خوشحال شدم ولی بیشتر ناراحتم...🙂
برای #رهام کم نزارید:)))
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#پارت_بیست_هفتم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
امیر : خب بچه ها شنیدین دیگه صدا رو اسپیکر بود ما میریم بالا رایانم نیم ساعت دیگه میاد
مائده: من رایان و نشناسم باید برم بمیرم وقتی میگه نیم ساعت یعنی باید یه ساعت رو در نظر بگیری
رهامیر خندیدن و رهام گفت: بریم?
مائده:اوم پرنیا: اره امیر به نشانه تایید سرش رو تکون داد
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت ماشینای دیگه و رهامیر دکمه اسانسور رو زدن
اسانسور رسید پایین و رهام گفت: خب بچه ها فعلا خداحافظ
منو پرنیا: خدافظ
امیر در حال دست تکون دادن : میبینمتون
منو پرنیا: همطنین😂🙂
امیر خندید و رفت داخل اسانسور
در حال تماشاکردنشون بودیم که در اسانسور مانع نگاهمون شد.
پرنیا: خب اونام که رفتن الان اینجا نیم ساعت حوصلمون سر میره چیکار کنیم?
مائده: رایانم که میشناسی یه ساعت معطلت میکنه
پرنیا: اره
به یه ماشین تکیه دادم و نگاهم به چند تا ماشین دیگه بود
مائده: پری ببین میشماسی این ماشینا برا کدوم خوانندهان
پرنیا: خواهر من متخصص ماشین نیستم که ولی خب یه نگاهی میندازم
مائده: اوه اوه نکشیمون چه اشوهای هم میاد
پرنیا: اوهوم😂
پرنیا رفت سمت یه ماشین که اسمشو نمیدونم و رنگش مشکی بود
پرنیا: بزار سرچ کنم ببینم این ماله کیه
بعد سرچ کردن: مائده شاید اینا ماله نوازنده هانا
مائده: اره احتمال داره
پرنیا: بیا یکم بریم اینجا هارو بگردیم ببینیم چی پیدا میکنیم
چند متر جلو تر
مائده: عه ماشین رهام مگه نگفته بود تو محوطه میزاردش?
پرنیا: اینجاست که ادم شک میکنه، ولی نه بچم پاکه، شاید نگهبانی چیزی جالبه جاش کرده یا خودش از اول گذاشتتش پارکینگ
مائده: اره شاید
چهل دقیقه بعد
مائده: ببین گفتم رایان دیر میکنه میگی نه
پرنیا: من کی گفتم نهه
مائده: کلی میگم، بزار زنگ بزنم بهش
پرنیا: عا بزن
بووووق
بووووق
بووووق
بووووق
رایان: بله
مائده: سلام
رایان: سلام، تو مائدهای یا پرنیا?
مائده: مائدم داداش مائدمم سیوم کن یادت نره بدو
رایان: باشه قطع کردی سیو میکنم، جانم کاری داشتی?
مائده: اره، گفتی نیم ساعت الان چهل دقیقس ما تو پارکینگیم
رایان: ببخشید ترافیک گیر کردم بیست دفه دیگه اونجام
مائده: یا خدا بیست دقیقهههه
رایان: چیکار کنیم دیگه وایسین اومدم
مائده: خدافز🙄
گوشی رو قطع کردم و به پرنیا گفتم: میگه بیست دقیقه باید وایسین 😐
پرنیا: یا جد سادات چخبرهه
مائده: چیکار کنم دیگه وایسا، یه ساعته وایسادیم بیست دقیقم روش
امیر بزور داره عکس میگیره😂🗿🍃
تو چشاش فوشه😂🤌🏻
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_بیست_هفتم به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" امیر : خب بچه ها شنیدین دیگه صدا رو اسپیکر بود ما
#پارت_بیست_هشتم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
مائده: پرنیا تقریبا بیست دقیقه گذشت بیا بریم سمت در ورودی پارکینگ وایسیم
پرنیا: اره بریم
رفتیم سمت در ورودی پارکینگ و به یه ستون تکیه دادم نگاهم به در پارکینگ بود و یه اهنگ رو زمزمه میکردم که دیدم در باز شد و یه پرشیا سفید اومد پایین
مائده: خودشه
پرنیا: اهوم، نگا چه خندهای هم میکنه دو ساعته مارو اینجا نگهداشته، عه عه دستم تکون میده😐
مائده: انگاری خیلی خوشحاله
منتظر وایسادیم تا ماشین رو پارک کنه
از ماشین پیاده شد و گفت: به سلام خوبین
پرنیا: عالیم
مائده: مگه بهتر از این داریم که سر پا دو ساعت تو پارکینگ وایسیم و عالی نباشیم?
رایان: ببخشید واقعا تو ترافیک گیر کرده بودم یه جا هم اشتباهی پیچیدم یه جا دیگه😂😐🙂
پرنیا: بگذریم، بریم?
