eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
"رمان کنسرت" فصل² پرنیا پنج دقیقه قبل. یه نفر قبل من رفت داخل بک و اقای کاشانی به من گفت برم و جلو در وایسم منم از بقیه فنا جدا شدم و رفتم جلو در اون دختر با مادرش دوتا دسته گل خیلی بزرگ داشت و داد ب رهامیر بعدش عکسشو گرف و یه گوشه بک وایساد برام عجیب بود ک چرا نرفت داخل آسانسور و کسی بهش چیزی نگفت. هی پیش خودم میگفتم ینی منو میشناسن؟ رفتم داخل جوری بودم که انگار اولین بارم بود از نزدیک میدیدمشون:) من وقتی استرس میگیرم بر عکس همه زبونم قفل میشه دست و پاهام قفل میشه و همچینین مغزم دیگه فرمان نمیده چیکار کنم و الانم دقیقا اینجوری شده بودم گوشیمو دادم بادیگارد و رفتم سمت رهامیر من رو به رهام: سلامممم رهاممم رهام: سلام عزیزم گل و دادم بهش رهام: مرسی از اینهمه لطفتون رفتم سمت امیر و فاصلم بهش نسبت ب رهام کمتر بود ۱۰،۱۵ ثانت بود گل و دادم بهش و امیر: کوچیک تر از دسته گلی که خانم داد قبول نیست من یه لبخند ریزی زدم و داشتم دوباره میرفتم سمت بادیگار😐 که مطمئن نیستم ینی یادم نیست ولی فکر کنم امیر گفت نه بیا وایسا امیر: مرسی ازت تو خودت باغ گلی:) رفتم و وایسادم بینشون انقدر شک بودم ک خودمم درست نکردم مثل معلولا وایسادم برا عکس و بعد عکس با رهنمایی اقای کاشانی رفتم داخل آسانسور از داخل آسانسور بیرون و نگا میکردم و چشم دنبال رایان میگشت بنظرم ک رهامیر منو نشناختن و همون موقع مائده اومد رفت با رهامیر عکس بگیره *** رهام: پرنیا تو خوبی؟ من: مرسی با دیدنتون بهتر ام شدیم امیر: مائده الان مارو یادت میاد؟ مائده: یزره به کمک پرنیا🙂 رایان: حیف اونهمه خاطره... من و رهام هم زمان: واقعا حیف بعد همگی خندیدیم اقای کاشانی: بچه ها صحبت دارید برید تو اتاق گیریم اینجا فنا میبینن شایعه میشه من همون لحظه برگشتم سمت آسانسور و گله ای از فنارو دیدم ک دارن با فوش نگامون میکنن امیر: خب شما برید اتاق گیریم مام با همه عکس بگیریم میایم رایان: من میبرمتون من و مائده: باشه پس فعلا رهامیر: فعلا با رایان و سینا راه افتادیم توی راهرویی ک ب اتاق گیریم میرسید...
"رمان کنسرت" فصل² پرنیا رایان: روزه سکوت گرفتین خب یکم از خوتون بگین تو این ی سال چیکارا کردین من: کار خاصی نبود فقط ماکان:) رایان: افرین اصلا درستش همینه مائده: منی که گریه کردم بابت از دست دادن اونهمه خاطره خوب و تکرار نشدنی تو اون چند روزی ک تهران بودیم رایان: نگران نباش دوباره میسازیم مائده: ولی ما بعد کنسرت برمیگردیم قم! مامان و بابای پرنیا پایین منتظرمونن رایان: حالا یکاریش میکنیم از کجا معلوم شاید ما اومدیم قم رسیدیم ب اتاق گیریم سینا در و باز کرد و گفت سینا: بفرمایبن خانوما من و مائده رفتیم داخل و تشکر کردیم که با مسعود مواجه شدیم مسعود: رایان دافولیا کی باشن؟ رایان: حدست چیه؟ مسعود: سینا با شمان؟😂😔 سینا: بابا تموم کنین این بازی کثیفو اینا پرنیا و مائدن همون دوتا دختری ک پارسال اومدن کنسرت و کلی ماجرا داشتن مسعود: اهااا بههه بههه خوش اومدین خانوما دوباره باید مسخره بازیامونو شروع کنیما من: اره مائده بازم باید بحثاشو باهات شرو کنه مائده: کدوم بحثا؟ مسعود: اوو شت هنوز ب یاد نیاوردی مائده: نه متاسفانه من فعلا فقط امیر و رهام و رایان و سینا رو تونستم بشناسم ولی شمارو قبلا دیدم بغلم کردی گفتی ابجی کوچولو😂 مسعود: خب مثل اینکه باید خودمو معرفی کنم من مسعود فلاح زاده هستم میکاپ آرتیست گروه اره الانم آبجی کوچولومی مائده: من کوچولو نیستم ولی باشه مسعود: در مقابل من هستی مائده: تو زيادی بزرگی من: ماشالا به قول امیر ۱۵۰ کیلویی مسعود: اصنشم اینطور نیست سینا: نیومده کل کلاتون شرو شدااااا و همگی خندیدیم...
