"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت10
پرنیا
پنج دقیقه قبل.
یه نفر قبل من رفت داخل بک و اقای کاشانی به من گفت برم و جلو در وایسم منم از بقیه فنا جدا شدم و رفتم جلو در
اون دختر با مادرش دوتا دسته گل خیلی بزرگ داشت و داد ب رهامیر بعدش عکسشو گرف و یه گوشه بک وایساد برام عجیب بود ک چرا نرفت داخل آسانسور و کسی بهش چیزی نگفت.
هی پیش خودم میگفتم ینی منو میشناسن؟
رفتم داخل جوری بودم که انگار اولین بارم بود از نزدیک میدیدمشون:)
من وقتی استرس میگیرم بر عکس همه زبونم قفل میشه دست و پاهام قفل میشه و همچینین مغزم دیگه فرمان نمیده چیکار کنم و الانم دقیقا اینجوری شده بودم
گوشیمو دادم بادیگارد و رفتم سمت رهامیر
من رو به رهام: سلامممم رهاممم
رهام: سلام عزیزم
گل و دادم بهش
رهام: مرسی از اینهمه لطفتون
رفتم سمت امیر و فاصلم بهش نسبت ب رهام کمتر بود ۱۰،۱۵ ثانت بود
گل و دادم بهش و
امیر: کوچیک تر از دسته گلی که خانم داد قبول نیست
من یه لبخند ریزی زدم و داشتم دوباره میرفتم سمت بادیگار😐
که مطمئن نیستم ینی یادم نیست ولی فکر کنم امیر گفت نه بیا وایسا
امیر: مرسی ازت تو خودت باغ گلی:)
رفتم و وایسادم بینشون انقدر شک بودم ک خودمم درست نکردم مثل معلولا وایسادم برا عکس و بعد عکس با رهنمایی اقای کاشانی رفتم داخل آسانسور
از داخل آسانسور بیرون و نگا میکردم و چشم دنبال رایان میگشت
بنظرم ک رهامیر منو نشناختن و همون موقع مائده اومد رفت با رهامیر عکس بگیره
***
رهام: پرنیا تو خوبی؟
من: مرسی با دیدنتون بهتر ام شدیم
امیر: مائده الان مارو یادت میاد؟
مائده: یزره به کمک پرنیا🙂
رایان: حیف اونهمه خاطره...
من و رهام هم زمان: واقعا حیف
بعد همگی خندیدیم
اقای کاشانی: بچه ها صحبت دارید برید تو اتاق گیریم اینجا فنا میبینن شایعه میشه
من همون لحظه برگشتم سمت آسانسور و گله ای از فنارو دیدم ک دارن با فوش نگامون میکنن
امیر: خب شما برید اتاق گیریم مام با همه عکس بگیریم میایم
رایان: من میبرمتون
من و مائده: باشه پس فعلا
رهامیر: فعلا
با رایان و سینا راه افتادیم توی راهرویی ک ب اتاق گیریم میرسید...
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت11
پرنیا
رایان: روزه سکوت گرفتین خب یکم از خوتون بگین تو این ی سال چیکارا کردین
من: کار خاصی نبود فقط ماکان:)
رایان: افرین اصلا درستش همینه
مائده: منی که گریه کردم بابت از دست دادن اونهمه خاطره خوب و تکرار نشدنی تو اون چند روزی ک تهران بودیم
رایان: نگران نباش دوباره میسازیم
مائده: ولی ما بعد کنسرت برمیگردیم قم! مامان و بابای پرنیا پایین منتظرمونن
رایان: حالا یکاریش میکنیم از کجا معلوم شاید ما اومدیم قم
رسیدیم ب اتاق گیریم سینا در و باز کرد و گفت
سینا: بفرمایبن خانوما
من و مائده رفتیم داخل و تشکر کردیم که با مسعود مواجه شدیم
مسعود: رایان دافولیا کی باشن؟
رایان: حدست چیه؟
مسعود: سینا با شمان؟😂😔
سینا: بابا تموم کنین این بازی کثیفو اینا پرنیا و مائدن همون دوتا دختری ک پارسال اومدن کنسرت و کلی ماجرا داشتن
مسعود: اهااا بههه بههه خوش اومدین خانوما دوباره باید مسخره بازیامونو شروع کنیما
من: اره مائده بازم باید بحثاشو باهات شرو کنه
مائده: کدوم بحثا؟
مسعود: اوو شت هنوز ب یاد نیاوردی
مائده: نه متاسفانه من فعلا فقط امیر و رهام و رایان و سینا رو تونستم بشناسم ولی شمارو قبلا دیدم بغلم کردی گفتی ابجی کوچولو😂
مسعود: خب مثل اینکه باید خودمو معرفی کنم
من مسعود فلاح زاده هستم میکاپ آرتیست گروه
اره الانم آبجی کوچولومی
مائده: من کوچولو نیستم ولی باشه
مسعود: در مقابل من هستی
مائده: تو زيادی بزرگی
من: ماشالا به قول امیر ۱۵۰ کیلویی
مسعود: اصنشم اینطور نیست
سینا: نیومده کل کلاتون شرو شدااااا
و همگی خندیدیم...
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
سلام. من اسمم مائدست و دوستم پرنیا:) اینجا قراره رمان کنسرتی که رفتیم رو بخونید💁🏿 این رمان توسط من و
دوستانی که تازه به چنل ما پیوستن از اینجا میتونین با محتوا و فصل یک رمانمون شروع کنید تا به فصل دوم که درحال پارت گزاریش هستیم برسید🙂.
