#پارت_بیست_چهار
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
پرنیا:چرا جواب نمیده.
من:اها یادم اومد رهام شماره های غریبه رو جواب نمیده.
پرنیا:خب زنگ میزنم به امیر...
بوققق
بوققق
امیر: بله؟
پرنیا: سلام امیر خوبی پرنیام..
امیر: اها سلام مرسی شما خوبین؟
پرنیا: مرسی خوبیم
امیر:چیزی شده چیزی لازم دارید؟
پرنیا: نه فقط پوسیدیم تو این و
چهار دیواری.
امیر: خب چیکار کنیم؟
مائده: امیر من مائدم، نمیدونمم یکاری کنید من دارم دق میکنم
امیر با خنده: نترس دق نمیکنی، منو رهام و بچه ها نیم ساعت دیگه میخایم بریم ساند چک کنسرت امشب میاین یا اونجام حوصلتون سر میره؟
مائده: عالیهه، نه سر نمیرهه
امیر: پس اماده شید نیم ساعت دیگه منو رهام اونجاییم.
من: باشه منتظریماا خدافظ
امیر: خدافظ
گوشی و قطع کردم رو مردم به مائده که دوتا دستاشو به نشونه اینکه بزن قدش اورد جلو.
منم زدم قدش😂.
پاشدیم تا اماده بشیم.
مائده: خداروشکر یزره لوازم آرایشی اوردم وگرنه بدبخ میشدیم
من درحال کرم زدن جلوی آینه دستشویی سرمو به علامت رضایت تکون دادم.
«بیست دقیقه بعد»
دیگه کامل آماده شده بودیم و منتظر زنگ امیر بودیم که یهو صفحه گوشی روشن شد و اسم مامانم نمایان شد.
پرنیا:کیه؟
من:مامانمه
گوشیو و جواب دادم:
مامانم: سلام مائده جان خوبی؟
من: مرسی مامان خوبم
مامانم: پرنیام خوبه؟
من:آره سلام میرسونه
#ایموی خودم با اهنگ انگار🙂
#پرهامهادیانی
#پارت_بیست_پنج
مامانم: دیشب چیکار کردین؟
من: هیچی اومدیم هتل دیگه دوست بابای پرنیا..
وسط حرفم پرید و گفت: میدونم با مامانش حرف زدم
خب پولی چیزی لازم داشتی زنگ بزن.
مائده: باشه مرسی فقط مامان و بابای پرنیا کی میان دنبالمون؟
مامانم: شاید فردا خب دیگه برید خوش بگذرونید و مواظب خودتون باشیدااا دنبال پسر مسرا نرید خدافظ
من: اها، باشه مامان مواظبیم😂 خدافظ
زیر لبی گفتم: تفلی خبر نداره منتظریم پسر بیاد دنبالمون😂
گوشیو قطع کردم که همون لحظه گوشی پرنیا زنگ خورد و اسم امیر روی صفحه گوشیش اومد.
گوشیو جواب داد:
امیر: سلام پرنیا بیاید پایین
پرنیا: سلام باشه اومدیم
سریع کیفامونو برداشتیم و سمت در رفتیم هم زمان برای بار اخر به آینه داخل اتاق نگاه کردیم که مطکئن بشیم خوبیم.
و رفتیم درو باز کردیم و سمت آسانسور رفتیم
آسانسور توی طبقه ما بود پس منتظر نشدیم داخلش شدیم و دکمه طبقه هم کف رو زدیم.
خیلی طول نکشید که آسانسور به طبقه هم کف رسید و رهامو دیدیم که توی لابی هتل منتظر ما بود سمتش رفتیم.
از ذوق شدید منو پرنیا دست همو سفت کرفته بودیم جوری که حس میکردم انگشتامون یکی یکی داره میشکنه.
رهام: سلام دخترا چطورید؟
من: مرسی خوبیم شما خوبی؟
رهام: شکرخدا منم خوبم
پرنیا: چرا زحمت کشیدید اومدید اینحا خودمون میومدیم ماشینو پیدا میکردیم.
رهام: امیر جا پارک پیدا نکرد کوچه بغلی پارک کرد منم اومدم دنبالتون.
پرنیا: مرسی
و کنار رهام راه افتادیم به سمت در خروجی هتل...
ببینید من چقد مهربونم با اینکه گفته بودم تا ۲۳۰ نشیم پارت نمیدم ولی دارم پارت میزارم🙂
و با اینکه گر گر لف میدین باز پارت میدم🚶🏿♀️