eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" از در هتل رفتیم بیرون و از پله ها رفتیم پایین رهام جلو جلو راه رفت تا مسیر رو بهمون نشون بده داخل یه کوچه پیچیدیم و مائده: اینجاست? رهام: اره وسطای کوچس مائده: اهوم اوکی تقریبا رسیدیم وسطای کوچه رهام: بریم اونور ماشین اونوره پرنیا: باشه رفتیم اونور خیابون و نشستیم تو ماشین مائده: سلام امیر: به به سلام خوبین مائده: مرسی بخوبیت پرنیا: سلام امیر : خوبی پرنیا: مرسی رهام جهت خنده: سلام خوبی امیر خندید و گفت: سلام اقای هادیان خوب هستین رهام: بله عالی امیر استارت زد و راه افتادیم سمت کنسرت چند دقیقه بعد سکوت کل ماشین رو فرا گرفته بود و همه تو فکر بودن رهام: امیر داداش یه موزیک بزار حوصلمون سر رفت امیر: خودت بزار دیگه ببین ایو ایکس تو داشبورده یا بلوتوث وصل شو رهام گوشیش رو از جیب شلوارش دراورد و وصل شد به بلوتوث ماشین رهام: خب حالا بگین ببینم دهه چندی بزارم براتون پرنیا: اهنگ فقط دهه شصتییی😂 رهام: خب پس الان یه دهه شصتی میزارم حال کنید موزیک پلی شد و بلهههه اهنگ خودمون اسه اسه امیر: اووووو رهام زدی به هدف😂 مائده: داداش این دهه ۶۰ هم رد کرده چهل، پنجاعه رهام: اصلا دهه سی، بیسته امیر : نه دهه، دهیه😂😐 همه ساکت شدیم و منو پرنیا شروع کردیم به خوندن رهام هم اروم زمزمه میکرد و امیر هم سرشو تکوم میداد چهل دقیقه بعد رسیدیم دم محوطه و رفتیم داخل یه نگهبان جلوی در پارکینگ وایساده و اجازه نمی‌داد کسی وارد پارکینگ شه به نشانه برو اونور دستش رو تکون داد امیر یه بوق زد و نگهبان اومد سمت ماشین کناره پنجره راننده نگهبان: وای اقای مقاره من خیلی معذرت می‌خوام از اونجا نشناختمتون امیر: سعی کن دیگه بشناسی لطفاً در پارکینگ رو باز کن کرسی نگهبان: چشم چشم بفرمایید رفتیم داخل پارکینگ مائده: امیر امکانش هست که طرفدار ها اومده باشن? امیر: نمی‌دونم بعضی وقتا میان مائده: کاش مارو جلو در محوطه پیاده میکردین الان فنا مارو با شما ببینن دردسر میشه امیر: اگه پیادتون میکردیم بادیگاردا نمیزاشتن بیاین ساند چک باید باهامون باشین پرنیا: خب الان چیکار کنیم? رهام: شاید نیومده باشن پرنیا: چرا اومدن من الان استوری یکی از فنارو دیدم از جلو در سالن فیلم گذاشته بود و نسبت به روزای دیگه فن بیشتر اومده رهام: اینم شانس شومایه مائده: یکاری کنین رهام:چیکار? مائده: ما تو پارکینگ وایمیستیم شما برین بالا من به رایان زنگ میزنم بیاد تو پارکینگ با اون بیایم بالا امیر: اره فکر خوبیه بزار اول من بهش زنگ بزنم ببینم اومده یا نه بووقق بووقق بووقق رایان: الو امیر: سلام خوبی رایان رایان: سلام مرسی تو خوبی? امیر: قربانت رایان جان یه زحمتی داشتم برات رایان: این چه حرفیه عای مقاره رحمتین امیر: اومدی سالن? رایان: نه تازه می‌خوام راه بیفتم چطور? امیر: هیچی میخواستم دوتا خانم رو بیاری بالا رایان: کین? امیر: همونایی که خودت اوردیشون بک استیج رایان: اها مائده و پرنیا امیر: اره رایان: داداش در حد یه عکس پیش برو الان اونا اونجا با تو چیکار دارن امیر خندید و گفت: نگران نباش چیزه خاصی نیست داستانش درازه رایان: اوکی بگو تو پارکینگ وایسن من نیم ساعت دیگه اونجام امیر: باشه باشه پس ما الان میریم بالا به گوشی مائده زنگ بزن رایان: اوکی خداحافظ
:)) 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
