"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت5
پرنیا
یواش یواش حاضر شدم ک برم خونمون.
مائده اروم تر شده بود
بهش قول دادم برش گردونم ب حالت اول درسته نمیشه خاطره هارو برگردون ولی میشه خاطره های جدید ساخت...
***
صبح روز ۲۱ اردیبهشت.
از خواب بلند شدم خییلی زود تر از ساعتی ک آلارم گوشیمو روش تنظیم کرده بودم
رفتم یه آبی ب دست و صورتم زدم و بعد اوندم نشستم پای گوشی...
ی حسی داشتم ک استرس نبود چند ساعتی گذشت
رفتم حموم کردم و اومدم داشتم موهامو خشک میکردم که گوشیم زنگ خورد و شماره مائده با اسم مای پاتریک نمایان شد
گوشیو برداشتم و جواب دادم
من:سلام
مائده:سلام پری چطوری
من:خوبم ت خوبی
مائده:اره پرییی
من:بلهه
مائده:طبق چیزایی ک برام تعریف مردی اگه نزارن بریم بک استیج چی
من:اوه راست میگی اصلا یادم نبود خب چیکار کنیم
مائده: مگه شماره رهامیرو نداری؟ زنگ بزن هماهنگ کنن
من:نمیشه ک نمیخام مزاحمشون بشم:/
بعدشم برای بک پارتیمون باید بیاد دنبالمون رهامیر ک نمیتونن بیان
مائده: وا خب الان چیکار کنیم
من:شماره رایان تو گوشی توعههه زنگ بزن بهش
مائده: عهه راست میگی ولی خب اگه اصن مارو یادش نیاد چی؟
من:میاد میاددد مگه میشه نیادددد
مائده:من خیلی از اون موقع ها یادم نیست بجز چیزیایی ک برام گفتی شمارشو میفرستم خودت اوکی کن
من:باشه بفرس
رمان کنسرت
فصل ۲
#پارت ۶
مائده
کم کم اماده شدم برم سمت خونه پرنیا ، از اونجایی که من چیزی یادم نیست و ادرس خونشون رو بلد نبودم دادن مامانم اسنپ گرفت
الان رسیده بودم دم در خونشون و زنگ زدم، پرنیا در و باز کرد و چهره اش جای در و گرفت که یه چشمش خط چشم داشت و اون یکی نداشت
من: سلام بریم?
پرنیا: نه بابا هنوز اماده نیستم
من: اره از خط چشمت معلومه😂🙂
رفتم داخل و مستقیم رفتم تو اتاقش
پرنیا: خط چشم میاد بهم?
من: نه☺️😂
پرنیا: زرمار ، بیا تو بک شش
من: من برای بقیه نمیتونم بکشم م.یرینم😂
پرنیا: حالا تو بکش
من: خودت خاستیا
پرنیا: اره خودم خاستم بدو وقت نداریم
خط چشم رو ازش گرفتم و سرشو گذاشت رو پام خط چشم رو نزدیک چشاش کردم و دستام میلرزید شروع به کشیدن کردم که زدم ر.یدم تو چشاش
من: پرنیا ر.یدم بیا خودت بکش
پرنیا: خاک تو سرت بده
از رو پام پاشد و با دستام مرطوب چششو پاک کرد
بلاخره پرنیا اماده شد و با مامان و باباش سوار اسانسور شدیم و رفتیم پارکینگ. و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت تهران ، تو راه چند تا ویدیو منو پرنیا گرفتیم و یه چرت کوچیک زدیم ، وقتی بیدار شدم رسیده بودیم تهران
من: رسیدیم?
پرنیا: ارههه، وای مائده خیلی استرس دارم
من: چرا?😂😐
پرنیا: اوسکل بعد چند ماه دوباره میخام ببینمشون، یعنی ببینیمشون:)))
من: خب اره ولی من خیلی استرس ندارم چون زیاد نمیشناسمشون ولی از یه طرف هیجان دارم، راستی زنگ زدی به رایان?
پرنیا: نه هنوز
من: نمیزنی?
پرنیا: برسیم میزنم ، راستی گل بگیریم براشون?
من: نمیدونم
پرنیا: بگیریم دیگه
من: باشه
نیم ساعت بعد وارد محوطه نمایشگاه شدیم و ماشین رو پارک کردیمو از ماشین پیاده شدیم ، گل های که برای رهام و امیر خریده بودیم رو دستم گرفتم ، به سمت سالن راه افتادیم و تو راه ...
