیگه میخایم بریم ساند چک کنسرت امشب میاین یا اونجام حوصلتون سر میره؟
مائده: عالیهه، نه سر نمیرهه
امیر: پس اماده شید نیم ساعت دیگه منو رهام اونجاییم.
من: باشه منتظریماا خدافظ
امیر: خدافظ
گوشی و قطع کردم رو مردم به مائده که دوتا دستاشو به نشونه اینکه بزن قدش اورد جلو.
منم زدم قدش😂.
پاشدیم تا اماده بشیم.
مائده: خداروشکر یزره لوازم آرایشی اوردم وگرنه بدبخ میشدیم
من درحال کرم زدن جلوی آینه دستشویی سرمو به علامت رضایت تکون دادم.
«بیست دقیقه بعد»
دیگه کامل آماده شده بودیم و منتظر زنگ امیر بودیم که یهو صفحه گوشی روشن شد و اسم مامانم نمایان شد.
پرنیا:کیه؟
من:مامانمه
گوشیو و جواب دادم:
مامانم: سلام مائده جان خوبی؟
من: مرسی مامان خوبم
مامانم: پرنیام خوبه؟
من:آره سلام میرسونه
#ایموی خودم با اهنگ انگار🙂
#پرهامهادیانی