𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت۸ رایان گوشیو قطع کردم و روی میز میکاپ گزاشتم. مسعود: رایان موهات تمومه میت
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت ⁹
مائده؛
سوار آسانسور شدیم و یه مرده که فک میکنم بهش میگفتن آقای کاشانی گفت طبقه ۴ رو بزنید،
رسیدیم طبقه چهار وقتی در آسانسور باز شد ۰حد تا بادیگار با بی سیم وایساده بودن و توی بی سیم یه چیزایی میگفتن که دقت نکردم چی میگفتن از پله ها رفتیم بالا پرنیا میدویید منم دنبالش بخاطر همین نفر اول رسیدیم بک استیج
بعد یک ربع رهام و امیر اومدن بک استیج و از پشت شیشه امیر به فنا دست تکون میداد
بادیگارد درو باز کرد و به پرنیا گفتم: پری اول تو برو من میترسم😐😂
پرنیا: برای چی احمقققق
من: نمیدونم یه حس عجیبی دارم اول تو برو
پرنیا: باشه خوددانی
پرنیا رفت داخل و من از پشت شیشه داشتم نگاش میکردم که داره گوشیشو میده به بادیگار که عکس بندازه
یه مرده یعنی بهتر بگم همون آقای کاشانی اومد سمتم و گفت: روسریتونو بکشین جلو دیگهه
من: جلوعه😊
آقای کاشانی : افرییننن
و یه لبخند زدم که بعد یک ثانیه محو شد
حالا دیگه نوبت من بود که برم داخل ، دلم میخاست به نفر پشت سرهم بگم اول تو برد ولی نصف راه رو اومده بودم داخل ، الان دیگه وارد بک استیج شده بودم که دیدم پرنیا وایساده کنار بادیگارد که کادو ها و گل ها دستش بود، رهام و امیر هم دارن منو نگاه میکنن، همونجا میخاستم سکته کنم، یعنی منو شناختن?، پرنیا همه چی رو بهشون گفته بود که من کی هستم? ، کلی سوال تو ذهنم داشت میچرخید و بلاخره با صدای لرزانگفتم : سلام
رهام با لبخند: سلااممم
امیر به شکل کیوت: سلاامممم
رهام: خوبی
من: خیلی ممنون
همینجوری عین مجسمه در مقابل رهام و امیر وایساده بودم و یهو یادم افتاد که باید گل هارو بهشون بدم
گل زرد رو از گل سفید جدا کردم و دادم به رهام
رهام هنگام گرفتن گل: مرسیی
و گل سفید رو دادم به امیر
امیر: مرسی از محبتت
حالا رفتم سمت بادیگارد و گوشی را دادم دستش
پرنیا رو دیدم که داره نگام میکنه
وایسادم وسط رهام و امیر و احساس کردم شالم از سرم افتاده
من به بادیگارد: یه لحظه
و شالم رو داشتم درستم میکردم که احساس کردن امیر داره زیر چشمی نگام میکنه، بنابراین هُل شدم و شالم رو کشیدم جلو و موهام با شالم اومد جلو ، کلا موهام ریخت بهم
الان آماده عکس گرفتن بودیم و یه لبخند کوچیک زدم و عکس گرفتیم
از زبون پرنیا
مائده عکس گرفت و گوشیشو رو از بادیگارد گرفت و اونو کنار من ایستاد
رایان رو اونور بک دیدم که داره با سینا حرف میزنه و چشمش افتاد به ما
یا بادیگارد هم اومد سمت ما و گفت برین اونور سوار آسانسور شین برین پایین
رایان همون موقع گفت
رایان: اقای فراهانی اونا مهمونای منن
رایان اومد سمتمون و رهام و امیر تعجب زده نگاهش میکردن
امیر: رایان?
رایان: چطور شما اینارو نشناختین اینا پرنیا و مائدن
رهام: عههه میگم چهرتون برام اشناست
امیر: واقعااااا، چقدر تغییر کردین
پرنیا: ولا ما همونیم که بودیم...😂🙂
رهام: خب چطوری مائده حالت خوبه?
