برای جواب ۲ باید بگم که
عزیزم رمان ما اون شکلی نیست من خودم ب شخصه متنفرم از اون رمانا ک تهش ب ازدواج و اینا خطم میشه😐
رهامیر با ما تو رمان فقط مثل یه دوست رفتار میکنن.
و اینکه منو مائده نویسنده رمان هستیم رمان زیاد نوشتیم این اولیش نیس داشم😂
خدارشکر که ممبرا راضین توام اگ دوست نداری لف بده😊👍
#پارت_بیست_نه
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
در آسانسور باز شد و رفتیم بیرون یه سالن بود با چند تا در که از یکیشون صدای رهامیر میومد.
رایان رفت سمت همون در و بازش کرد و گفت: بفرمایین خانوما
منو پرنیا رفتیم تو و رایان پشتمون اومد. اون در دقیقا به پشت سن باز میشد رفتیم دنبال رایان و رسیدیم به یه پرده ی سیاه رنگ که اونورش سالن کنسرت و استیج بود.
رایان پرده رو کنار زد و اینبار خودش اول رفت منو پرنیام پشتش رفتیم.
اوه خیلی حس عجیبی بود اولین بار بود که روی استیج میرفتیم و از این زاویه خیلی باحال بود.
رهامیر و بقیه درحال تمرین آهنگ بی تقلب بودن که با اومدن ما دست از کار کشیدن.
به نوازنده ها یکی یکی سلام کردیم و رهام گفت برید بشینید روی صندلی ها.
منو پرنیا از پله های استیج رفتیم پایین و سمت صندلی ها رفتیم کاشانی و گرجی و چند نفر دیگه روی صندلی ها نشسته بودن با اونام سلام احوال پرسی کردیم و نشستیم.
چند دقیقه بعد رهامیر دوباره شروع کردن به تمرین و خوندن...
آهنگ خدا رو داشتن میخوندن:) یه حس غیر قابل توصیف داشتم بغض گلومو گرفته بود برگشتم سمت پرنیا و دیدم اوه اون قبل من داره اشک میریزه.
دستمو انداختم دور گردنش که مثلا آرومش کنم که امیر یهو گف: اوه اوه کبوترای عاشقو نگاا😂
رهام: حسودیم شد امیر بیا توهم دست بنداز دور گردنم😂
من: باشه حالا نمیخاد هندیش کنید.
پرنیا: اصن حال کنید چ رفیقی دارم دیگه برید برا بچه محلاتون تعریف کنید
امیر: چشم بانو چون شما عمر کردید😂😂
بقیه هم داشتن میخندیدن...
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری رهام💜🙂
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649