رایان :اره بریم
رفتیم سمت در اسانسور و رایان دکمه رو فشار داد و اسانسور اومد پایین
داخل اسانسور رفتیم و دکمه طبقه اول رو فشار داد
رایان: ای وای اشتباهی زدم الان دقیقا میریم جایی که فنا وایسادن
مائده: جدیییییی الان چیکار کنیممممم
رایان چند تا دکمه رو فشار داد بلکه طبقه اول نریم ولی فایدهای نداشت
رایان: پشتمون رو میکنم که نشناسنمون
پرنیا: هرکی موهای زرد تورو ببینه از دو کیلومتری هم میشناستت
رایان: وای راست میگی بزا حداقل عینک بزنم😂😐
در اسانسور باز شد و با جمعیت زیاد فن ها مواجه شدیم
رایان سریع به محض اینکه در باز شد طبقه ششم رو زد ولی یه فن در اسانسور رو نگهداشت تا نریم بالا
فن اول: رایاااااااان، بچه ها بیاین رایانههههههه
رایان: نه خانوم اشتباه گرفتین بفرمایین لطفاً مزاحم نشید بفرمایید
فن دوم : رایان چقد تو بامزهای مگه میشه موهای زردتو نشناسیم ما
فن اول: اره من عاشق همین موهای زردتم دیگههه، بیا بیرون بیا بیرون
رایان: لطفاً بفرمایید من عجله دارم سر وقت میام باهاتون عکس میگیرم
رایان در حال تلاش کردن که بریم بالا
فن سوم: وایسا ببینم اون دو تا دختر کین?
رایان زیر لب: ای وای
رایان: بفرمایید ، بفرمایید لطفاً هجوم نیارید فعلا خداحافظ تو کنسرت میبینمتون
فن ها که شکه شده بودن نمیتونستن دیگه مقاومت کنن و به رایان اجازه دادن تا دکمه اسانسور رو بزنه
دکمه ششم رو زد و در اسانسور درحال بسته شدن که یه فن از لایه در به من و پرنیا ف*اک نشون داد
من(مائده): می توووووو
در اسانسور بسته شد و نفهمیدم شنید یا نه امیدوارم شنیده باشه
رایان: چی? می تو? به کی? به من?
مائده: نه بابا یکی به کار زشت کرد منم جوابشو دادم
پرنیا: رایان از دست تووو حواستو جمع کن، شایعه سازی نشه صلوات😂😐
رایان:الهم...😂
مائده: بخیر گذشت ول کنید
رسیدیم طبقه ششم و....
برای جواب ۲ باید بگم که
عزیزم رمان ما اون شکلی نیست من خودم ب شخصه متنفرم از اون رمانا ک تهش ب ازدواج و اینا خطم میشه😐
رهامیر با ما تو رمان فقط مثل یه دوست رفتار میکنن.
و اینکه منو مائده نویسنده رمان هستیم رمان زیاد نوشتیم این اولیش نیس داشم😂
خدارشکر که ممبرا راضین توام اگ دوست نداری لف بده😊👍
#پارت_بیست_نه
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
در آسانسور باز شد و رفتیم بیرون یه سالن بود با چند تا در که از یکیشون صدای رهامیر میومد.
رایان رفت سمت همون در و بازش کرد و گفت: بفرمایین خانوما
منو پرنیا رفتیم تو و رایان پشتمون اومد. اون در دقیقا به پشت سن باز میشد رفتیم دنبال رایان و رسیدیم به یه پرده ی سیاه رنگ که اونورش سالن کنسرت و استیج بود.
رایان پرده رو کنار زد و اینبار خودش اول رفت منو پرنیام پشتش رفتیم.
اوه خیلی حس عجیبی بود اولین بار بود که روی استیج میرفتیم و از این زاویه خیلی باحال بود.
رهامیر و بقیه درحال تمرین آهنگ بی تقلب بودن که با اومدن ما دست از کار کشیدن.
به نوازنده ها یکی یکی سلام کردیم و رهام گفت برید بشینید روی صندلی ها.
منو پرنیا از پله های استیج رفتیم پایین و سمت صندلی ها رفتیم کاشانی و گرجی و چند نفر دیگه روی صندلی ها نشسته بودن با اونام سلام احوال پرسی کردیم و نشستیم.
چند دقیقه بعد رهامیر دوباره شروع کردن به تمرین و خوندن...
آهنگ خدا رو داشتن میخوندن:) یه حس غیر قابل توصیف داشتم بغض گلومو گرفته بود برگشتم سمت پرنیا و دیدم اوه اون قبل من داره اشک میریزه.
دستمو انداختم دور گردنش که مثلا آرومش کنم که امیر یهو گف: اوه اوه کبوترای عاشقو نگاا😂
رهام: حسودیم شد امیر بیا توهم دست بنداز دور گردنم😂
من: باشه حالا نمیخاد هندیش کنید.
پرنیا: اصن حال کنید چ رفیقی دارم دیگه برید برا بچه محلاتون تعریف کنید
امیر: چشم بانو چون شما عمر کردید😂😂
بقیه هم داشتن میخندیدن...