من: مرسی اره بد نیستم
منم رهامیر لاورم ولی چون بیشتر از رهام حمایت بشه تو کنسرت بیشتر رهامو صدا میزنم، ادیتام رهامه، برا رهام بیشتر کامنت میزارم و....
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت10
پرنیا
پنج دقیقه قبل.
یه نفر قبل من رفت داخل بک و اقای کاشانی به من گفت برم و جلو در وایسم منم از بقیه فنا جدا شدم و رفتم جلو در
اون دختر با مادرش دوتا دسته گل خیلی بزرگ داشت و داد ب رهامیر بعدش عکسشو گرف و یه گوشه بک وایساد برام عجیب بود ک چرا نرفت داخل آسانسور و کسی بهش چیزی نگفت.
هی پیش خودم میگفتم ینی منو میشناسن؟
رفتم داخل جوری بودم که انگار اولین بارم بود از نزدیک میدیدمشون:)
من وقتی استرس میگیرم بر عکس همه زبونم قفل میشه دست و پاهام قفل میشه و همچینین مغزم دیگه فرمان نمیده چیکار کنم و الانم دقیقا اینجوری شده بودم
گوشیمو دادم بادیگارد و رفتم سمت رهامیر
من رو به رهام: سلامممم رهاممم
رهام: سلام عزیزم
گل و دادم بهش
رهام: مرسی از اینهمه لطفتون
رفتم سمت امیر و فاصلم بهش نسبت ب رهام کمتر بود ۱۰،۱۵ ثانت بود
گل و دادم بهش و
امیر: کوچیک تر از دسته گلی که خانم داد قبول نیست
من یه لبخند ریزی زدم و داشتم دوباره میرفتم سمت بادیگار😐
که مطمئن نیستم ینی یادم نیست ولی فکر کنم امیر گفت نه بیا وایسا
امیر: مرسی ازت تو خودت باغ گلی:)
رفتم و وایسادم بینشون انقدر شک بودم ک خودمم درست نکردم مثل معلولا وایسادم برا عکس و بعد عکس با رهنمایی اقای کاشانی رفتم داخل آسانسور
از داخل آسانسور بیرون و نگا میکردم و چشم دنبال رایان میگشت
بنظرم ک رهامیر منو نشناختن و همون موقع مائده اومد رفت با رهامیر عکس بگیره
***
رهام: پرنیا تو خوبی؟
من: مرسی با دیدنتون بهتر ام شدیم
امیر: مائده الان مارو یادت میاد؟
مائده: یزره به کمک پرنیا🙂
رایان: حیف اونهمه خاطره...
من و رهام هم زمان: واقعا حیف
بعد همگی خندیدیم
اقای کاشانی: بچه ها صحبت دارید برید تو اتاق گیریم اینجا فنا میبینن شایعه میشه
من همون لحظه برگشتم سمت آسانسور و گله ای از فنارو دیدم ک دارن با فوش نگامون میکنن
امیر: خب شما برید اتاق گیریم مام با همه عکس بگیریم میایم
رایان: من میبرمتون
من و مائده: باشه پس فعلا
رهامیر: فعلا
با رایان و سینا راه افتادیم توی راهرویی ک ب اتاق گیریم میرسید...