رمان کنسرت
فصل دو
#پارت ۷
مائده
و تو راه یه چیز اشنا دیدم ، به یاد نمیاوردمش ولی فضای اونجا برام اشنا بود
پرنیا: بزا زنگ بزنم به رایان
من: بعد این همه وقت مطمئنن یادش نیست مارو نه رایان نه رهام نه امیر نه هیچکی
پرنیا: ببند بابا رهام و امیر اینجوری که فکر میکنید ظالم نیستن
من: بگذریم
پرنیا گوشیش رو از کیفش در اورد و شماره رایان رو گرفت
...
رایان
تمرین رو تموم کرده بودیم و برای اجرا داشتیم اماده میشدیم
تو اتاق گریم بودیم که گوشیم زنگ خورد
رهام: رایان گوشیت داره زنگ میخوره بگیرش
رهام گوشیمو رو هوا پرت کرد و گرفتم
من(رایان): شماره ناشناسه
امیر: جواب بده شاید کار واجب داره
من(رایان): باش
گوشی رو جوابی دادم و صدای یه دختر شروع به صحبت کردن کرد تو دلم گفتم بازم مزاحم اینا خسته نمیشم انقد زنگ میزنن، باز باید شمارمو عوض کنم
من: بله بفرمایین
اون: سلام رایان خوبی?
من: شما?
اون: پرنیام، یادت میاد?
من: نخیر
اون: واقعا? همون که چند ماهه پیش بردیش بک استیج و مائده تصادف کرد و فراموشی گرفت
من: اها یادم اومد چطوری خوبی? مائده خوبه?
پرنیا: مرسی دوتامون خوبیم
من: اممم خب?
پرنیا: راستش ما برای اجرای امشب هستیم میخواستم ازت بخوام که اگه میشه مارو ببری بک استیج
رایان: نیازی نیست، یعنی بهتر بگم، امروز بک استیج بازه، یعنی همه میتونن بیان
پرنیا: جدیییی ، خب باشه مرسی
رایان: خواهش میدونید دیگه در وی ای پی کجاست
پرنیا: اره میدونیم
رایان: پس میبینمتون خداحافظ؛
پرنیا: خدافظ
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۸
رایان
گوشیو قطع کردم و روی میز میکاپ گزاشتم.
مسعود: رایان موهات تمومه میتونی بری
من: مرسی
رفتم اونور پیشه بچه ها
امیر با خنده: خانومی گیر داده بهت؟
امیر میلاد: گوشید میدادی ب من بگم مواظبتم گرگا ندزدنت
همه بچه ها داشتن میخندیدن
من:خانومی چیه بابا پرنیا بود
امیر: عهه پس اسمش پرنیاسس به به
رهام: صبر کن ببینم همون پرنیا ک پارسال اومدن کنسرت و دوستش تصادف کرد؟
من: بله خودش بود
امیر:اهاااا اون دوتاااا خب چیگف؟
رایان: میگف که امشب هستن کنسرت و ازم خاست ببرمشون بک ولی گفتم ک بک بازه میتونن برن
رهام: خب حال دوستشو نپرسیدی؟
من: چرا گفت خوبه بهتر شده
امیر: خب خداروشکر
ینفر از بادیگاردا: اماده شید بزید بک استیج فنا منتظرن
همه از جامون بلند شدیم و هرکس ی طرفی رفت امیر و رهامم رفتن سمت بک استیج بعد از چند دقیقه منو بقیه هم پشتشون رفتیم
پرنیا
جلو در بم استیج وایساده بودیم با حدود ۱۰۰ نفر از فنا
من رفتم با چند تا از فنا صحبت کردم ردیف و صندلیشونو پرسیدم بعد یه مرده اومد گفت برید و بک استیج نیست و اینا
یسری از فنا رفتن ولی ی خانومه ب من گفت که نرید بک بازه میخان تعداد و کم کنن
منم ک خودم مبذونستن یرمو ب علامت رضایت تکون دادم
بعد از ده دقیقه یه اقای دیگه اومد و گفت سر و صدا نکنید با ارامش تشریف ببرید ک همه بتونن عکس بگیرن.
همه راه افتادیم سمت در یه صف تقریبا متوسط شکل گرفت
مائده گفت
مائده: عه مگه میریم بک
من: تازه فهمیدی؟:/
مائده: اره من نفهمیدم اونجا مرده چیگف
من: عه اره دیگه میریم بک
چند نفر رفتیم داخل و سوار آسانسور شدیم
یه نفر دکمه طبقه ۴ رو زد و در آسانسور بسته شد.
بچه ها راجبع بک بگم ک اون دختر هنوز پیوی من نیومده انقدر پیام ندین. بزارین بیاد پیوی باهاش صحبت کنم حالا نتیجه رو میگم.
و اینکه یکیو میشناسم گفته دوستش با اقای رعیتی در ارتباطه و ازشون راجبع بک استیج پرسیده ایشونم گفتن اصلا بک استیج نیست و به هیچ عنوان حتی پارتی کلفتا نمیتونن برن بک حالا نمیدونم.