خوشحال شدم ولی بیشتر ناراحتم...🙂 برای کم نزارید:))) 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" امیر : خب بچه ها شنیدین دیگه صدا رو اسپیکر بود ما میریم بالا رایانم نیم ساعت دیگه میاد مائده: من رایان و نشناسم باید برم بمیرم وقتی میگه نیم ساعت یعنی باید یه ساعت رو در نظر بگیری رهامیر خندیدن و رهام گفت: بریم? مائده:اوم پرنیا: اره امیر به نشانه تایید سرش رو تکون داد از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت ماشینای دیگه و رهامیر دکمه اسانسور رو زدن اسانسور رسید پایین و رهام گفت: خب بچه ها فعلا خداحافظ منو پرنیا: خدافظ امیر در حال دست تکون دادن : میبینمتون منو پرنیا: همطنین😂🙂 امیر خندید و رفت داخل اسانسور در حال تماشاکردنشون بودیم که در اسانسور مانع نگاهمون شد. پرنیا: خب اونام که رفتن الان اینجا نیم ساعت حوصلمون سر می‌ره چیکار کنیم? مائده: رایانم که می‌شناسی یه ساعت معطلت می‌کنه پرنیا: اره به یه ماشین تکیه دادم و نگاهم به چند تا ماشین دیگه بود مائده: پری ببین میشماسی این ماشینا برا کدوم خوانندهان پرنیا: خواهر من متخصص ماشین نیستم که ولی خب یه نگاهی میندازم مائده: اوه اوه نکشیمون چه اشوه‌ای هم میاد پرنیا: اوهوم😂 پرنیا رفت سمت یه ماشین که اسمشو نمی‌دونم و رنگش مشکی بود پرنیا: بزار سرچ کنم ببینم این ماله کیه بعد سرچ کردن: مائده شاید اینا ماله نوازنده هانا مائده: اره احتمال داره پرنیا: بیا یکم بریم اینجا هارو بگردیم ببینیم چی پیدا میکنیم چند متر جلو تر مائده: عه ماشین رهام مگه نگفته بود تو محوطه میزاردش? پرنیا: اینجاست که ادم شک میکنه، ولی نه بچم پاکه، شاید نگهبانی چیزی جالبه جاش کرده یا خودش از اول گذاشتتش پارکینگ مائده: اره شاید چهل دقیقه بعد مائده: ببین گفتم رایان دیر می‌کنه میگی نه پرنیا: من کی گفتم نهه مائده: کلی میگم، بزار زنگ بزنم بهش پرنیا: عا بزن بووووق بووووق بووووق بووووق رایان: بله مائده: سلام رایان: سلام، تو مائده‌ای یا پرنیا? مائده: مائدم داداش مائدمم سیوم کن یادت نره بدو رایان: باشه قطع کردی سیو میکنم، جانم کاری داشتی? مائده: اره، گفتی نیم ساعت الان چهل دقیقس ما تو پارکینگیم رایان: ببخشید ترافیک گیر کردم بیست دفه دیگه اونجام مائده: یا خدا بیست دقیقهههه رایان: چیکار کنیم دیگه وایسین اومدم مائده: خدافز🙄 گوشی رو قطع کردم و به پرنیا گفتم: میگه بیست دقیقه باید وایسین 😐 پرنیا: یا جد سادات چخبرهه مائده: چیکار کنم دیگه وایسا، یه ساعته وایسادیم بیست دقیقم روش
امیر بزور داره عکس میگیره😂🗿🍃 تو چشاش فوشه😂🤌🏻 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_بیست_هفتم به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" امیر : خب بچه ها شنیدین دیگه صدا رو اسپیکر بود ما
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" مائده: پرنیا تقریبا بیست دقیقه گذشت بیا بریم سمت در ورودی پارکینگ وایسیم پرنیا: اره بریم رفتیم سمت در ورودی پارکینگ و به یه ستون تکیه دادم نگاهم به در پارکینگ بود و یه اهنگ رو زمزمه میکردم که دیدم در باز شد و یه پرشیا سفید اومد پایین مائده: خودشه پرنیا: اهوم، نگا چه خنده‌ای هم می‌کنه دو ساعته مارو اینجا نگهداشته، عه عه دستم تکون میده😐 مائده: انگاری خیلی خوشحاله منتظر وایسادیم تا ماشین رو پارک کنه از ماشین پیاده شد و گفت: به سلام خوبین پرنیا: عالیم مائده: مگه بهتر از این داریم که سر پا دو ساعت تو پارکینگ وایسیم و عالی نباشیم? رایان: ببخشید واقعا تو ترافیک گیر کرده بودم یه جا هم اشتباهی پیچیدم یه جا دیگه😂😐🙂 پرنیا: بگذریم، بریم? رایان :اره بریم رفتیم سمت در اسانسور و رایان دکمه رو فشار داد و اسانسور اومد پایین داخل اسانسور رفتیم و دکمه طبقه اول رو فشار داد رایان: ای وای اشتباهی زدم الان دقیقا میریم جایی که فنا وایسادن مائده: جدیییییی