#شروع_داستان_ما :)
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت11 پرنیا رایان: روزه سکوت گرفتین خب یکم از خوتون بگین تو این ی سال چیکارا ک
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت ¹²
مائده
همینجوری داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که چشمم افتاد به ساعت
تقریبا باید کم کم میرفتیم تو سالن و بچه هاهم میومدن رو سن
من: دوستان بهتره که من و پرنیا دیگه بریم تو سالن شمام باید کم کم بیاین
پرنیا: آره همینطوره
از رو صندلی بلند شدیم و گفتم: پس میبینیمتون
رایان: بله بله حتما راستی ردیف چندین?
پرنیا: ردیف سه
رایان: صندلی چند ، چون میخام اونجا پیداتون کنم کرم بریزم یکم😐😂
من: مثلا از رو سن وسط اجرا چه کرمی میتونی بریزی?
رایان: حالا یه چی پیدا میکنم دیگه
من: میبینیم، صندلی ۱۶ و ۱۷
رایان: اوو پی سمت رهامین
من: اره
من: بگذریم خدافز
مسعود: خدافظ ابجی کوچولام😂😐
پرنیا: بای مسوتییی
از اتاق گریم خارج شدیم
همین که منو پرنیا تنها شدیم به پرنیا گفتم: پری اینا چقد باحالنا ، پایَن
پرنیا: بله چی فکر کردی
وارد محوطه شدیم و سمت در اصلی رفتیم که چند تا فن داشتن نگامون میکردن و پچ پچ
از کنارشون رد شدیم که یکی داشت به ینفر دیگه میگفت: این همون دخترس سلیطه بیشور
من سمت پرنیا: این چی داره میگه به من گفت سلیطه??
پرنیا: ولشکن بابا دهن به دهن نشو باهاشون
من: ملت بیکارن
.
.
.
رفتیم سمت سالن و تیکت هامون رو نشون دادیم و نشستیم رو صندلی هامون
چند دقیقه بعد لامپ های سالن خاموش شدن و همه جیغ میکشیدن ، و چند تا موزیک ویدیو از خواننده های آوازی نو پخش شد و کنسرت نمایش شروع شد
"رمان کنسرت"
#فصل²
#پارت13
پرنیا:
بعد نمایش رهام اولین نفر اومد رو استیج و شروع کرد به صحبت کردن.
لازمه بگم با هر کلمش دلم ضعف میرفففففف انقدر که نمیتونستمش:) اصن خنده هاش هعییی
خلاصه نوازنده ها با لباسای عادی اومدن رو استیج و دقیقا رایان رو به روی ما بود.
برگشت یه چش گردوند فکر کنم دنبال ما میگشت ک دیدمون و لبند زد سرشو ب علامت رضایت تکون داد
من: رایااااااااااااان
مائده: رایاااااان
ولی ب هیچ جاش نگرف😔😂
چند دقیقه بعد امیرم اومد رو استیج و همه جیغ و داد کردن و کنسرت شروع شد...
۹۰ دقیقه بعد
کنسرت تموم شده بود و دیگه باید میرفتیم
دوست داشتم مامان و بابام پایین نبودن و میرفتیم با رهامیر و بقیه میگفتیم و میخندیدیم ولی حیف..
رفتیم سمت پله ها که یه خانومی اومد ب منو مائده گفت:
خانومه: شما پرنیا و مائده هستین؟
من:اره چطور؟
خانومه: امیر و رهام دعوتتون کردن پشت صحنه
بیاید من ببرمتون
من: باشه بریم
توی مسیر گوشیمو در اوردم ک به بابام زنگ بزنم دیدم مسیج داده که پرنیا منو و مامانت رفتیم بگردیم یکم توی ترافیک گیر کردیم جلو در نمونید داخل منتظر وایسید
جوابشو دادم چشم بابا
هنوز وقت داشتیم..
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت14
رسیدیم ب یه راهرو
خانومه: اخر راهرو یه در هست اونجان
مائده: مرسیی
خانومه: خواهش میکنم
رفتیم تا به اخر راهرو رسیدیم در زدیم
تق تق
امیر میلاد اومد و ورو باز کرد
میلاد: به به بالاخره اومدین
من: مزاحمیم همش
میلاد: مراحمید خانوما بفرمایین داخل
رفتیم تو و رهامیر روی صندلی های گیریم نشسته بودن مسعود داشت عرق صورتشونو پاک میکرد
مسعود: کنسرت خوش گذشت؟
مائده: عالی بود ولی اگه اونقدر گلوی خودمونو جر دادیم تا صدات کنیم جواب میدادی بد نمیشد
مسعود: نشنبدم بخدا
مائده: باشه مهم نیست
من: بله رایان خانومم جواب نداد
رایان: انتظار نداشتین ک وسط اونهمه جمعیت ک چشم دوختن ب من جوابتونپ میدادم؟😂
سکوت کردیم...
امیر: کی میرین قم؟
من: مامان و بابام دارن میان..
رهام: عه کاش میموندین
من: نه دیکه نزاحم نمیشیم اوندفه ام خیلی اذییت شدین
امیر: نه بابا کلی ام خوش گذشت و با کسایی مثل شما آشنا شدیم
مائده: کاش منم یادم میبود:)
رهام از حاش بلند شد و سمتمون اومد
رهام: خب الان یه رب وقت داریم بیاید ی بازی بکنیممم
امیر: من پایم
میلاد و رایان: مام هستیم
رهام: دخترا شماهام هستین؟
من: من پابه همچیم
مائده:یسس