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت۸ رایان گوشیو قطع کردم و روی میز میکاپ گزاشتم. مسعود: رایان موهات تمومه میت
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت ⁹
مائده؛
سوار آسانسور شدیم و یه مرده که فک میکنم بهش میگفتن آقای کاشانی گفت طبقه ۴ رو بزنید،
رسیدیم طبقه چهار وقتی در آسانسور باز شد ۰حد تا بادیگار با بی سیم وایساده بودن و توی بی سیم یه چیزایی میگفتن که دقت نکردم چی میگفتن از پله ها رفتیم بالا پرنیا میدویید منم دنبالش بخاطر همین نفر اول رسیدیم بک استیج
بعد یک ربع رهام و امیر اومدن بک استیج و از پشت شیشه امیر به فنا دست تکون میداد
بادیگارد درو باز کرد و به پرنیا گفتم: پری اول تو برو من میترسم😐😂
پرنیا: برای چی احمقققق
من: نمیدونم یه حس عجیبی دارم اول تو برو
پرنیا: باشه خوددانی
پرنیا رفت داخل و من از پشت شیشه داشتم نگاش میکردم که داره گوشیشو میده به بادیگار که عکس بندازه
یه مرده یعنی بهتر بگم همون آقای کاشانی اومد سمتم و گفت: روسریتونو بکشین جلو دیگهه
من: جلوعه😊
آقای کاشانی : افرییننن
و یه لبخند زدم که بعد یک ثانیه محو شد
حالا دیگه نوبت من بود که برم داخل ، دلم میخاست به نفر پشت سرهم بگم اول تو برد ولی نصف راه رو اومده بودم داخل ، الان دیگه وارد بک استیج شده بودم که دیدم پرنیا وایساده کنار بادیگارد که کادو ها و گل ها دستش بود، رهام و امیر هم دارن منو نگاه میکنن، همونجا میخاستم سکته کنم، یعنی منو شناختن?، پرنیا همه چی رو بهشون گفته بود که من کی هستم? ، کلی سوال تو ذهنم داشت میچرخید و بلاخره با صدای لرزانگفتم : سلام
رهام با لبخند: سلااممم
امیر به شکل کیوت: سلاامممم
رهام: خوبی
من: خیلی ممنون
همینجوری عین مجسمه در مقابل رهام و امیر وایساده بودم و یهو یادم افتاد که باید گل هارو بهشون بدم
گل زرد رو از گل سفید جدا کردم و دادم به رهام
رهام هنگام گرفتن گل: مرسیی
و گل سفید رو دادم به امیر
امیر: مرسی از محبتت
حالا رفتم سمت بادیگارد و گوشی را دادم دستش
پرنیا رو دیدم که داره نگام میکنه
وایسادم وسط رهام و امیر و احساس کردم شالم از سرم افتاده
من به بادیگارد: یه لحظه
و شالم رو داشتم درستم میکردم که احساس کردن امیر داره زیر چشمی نگام میکنه، بنابراین هُل شدم و شالم رو کشیدم جلو و موهام با شالم اومد جلو ، کلا موهام ریخت بهم
الان آماده عکس گرفتن بودیم و یه لبخند کوچیک زدم و عکس گرفتیم
از زبون پرنیا
مائده عکس گرفت و گوشیشو رو از بادیگارد گرفت و اونو کنار من ایستاد
رایان رو اونور بک دیدم که داره با سینا حرف میزنه و چشمش افتاد به ما
یا بادیگارد هم اومد سمت ما و گفت برین اونور سوار آسانسور شین برین پایین
رایان همون موقع گفت
رایان: اقای فراهانی اونا مهمونای منن
رایان اومد سمتمون و رهام و امیر تعجب زده نگاهش میکردن
امیر: رایان?
رایان: چطور شما اینارو نشناختین اینا پرنیا و مائدن
رهام: عههه میگم چهرتون برام اشناست
امیر: واقعااااا، چقدر تغییر کردین
پرنیا: ولا ما همونیم که بودیم...😂🙂
رهام: خب چطوری مائده حالت خوبه?
من: مرسی اره بد نیستم
منم رهامیر لاورم ولی چون بیشتر از رهام حمایت بشه تو کنسرت بیشتر رهامو صدا میزنم، ادیتام رهامه، برا رهام بیشتر کامنت میزارم و....
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت10
پرنیا
پنج دقیقه قبل.
یه نفر قبل من رفت داخل بک و اقای کاشانی به من گفت برم و جلو در وایسم منم از بقیه فنا جدا شدم و رفتم جلو در
اون دختر با مادرش دوتا دسته گل خیلی بزرگ داشت و داد ب رهامیر بعدش عکسشو گرف و یه گوشه بک وایساد برام عجیب بود ک چرا نرفت داخل آسانسور و کسی بهش چیزی نگفت.