منتظر نظراتتون هستیم✨! https://harfeto.timefriend.net/16800194887014
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
سلام. من اسمم مائدست و دوستم پرنیا:) اینجا قراره رمان کنسرتی که رفتیم رو بخونید💁🏿 این رمان توسط من و
دوستانی که تازه به چنل ما پیوستن از اینجا میتونین با محتوا و فصل یک رمانمون شروع کنید تا به فصل دوم که درحال پارت گزاریش هستیم برسید🙂. :)
دوستانی که میگن چرا من نیستم من هستم فقط نظارت میکنم رمانم باهم مینویسیم😂🙂
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت11 پرنیا رایان: روزه سکوت گرفتین خب یکم از خوتون بگین تو این ی سال چیکارا ک
"رمان کنسرت" فصل² ¹² مائده همینجوری داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که چشمم افتاد به ساعت تقریبا باید کم کم میرفتیم تو سالن و بچه هاهم میومدن رو سن من: دوستان بهتره که من و پرنیا دیگه بریم تو سالن شمام باید کم کم بیاین پرنیا: آره همینطوره از رو صندلی بلند شدیم و گفتم: پس میبینیمتون رایان: بله بله حتما راستی ردیف چندین? پرنیا: ردیف سه رایان: صندلی چند ، چون میخام اونجا پیداتون کنم کرم بریزم یکم😐😂 من: مثلا از رو سن وسط اجرا چه کرمی میتونی بریزی? رایان: حالا یه چی پیدا میکنم دیگه من: میبینیم، صندلی ۱۶ و ۱۷ رایان: اوو پی سمت رهامین من: اره من: بگذریم خدافز مسعود: خدافظ ابجی کوچولام😂😐 پرنیا: بای مسوتییی از اتاق گریم خارج شدیم همین که منو پرنیا تنها شدیم به پرنیا گفتم: پری اینا چقد باحالنا ، پایَن پرنیا: بله چی فکر کردی وارد محوطه شدیم و سمت در اصلی رفتیم که چند تا فن داشتن نگامون میکردن و پچ پچ از کنارشون رد شدیم که یکی داشت به ینفر دیگه میگفت: این همون دخترس سلیطه بیشور من سمت پرنیا: این چی داره میگه به من گفت سلیطه?? پرنیا: ولشکن بابا دهن به دهن نشو باهاشون من: ملت بیکارن . . . رفتیم سمت سالن و تیکت هامون رو نشون دادیم و نشستیم رو صندلی هامون چند دقیقه بعد لامپ های سالن خاموش شدن و همه جیغ میکشیدن ، و چند تا موزیک ویدیو از خواننده های آوازی نو پخش شد و کنسرت نمایش شروع شد
¹ خوردم یا نخورم ازش خوشم نمیاد فشار بخور😐😂.
شرمنده دوستان من نت نداشتم... الان پارت میزارم براتون.
"رمان کنسرت" ² پرنیا: بعد نمایش رهام اولین نفر اومد رو استیج و شروع کرد به صحبت کردن. لازمه بگم با هر کلمش دلم ضعف میرفففففف انقدر که نمیتونستمش:) اصن خنده هاش هعییی خلاصه نوازنده ها با لباسای عادی اومدن رو استیج و دقیقا رایان رو به روی ما بود. برگشت یه چش گردوند فکر کنم دنبال ما میگشت ک دیدمون و لبند زد سرشو ب علامت رضایت تکون داد من: رایااااااااااااان مائده: رایاااااان ولی ب هیچ جاش نگرف😔😂 چند دقیقه بعد امیرم اومد رو استیج و همه جیغ و داد کردن و کنسرت شروع شد... ۹۰ دقیقه بعد کنسرت تموم شده بود و دیگه باید میرفتیم دوست داشتم مامان و بابام پایین نبودن و میرفتیم با رهامیر و بقیه میگفتیم و میخندیدیم ولی حیف.. رفتیم سمت پله ها که یه خانومی اومد ب منو مائده گفت: خانومه: شما پرنیا و مائده هستین؟ من:اره چطور؟ خانومه: امیر و رهام دعوتتون کردن پشت صحنه بیاید من ببرمتون من: باشه بریم توی مسیر گوشیمو در اوردم ک به بابام زنگ بزنم دیدم مسیج داده که پرنیا منو و مامانت رفتیم بگردیم یکم توی ترافیک گیر کردیم جلو در نمونید داخل منتظر وایسید جوابشو دادم چشم بابا هنوز وقت داشتیم..
"رمان کنسرت" فصل² رسیدیم ب یه راهرو خانومه: اخر راهرو یه در هست اونجان مائده: مرسیی خانومه: خواهش میکنم رفتیم تا به اخر راهرو رسیدیم در زدیم تق تق امیر میلاد اومد و ورو باز کرد میلاد: به به بالاخره اومدین من: مزاحمیم همش میلاد: مراحمید خانوما بفرمایین داخل رفتیم تو و رهامیر روی صندلی های گیریم نشسته بودن مسعود داشت عرق صورتشونو پاک میکرد مسعود: کنسرت خوش گذشت؟ مائده: عالی بود ولی اگه اونقدر گلوی خودمونو جر دادیم تا صدات کنیم جواب میدادی بد نمیشد مسعود: نشنبدم بخدا مائده: باشه مهم نیست من: بله رایان خانومم جواب نداد رایان: انتظار نداشتین ک وسط اونهمه جمعیت ک چشم دوختن ب من جوابتونپ میدادم؟😂 سکوت کردیم... امیر: کی میرین قم؟ من: مامان و بابام دارن میان.. رهام: عه کاش میموندین من: نه دیکه نزاحم نمیشیم اوندفه ام خیلی اذییت شدین امیر: نه بابا کلی ام خوش گذشت و با کسایی مثل شما آشنا شدیم مائده: کاش منم یادم میبود:) رهام از حاش بلند شد و سمتمون اومد رهام: خب الان یه رب وقت داریم بیاید ی بازی بکنیممم امیر: من پایم میلاد و رایان: مام هستیم رهام: دخترا شماهام هستین؟ من: من پابه همچیم مائده:یسس