eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بعدی فردا ظهر🙂✨
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 نظر بدین:)🍃
you: خیلی قشنگه فقط اگه اسم دخترو اینا نباشه فقط رهامیر باشن آخه اولین رمانی هس که دارم میخونه😊 و اینکه چندتا پارت هست؟ Me: عزیزم رمان کنسرتی هست که خودم رفتم ، با دوستم دو تا دختر توشه ولی اونجوری نیست که رل بزنیم باهاشون یا رفیق فاب بشیم یا ازدواج کنیم فقط قصدم این بود که خاطره یه شب رو براتون بنویسم خودمم از این رمان ها دوست ندارم ، رهامیر هم راضی نیستن برای همون نه میخونم نه مینویسم و اینکه ۵۰ پارته:)
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" 《۶ روز بعد ۲۶ فروردین》 ساعت ده شبه من:مامان الان برم حموم یا فردا صبح? مامانم: الان برو که صبح پاشدی فقط آماده شی بری رفتم تو حموم لباسامو درآوردم و آب رو باز کردم و رفتم زیر دوش موهامو خیس کردم و شامپو زدمو چند بار شستم خداروشکر قبلا پشمامو شیو کرده بودم😂😅 و وقتم تو حموم گرفته نمی‌شد ۴۰ دقیقه بعد از حموم دراومدم لباسامو پوشیدم و موهامو سشوار کردم ساعت ۱۱ نیم شده خودمو انداختم رو تخت مثله پر سبک شدم به سقف خیره شدم باورم نمیشه فردا قراره برم کنسرت و باسن یکیو بسوزونم به بغل خوابیدم و پتو رو کشیدم روم چشامو بستم تا سریعتر این شب لعنتی تموم شه و به فردا نزدیک شم دو دقیقه بعد چشمامو باز کردم زیر لب گفتم بقیه شبا عین گاو میخوابیدم انگاری قراره امشب شب بیداری بکشم🙄 چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی نشد گوشیمو برداشتم و رفتم اینستا اولین استوری و باز کردم یکی از فن پیج های ماکان نوشته که: چهار ساله فنم و تا الان یبارم رهامیر و از نزدیک ندیدم و... لبخند کجی زدم و گفتم هه من فردا می‌خوام برم ببینمشون یاح یاح یاح... پیام دادم به دوستم(پرنیا) سلام بعد دو ثانیه سین شد و جواب داد سلام من:خبی توعم مثل من از خوشحالی و استرس زیاد خوابت نمی بره?⁦🚶🏿‍♀️⁩ پرنیا: نههه راستی میخواستم بهت بگم که اونجا واکسن کرونا می‌خواد? من: اره فک کنم ولی فک نکنم بخواد بازم محض اطمینان بردار😂🙂 پرنیا:من برگه واکسن کرونا ندارممممم رام نمیدن😐😐 من:خااک ولی اشکال نداره یکاریش میکنیم پرنیا:خفشو چی چیو یکاریش میکنیم منو راه ندن چه گوهی بخورم من: راه میدن بابا پرنیا : نمیدن من:گیر دادی نمیدن اگ دوست داری ندن😐 و...
به نام خدا✍🏼✨ `` رمان ۲۷ فروردین`` فردا «۲۷فروردین» ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه با صدای الارم گوشیم از خواب پا میشم الارم رو قطع می‌کنم خود به خود چشام بسته شد و بعد یک ثانیه یادم اومد امروز قراره برم کنسرت و چشامو سریع باز میکنم تا خوابم نبره سریع از روی تخت بلند میشمو میرم به صورت اب بزنم به مامانم سلام میدم مامانم:به چه عجب یه روز بدون دردسر پاشدی من: خب حتما بقیه روزا انگیزشی برای پاشدن نداشتم مامانم:خوب مگه امروز چخبره + یعنی یادت رفته? قراره برم کنسرت دیگه:/ مامانم: راست میگی یادم نبود اصلا بگذریم بیا صبحونه بخور + مامان استرس دارم نمیتونم بشینم یه لقمه کوچیک برام بگیر لقمه رو از دست مامانم گرفتم و رفتم توی اتاقم و نشستم رو تخت و خیره شدم به زمین و یه گاز از لقمم زدم . . . . لقمم که تموم شد رفتم سراغ کمد لباسام لباسام رو همه رو ریختم روی تخت و دونه دونه جلوی اینه رو تنم میگرفتمشون تا ببینم کدوم بیشتر بهم میاد اول رفتم سراغ مانتو قرمز کوتاه بدک نیست یه لباس طوسی رنگ بلند که تا زانو هام میومد رو جلوم گرفتم نه خز شدم یه مانتو مشکی برداشتم نه مگه مراسم عزاست با خودم گفتم کاش از استایلشون همیشه عکس بزارن که بتونیم ست کنیم باهاشون یه مانتو دخترونه ابی برداشتم این خوبه حالا بین مانتو قرمز و ابی گیر کرده بودم رفتم تو هال تا از مامانم نظر بگیرم من : مامان ابی یا قرمز? +ابیه بیشتر بهت میاد من:باشه رفتم تو اتاقم لباس ابی رو گذاشتم کنار و رفتم سراغ شلوار یه شلوار مناسب انتخاب کردم و گذاشتمش کنار مانتو یه شال سبز برداشتم چون قراره لنز سبز بزارم بنظرم خوب میشه بقیه لباسارم برگردوندم توی کمد خب ساعت ۱۲:۲۰ دقیقس هنوز وقت دارم بزا زنگ بزنم به پرنیا ببینم ساعت چند راه می‌افتیم گوشیمو برداشتم و صفحش رو روشن کردم و عکس رهامیر روی بکگراند گوشیم دیده شد با دیدن عکسشون یه لبخند زدم:) قفل و باز کردم و زنگ زدم به پرنیا بوق بوق بوق ... _الو +الو سلام خوبی پرنیا _سلام قربونت تو خوبی +مرسی ، میگم ساعت چند یاه می‌افتیم? _سه اینا تو یه ربع به دو بیا خونه ما +اوکی خدافز _خدافز