هی پیش خودم میگفتم ینی منو میشناسن؟
رفتم داخل جوری بودم که انگار اولین بارم بود از نزدیک میدیدمشون:)
من وقتی استرس میگیرم بر عکس همه زبونم قفل میشه دست و پاهام قفل میشه و همچینین مغزم دیگه فرمان نمیده چیکار کنم و الانم دقیقا اینجوری شده بودم
گوشیمو دادم بادیگارد و رفتم سمت رهامیر
من رو به رهام: سلامممم رهاممم
رهام: سلام عزیزم
گل و دادم بهش
رهام: مرسی از اینهمه لطفتون
رفتم سمت امیر و فاصلم بهش نسبت ب رهام کمتر بود ۱۰،۱۵ ثانت بود
گل و دادم بهش و
امیر: کوچیک تر از دسته گلی که خانم داد قبول نیست
من یه لبخند ریزی زدم و داشتم دوباره میرفتم سمت بادیگار😐
که مطمئن نیستم ینی یادم نیست ولی فکر کنم امیر گفت نه بیا وایسا
امیر: مرسی ازت تو خودت باغ گلی:)
رفتم و وایسادم بینشون انقدر شک بودم ک خودمم درست نکردم مثل معلولا وایسادم برا عکس و بعد عکس با رهنمایی اقای کاشانی رفتم داخل آسانسور
از داخل آسانسور بیرون و نگا میکردم و چشم دنبال رایان میگشت
بنظرم ک رهامیر منو نشناختن و همون موقع مائده اومد رفت با رهامیر عکس بگیره
***
رهام: پرنیا تو خوبی؟
من: مرسی با دیدنتون بهتر ام شدیم
امیر: مائده الان مارو یادت میاد؟
مائده: یزره به کمک پرنیا🙂
رایان: حیف اونهمه خاطره...
من و رهام هم زمان: واقعا حیف
بعد همگی خندیدیم
اقای کاشانی: بچه ها صحبت دارید برید تو اتاق گیریم اینجا فنا میبینن شایعه میشه
من همون لحظه برگشتم سمت آسانسور و گله ای از فنارو دیدم ک دارن با فوش نگامون میکنن
امیر: خب شما برید اتاق گیریم مام با همه عکس بگیریم میایم
رایان: من میبرمتون
من و مائده: باشه پس فعلا
رهامیر: فعلا
با رایان و سینا راه افتادیم توی راهرویی ک ب اتاق گیریم میرسید...
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت11
پرنیا
رایان: روزه سکوت گرفتین خب یکم از خوتون بگین تو این ی سال چیکارا کردین
من: کار خاصی نبود فقط ماکان:)
رایان: افرین اصلا درستش همینه
مائده: منی که گریه کردم بابت از دست دادن اونهمه خاطره خوب و تکرار نشدنی تو اون چند روزی ک تهران بودیم
رایان: نگران نباش دوباره میسازیم
مائده: ولی ما بعد کنسرت برمیگردیم قم! مامان و بابای پرنیا پایین منتظرمونن
رایان: حالا یکاریش میکنیم از کجا معلوم شاید ما اومدیم قم
رسیدیم ب اتاق گیریم سینا در و باز کرد و گفت
سینا: بفرمایبن خانوما
من و مائده رفتیم داخل و تشکر کردیم که با مسعود مواجه شدیم
مسعود: رایان دافولیا کی باشن؟
رایان: حدست چیه؟
مسعود: سینا با شمان؟😂😔
سینا: بابا تموم کنین این بازی کثیفو اینا پرنیا و مائدن همون دوتا دختری ک پارسال اومدن کنسرت و کلی ماجرا داشتن
مسعود: اهااا بههه بههه خوش اومدین خانوما دوباره باید مسخره بازیامونو شروع کنیما
من: اره مائده بازم باید بحثاشو باهات شرو کنه
مائده: کدوم بحثا؟
مسعود: اوو شت هنوز ب یاد نیاوردی
مائده: نه متاسفانه من فعلا فقط امیر و رهام و رایان و سینا رو تونستم بشناسم ولی شمارو قبلا دیدم بغلم کردی گفتی ابجی کوچولو😂
مسعود: خب مثل اینکه باید خودمو معرفی کنم
من مسعود فلاح زاده هستم میکاپ آرتیست گروه
اره الانم آبجی کوچولومی
مائده: من کوچولو نیستم ولی باشه
مسعود: در مقابل من هستی
مائده: تو زيادی بزرگی
من: ماشالا به قول امیر ۱۵۰ کیلویی
مسعود: اصنشم اینطور نیست
سینا: نیومده کل کلاتون شرو شدااااا
و همگی خندیدیم...