الان چیکار کنیممممم رایان چند تا دکمه رو فشار داد بلکه طبقه اول نریم ولی فایده‌ای نداشت رایان: پشتمون رو میکنم که نشناسنمون پرنیا: هرکی موهای زرد تورو ببینه از دو کیلومتری هم میشناستت رایان: وای راست میگی بزا حداقل عینک بزنم😂😐 در اسانسور باز شد و با جمعیت زیاد فن ها مواجه شدیم رایان سریع به محض اینکه در باز شد طبقه ششم رو زد ولی یه فن در اسانسور رو نگهداشت تا نریم بالا فن اول: رایاااااااان، بچه ها بیاین رایانههههههه رایان: نه خانوم اشتباه گرفتین بفرمایین لطفاً مزاحم نشید بفرمایید فن دوم : رایان چقد تو بامزه‌ای مگه میشه موهای زردتو نشناسیم ما فن اول: اره من عاشق همین موهای زردتم دیگههه، بیا بیرون بیا بیرون رایان: لطفاً بفرمایید من عجله دارم سر وقت میام باهاتون عکس میگیرم رایان در حال تلاش کردن که بریم بالا فن سوم: وایسا ببینم اون دو تا دختر کین? رایان زیر لب: ای وای رایان: بفرمایید ، بفرمایید لطفاً هجوم نیارید فعلا خداحافظ تو کنسرت میبینمتون فن ها که شکه شده بودن نمیتونستن دیگه مقاومت کنن و به رایان اجازه دادن تا دکمه اسانسور رو بزنه دکمه ششم رو زد و در اسانسور درحال بسته شدن که یه فن از لایه در به من و پرنیا ف*اک نشون داد من(مائده): می توووووو در اسانسور بسته شد و نفهمیدم شنید یا نه امیدوارم شنیده باشه رایان: چی? می تو? به کی? به من? مائده: نه بابا یکی به کار زشت کرد منم جوابشو دادم پرنیا: رایان از دست تووو حواستو جمع کن، شایعه سازی نشه صلوات😂😐 رایان:الهم...😂 مائده: بخیر گذشت ول کنید رسیدیم طبقه ششم و....
برای جواب ۲ باید بگم که عزیزم رمان ما اون شکلی نیست من خودم ب شخصه متنفرم از اون رمانا ک تهش ب ازدواج و اینا خطم میشه😐 رهامیر با ما تو رمان فقط مثل یه دوست رفتار میکنن. و اینکه منو مائده نویسنده رمان هستیم رمان زیاد نوشتیم این اولیش نیس داشم😂 خدارشکر که ممبرا راضین توام اگ دوست نداری لف بده😊👍
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" در آسانسور باز شد و رفتیم بیرون یه سالن بود با چند تا در که از یکیشون صدای رهامیر میومد. رایان رفت سمت همون در و بازش کرد و گفت: بفرمایین خانوما منو پرنیا رفتیم تو و رایان پشتمون اومد. اون در دقیقا به پشت سن باز میشد رفتیم دنبال رایان و رسیدیم به یه پرده ی سیاه رنگ که اونورش سالن کنسرت و استیج بود. رایان پرده رو کنار زد و اینبار خودش اول رفت منو پرنیام پشتش رفتیم. اوه خیلی حس عجیبی بود اولین بار بود که روی استیج میرفتیم و از این زاویه خیلی باحال بود. رهامیر و بقیه درحال تمرین آهنگ بی تقلب بودن که با اومدن ما دست از کار کشیدن. به نوازنده ها یکی یکی سلام کردیم و رهام گفت برید بشینید روی صندلی ها. منو پرنیا از پله های استیج رفتیم پایین و سمت صندلی ها رفتیم کاشانی و گرجی و چند نفر دیگه روی صندلی ها نشسته بودن با اونام سلام احوال پرسی کردیم و نشستیم. چند دقیقه بعد رهامیر دوباره شروع کردن به تمرین و خوندن... آهنگ خدا رو داشتن میخوندن:) یه حس غیر قابل توصیف داشتم بغض گلومو گرفته بود برگشتم سمت پرنیا و دیدم اوه اون قبل من داره اشک میریزه. دستمو انداختم دور گردنش که مثلا آرومش کنم که امیر یهو گف: اوه اوه کبوترای عاشقو نگاا😂 رهام: حسودیم شد امیر بیا توهم دست بنداز دور گردنم😂 من: باشه حالا نمیخاد هندیش کنید. پرنیا: اصن حال کنید چ رفیقی دارم دیگه برید برا بچه محلاتون تعریف کنید امیر: چشم بانو چون شما عمر کردید😂😂 بقیه هم داشتن میخندیدن...
⁷ روز دیگه سالگرد کنسرت ²⁷ فروردینه:]]]🍃
مقاره🙂💜 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649