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت11
پرنیا
رایان: روزه سکوت گرفتین خب یکم از خوتون بگین تو این ی سال چیکارا کردین
من: کار خاصی نبود فقط ماکان:)
رایان: افرین اصلا درستش همینه
مائده: منی که گریه کردم بابت از دست دادن اونهمه خاطره خوب و تکرار نشدنی تو اون چند روزی ک تهران بودیم
رایان: نگران نباش دوباره میسازیم
مائده: ولی ما بعد کنسرت برمیگردیم قم! مامان و بابای پرنیا پایین منتظرمونن
رایان: حالا یکاریش میکنیم از کجا معلوم شاید ما اومدیم قم
رسیدیم ب اتاق گیریم سینا در و باز کرد و گفت
سینا: بفرمایبن خانوما
من و مائده رفتیم داخل و تشکر کردیم که با مسعود مواجه شدیم
مسعود: رایان دافولیا کی باشن؟
رایان: حدست چیه؟
مسعود: سینا با شمان؟😂😔
سینا: بابا تموم کنین این بازی کثیفو اینا پرنیا و مائدن همون دوتا دختری ک پارسال اومدن کنسرت و کلی ماجرا داشتن
مسعود: اهااا بههه بههه خوش اومدین خانوما دوباره باید مسخره بازیامونو شروع کنیما
من: اره مائده بازم باید بحثاشو باهات شرو کنه
مائده: کدوم بحثا؟
مسعود: اوو شت هنوز ب یاد نیاوردی
مائده: نه متاسفانه من فعلا فقط امیر و رهام و رایان و سینا رو تونستم بشناسم ولی شمارو قبلا دیدم بغلم کردی گفتی ابجی کوچولو😂
مسعود: خب مثل اینکه باید خودمو معرفی کنم
من مسعود فلاح زاده هستم میکاپ آرتیست گروه
اره الانم آبجی کوچولومی
مائده: من کوچولو نیستم ولی باشه
مسعود: در مقابل من هستی
مائده: تو زيادی بزرگی
من: ماشالا به قول امیر ۱۵۰ کیلویی
مسعود: اصنشم اینطور نیست
سینا: نیومده کل کلاتون شرو شدااااا
و همگی خندیدیم...
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
سلام. من اسمم مائدست و دوستم پرنیا:) اینجا قراره رمان کنسرتی که رفتیم رو بخونید💁🏿 این رمان توسط من و
دوستانی که تازه به چنل ما پیوستن از اینجا میتونین با محتوا و فصل یک رمانمون شروع کنید تا به فصل دوم که درحال پارت گزاریش هستیم برسید🙂.
#شروع_داستان_ما :)
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت11 پرنیا رایان: روزه سکوت گرفتین خب یکم از خوتون بگین تو این ی سال چیکارا ک
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت ¹²
مائده
همینجوری داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که چشمم افتاد به ساعت
تقریبا باید کم کم میرفتیم تو سالن و بچه هاهم میومدن رو سن
من: دوستان بهتره که من و پرنیا دیگه بریم تو سالن شمام باید کم کم بیاین
پرنیا: آره همینطوره
از رو صندلی بلند شدیم و گفتم: پس میبینیمتون
رایان: بله بله حتما راستی ردیف چندین?
پرنیا: ردیف سه
رایان: صندلی چند ، چون میخام اونجا پیداتون کنم کرم بریزم یکم😐😂
من: مثلا از رو سن وسط اجرا چه کرمی میتونی بریزی?
رایان: حالا یه چی پیدا میکنم دیگه
من: میبینیم، صندلی ۱۶ و ۱۷
رایان: اوو پی سمت رهامین
من: اره
من: بگذریم خدافز
مسعود: خدافظ ابجی کوچولام😂😐
پرنیا: بای مسوتییی
از اتاق گریم خارج شدیم
همین که منو پرنیا تنها شدیم به پرنیا گفتم: پری اینا چقد باحالنا ، پایَن
پرنیا: بله چی فکر کردی
وارد محوطه شدیم و سمت در اصلی رفتیم که چند تا فن داشتن نگامون میکردن و پچ پچ
از کنارشون رد شدیم که یکی داشت به ینفر دیگه میگفت: این همون دخترس سلیطه بیشور
من سمت پرنیا: این چی داره میگه به من گفت سلیطه??
پرنیا: ولشکن بابا دهن به دهن نشو باهاشون
من: ملت بیکارن
.
.
.
رفتیم سمت سالن و تیکت هامون رو نشون دادیم و نشستیم رو صندلی هامون
چند دقیقه بعد لامپ های سالن خاموش شدن و همه جیغ میکشیدن ، و چند تا موزیک ویدیو از خواننده های آوازی نو پخش شد و کنسرت نمایش شروع شد