eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" رهامیر از روی سن رفتن و بقیه هم مشغول جمع کردن ساز هاشون بودن مائده: خب، خب رایان خان بریم? رایان: یا امام رضا یا پیغمبر کجا بریم? مائده: یجای خوب😂😔 رایان: نه من نمیام راحتم پرنیا: برو بابا بریم غذا بخوریم جدی گرفتیا😂🙂 رایان: اها اون اوکیه بریم، فک کردم یجت دیگه رو میگه مائده: نه بابا من پاکم نماز میخونم رایان: عه چه تفاهمی منم نماز صبح هام غذا نمیشه پرنیا: بریییم من گرسنمهههه مائده تو میدونی من گرسنم شه جنای صگیم میاد مائده: اوه اوه رایان اوضاع داره خیط میشه بیا بریم رایان: باشه بریم، شما بیاین بالا از این پشت بریم رفتیم غذا خوردیم و داشتیم برمیگشتیم رایان: من میرم آماده شم شمام میاین? مائده: نمیدونم رایان: پس میاین، بریم رفتیم توی همون سالن و همون اتاق که دیشب رفته بودیم رهامیر رو دیدیم که امیر آماده شده بود و رهام هنوز نشسته بود پشت میز و مسعود در حال درست کردن موهاش بود مائده: به به مسعود خان، یعنی مسعود جان😂 مسعود: سلام😂 پرنیا:خوبی مسوتییییی مسعود: خوبم، می‌بینید دیگه وضعیتمو در حال درست کردن موهای راپونزلم😂🙂 مائده: یجوری میگی انگار میخوای برا اون شنیون بزنی همیشه می‌میبافی دیگه مسعود: نمیدونی کهه بافیدن چقد سخته مائده: میخوای من ببافم تا بهت نشون بدم سخت نیست? رهام: نه، نه مسعود قبول کن دیگه سخت نیست الان دست نامحرم به موهام میخوره😂🙂 مسعود:😂 مائده: من جای خاعرتم کجا نامحرمم😐 پرنیا: منمممم رهام: باشه نیستین😐😂 منو پرنیا: افرین مائده: خب الان ببافم?😂 رهام: نههههه😂😐 مائده: باشه بابا شوخی کردم، رایان میدونه دیگه نماز صبح میخونم رایان: آره منو مائده و پرنیا نماز صبح و جماعت می‌خونیم امیر: خب به منو رهامم بگین بیایم باهم بخونیم منو رهام تنهایی می‌خونیم رایان: باشه از امشب میگن بهتون مسعود: رهام پاشو تموم شد رهام در حال ديدن موهاش و پاشدن از رو صندلی: مرسی متفاوت تر از همیشه 😂 پرنیا: آره این سری خیلی فرق داره نگا اینجای بافتتو تغییر داده😐😂 مسعود: خب چیکار کنم ایده دیگه ای برا موهای رهام دارین بگین یجور دیگه درست کنم مائده: نه خوبه همینجوری خوبه رهام: خب من برم لباسامو عوض کنم
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" از زبون پرنیا: رهام رفت بیرون اتاق یجایی پیدا کنه که لباساشو عوض کنه اخه اونجا در تصرف منو مائده بود😂 امیر چ بقیه هم دیگه اماده بودن. امیر: پرنیاو مائده حوصلتون سر میره اگه دوست دارید بیاید کنسرت هر دوتا سانس رو. من: خیلیم عالی با کله میایم😂. مائده: افتخار میدیم حتما عای مقاره. امیر: ماشالا پرو هم شدی. مائده: شکست نفسی نفرمایید درس پس میدیم😂 امیر: اوه اوه چ زبونی من دیگه حرفی ندارم. رایان: نتیجه اخلاقی: با خانمای پری و ماهی در نیفتید که ور میفتید😔 همه خندیدیم که یهو رهام وارد اتاق شد. رهام: صدا خنده هاتون کل جهانو گرفته. پرنیا: تا باشه از این خنده ها. رهام: ایشالا همیشه همه بخندین. امیر رو به رهام: خب بریم سالن و بترکونیم داداش؟ رهام: بزن بریم امیر رو به منو مائده: شمام از در وی آی پی مهمانان برید سالن اونجا تیکت نمیخاد منم ای اسمتونو میدم به بادیگاردا که اجازه بدن مائده: اوکی دست همو گرفتیم و از در اتاق رفتیم بیرون. «یک ربع بعد» نشسته بودیم روی صندلی های سالن در انتظار رهامیر. گوشیمو در اوردم رفتم تو پیج فن اینستام شروع کردم به لایو گرفتن...
امیر 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
ولی به خاله فرزانه بگو یه پسر دیگه ترکیب تو و داداش رهامت بیاره بیاد با من ازدباج کنه🥺😂 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیف بود نزارم اینجا انگار همه یه چی زده بودیم😂😔 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
هدایت شده از ✞мσσи αи∂ ѕυи✞
امیر ممنوع‌الخروج شده
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#خبرماکانی امیر ممنوع‌الخروج شده
شما خبر هارو دیر می‌فهمید یا من زیادی زود می‌فهمم?😐
امیر 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
داداژ این فصل کلا ۵۰ پارته یکم دیگه صبر کنید تموم میشه😂
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_سی_سه به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" از زبون پرنیا: رهام رفت بیرون اتاق یجایی پیدا کنه که
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" از زبون پرنیا: چند دقیقه بعد اهنگ آسه آسه پخش شد و صدای امیر که میگفت یه جیغیی تو سالن پیچید. اولین بار بود ردیف اول مینشستم اونم دقیقا کنارم مسعود نشسته بود اونم درحال لایو گرفتن بود. نمیخاستم خیلی جلب توجه کنم که فنا فک کنن خبریه:/ خیلی بدم میومد که پشت آیدلام شایعه های بیخود در میومد. رهامیر اومدن رو استیج و یه کنسرت عالی رو شروع کردن... «دو ساعت بعد» کنسرت سانس اول تموم شده بود و منو مائده هم رفتیم تو همون اتاق گیریم. همه بچه ها دور هم جمع شده بودن و میگفتن و میخندیدن منم گه گاهی وسط بحثشون شرکت میکردم. دیگه رهامیر رفتن سمت بک استیج تا عکس بگیرن بعدشم سانس دوم رو شروع کنن. بعد اینکه رفتن رفتم پیش مائده روی مبل دو نفره گوشه ی اتاق نشستم که دیدم حالش اوکی نیست. من: چیزی شده مائده؟ مائده: نه همچی عالیه فقط یکم سرم گیج میره رایان: خب پاشو تا سانس دوم شروع میشه بریم محوطه یه هوایی به کلت بخوره مائده: نه الان فنا دوباره میبیننمون شر میشه من: خب پاشو باهم بریم مائده: باشه دستشو گرفتم و از روی مبل بلندش کردم و به سمت در رفتیم. رایان: منم باهاتون میام نمیتونم تنهاتون بزارم در قبال شما مسئولم😂 من: باشه اقای مسئولیت پذیر بیا
شب ساعت ۱۹:۰۰ دو پارت جدید داریم:)💕