پارت بعدی شب میزارم براتون🙂✨
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014 تا اینجا خوندین نظر بدین🙂🍃
اماده‌این واسه پارت بعدی?🙂
به نام خدا✍🏼✨ ``رمان ۲۷ فروردین `` من : الو سلام خوبی من پایین خونتونم +سلام بیا پارکینگ مامان بابام تو پارکینگن منم الان سوار آسانسور میشم میام پایین من : باشه رفتم تو پارکینگ و به مامان بابای پرنیا سلام دادم و چند دقیقه بعد پرنیا اومد و راه افتادیم سمت تهران:) 《دو ساعت بعد》 مامانم بهم زنگ زد و جواب تفلن دادم مامانم : الو سلام رسیدین? +سلام اره الان رسیدیم تهران و تو مسیریاب لوکیشن کنسرت سالن میلاد رو زدیم یه نیم ساعت دیگه می‌رسیم کنسرت مامانم: باشه خوش بگذره گوشی رو بده به مامان پرنیا ازش تشکر کنم +باشه از طرف من خدافظ خاله مامانم باهاتون کار داره... 《نیم ساعت بعد》 رسیدیم به یه خیابون بزرگ سرسبز که یه طرفش یه پارک بزرگ بود و یه طرفش یه محوطه بزرگ و باصفا جلوی در محوطه چند تا ماشین پشت سر هم وایساده بودن بابای پرنیا: جریان این ماشینا چیه وایسین از نگهبان جلوی در بپرسم بابای پرنیا از ماشین پیاده شد و به سمت نگهبان رفت بعد چند دقیقه برگشت سمت ماشین و گفت: اینجا صفه و رفتیم پشت آخرین ماشین وایسادیم همه فنا جلوی در منتظر وایساده بودن تا درو باز کنن و بریم داخل من و پرنیا هم رفتیم پیش فنا یه فن: سلام شما تو فنیک برنده شدین? ما: نه! فن: اها باشه خدافظ هوا ابری شده و یه قطره بارون بزرگ خور وسط سرم من : پرنیا داره‌ بارون میاد پرنیا وای اره ولی وایسا حال میده من : باشه چند دقیقه بعد بارون شدت گرفت و قطره های بارون بزرگ تر شد جوری که اگه چند دقیقه وایی می‌ستادی زیر بارون حیس میشدی و سریع همه فنا رفتن تو ماشین منو پرنیا هم رفتیم تو ماشین تا چند دقیقه بعد که بارون بند بیاد و بریم محوطه کنسرت چند دقیقه بعد که بارون بند اومد در محوطه رو باز کردن و مام رفتیم تو...
پارت بعدی خعلی خوبهه🥺😂 فیلم داره🙂🌱 منتظر پارت بعدی باشین که بعد اون ماجرا باحال میشه🙂✨
برین، برین تا فردا خماری بکشین 🥺😂✨ به خدا مسپرمتون😂🫂
بریم پارت بعدیییییی
به نام خدا✍🏼✨ ``رمان ۲۷ فروردین`` پرنیا: در محوطه رو باز کردن و راه افتادیم تا برسیم به سالن نمایشگاه میلاد یکم پیاده روی داشت ولی مشکلی نداشتیم گوشیمو در اوردم تا فیلم بگیرم... گوشیو روی پاهای خودمو مائده گرفتم و دکمه ظبط رو زدم چند ثانیه از قدم های پر استرسمون فیلم گرفتم و دوربینو بالا اوردم تا از فنا و طرفدارا که مثل ما ذوق داشتن فیلم بگیرم... چیزی نکشید تا رسیدیم به سالن میلاد یه در ورودی داشت که صف بسته بودن و تیکت هارو چک میکردن رو به مائده گفتم: نکنه دارن کارت واکسن هارو چک میکنننن من استرس دارم لعنتی +نه بابا دارن تیکت هارو نگا میکنن نوبت ما رسید داخل شدیم و تیکت ها توی گوشی مائده بود نشون دادو اونجارو رد کردیم رسیدیم دم آسنانسور که باید چند طبقه بالاتر میرفتیم صدای زنگ گوشیم در اومد برداشتم و دیدم خالم داره بهم زنگ میزنه سریع جواب دادم +سلام پرنیا چطوری خوبی؟ _مرسی خاله خوبم شما چطورین +ماهم خوبیم کجایین؟ _کنسرت دیگه +کنسرت کی؟ _وا خاله ماکان بند دیگه😐 +اها اره یادم رفته بود باشه خوش بگذره بهت خدافظ _خدافظ اسنانسور رسید با چند نفر دیگه رفتیم داخل یکی دکمه رو زد و رفتیم بالا. در آسانسور باز شد و وارد یه سالن بزرگ شدیم چند تا غرفه بود که خوراکی میفروخت و اونور تر هم چند تا میز منو مائده رفتیم سمت یکی از میزا نشستیم باز گوشیمو در اوردم که فیلم بگیرم🙂😂 دستم رو روی دکمه ظبط زدم و دوربین رو سمت مائده گرفتم و گفتم: _مائده چه حسی داری؟ توصیفش کن +حس خوب غیر قابل توصیف بعد مائده گوشیو ازم گرفت و شروع کرد به فیلم گرفتن...