eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی به خاله فرزانه بگو یه پسر دیگه ترکیب تو و داداش رهامت بیاره بیاد با من ازدباج کنه🥺😂 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیف بود نزارم اینجا انگار همه یه چی زده بودیم😂😔 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
هدایت شده از ✞мσσи αи∂ ѕυи✞
امیر ممنوع‌الخروج شده
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#خبرماکانی امیر ممنوع‌الخروج شده
شما خبر هارو دیر می‌فهمید یا من زیادی زود می‌فهمم?😐
امیر 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
داداژ این فصل کلا ۵۰ پارته یکم دیگه صبر کنید تموم میشه😂
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_سی_سه به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" از زبون پرنیا: رهام رفت بیرون اتاق یجایی پیدا کنه که
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" از زبون پرنیا: چند دقیقه بعد اهنگ آسه آسه پخش شد و صدای امیر که میگفت یه جیغیی تو سالن پیچید. اولین بار بود ردیف اول مینشستم اونم دقیقا کنارم مسعود نشسته بود اونم درحال لایو گرفتن بود. نمیخاستم خیلی جلب توجه کنم که فنا فک کنن خبریه:/ خیلی بدم میومد که پشت آیدلام شایعه های بیخود در میومد. رهامیر اومدن رو استیج و یه کنسرت عالی رو شروع کردن... «دو ساعت بعد» کنسرت سانس اول تموم شده بود و منو مائده هم رفتیم تو همون اتاق گیریم. همه بچه ها دور هم جمع شده بودن و میگفتن و میخندیدن منم گه گاهی وسط بحثشون شرکت میکردم. دیگه رهامیر رفتن سمت بک استیج تا عکس بگیرن بعدشم سانس دوم رو شروع کنن. بعد اینکه رفتن رفتم پیش مائده روی مبل دو نفره گوشه ی اتاق نشستم که دیدم حالش اوکی نیست. من: چیزی شده مائده؟ مائده: نه همچی عالیه فقط یکم سرم گیج میره رایان: خب پاشو تا سانس دوم شروع میشه بریم محوطه یه هوایی به کلت بخوره مائده: نه الان فنا دوباره میبیننمون شر میشه من: خب پاشو باهم بریم مائده: باشه دستشو گرفتم و از روی مبل بلندش کردم و به سمت در رفتیم. رایان: منم باهاتون میام نمیتونم تنهاتون بزارم در قبال شما مسئولم😂 من: باشه اقای مسئولیت پذیر بیا
شب ساعت ۱۹:۰۰ دو پارت جدید داریم:)💕
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودم:) روی چشمای تو حساسم.! @رهام 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
مسعود زدی عکسو خراب کردی🗿 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" از زبون مائده با پرنیا و رایان راه افتادیم سمت در محوطه هرچی بیشتر می‌گذشت حالم بدتر میشد ولی جوری رفتار میکردم که انگار حالم خوبه تا پرنیا هول نشه سوار اسانسور شدیم وقتی اسانسور راه افتاد یکم سمت بالا تکون خوردیم و همون لحظه میخواستم بالا بیارم برای محض اطمینان تکیه دادم و چشمام رو بستم پرنیا: حالت خوبه? من با صدای اروم: خوبم رایان: نه خوب نیستی رنگت پریده من: می‌خوام بالا بیارم و دستم رو گرفتم جلو دهنم و اق زدم رایان اومد سمتم و گفت: مائده اروم باش سعی کن بالا بیاری انقد اق زدم که از چشمام اشک اومد رایان دستش رو کرد تو جیبش و یه دستمال دراورد و بهم داد رایان: اشکاتو پاک کن دستمال رو ازش گرفتم و همون لحظه سرفه کردم و دستمال رو گرفتم جلوی دهنم دستمال رو که از روی دهنم برداشتم پره خون بود و پرنیا و رایان با دیدن اون دستمال خونی تعجب کرده بودن و نمی‌دونستن چیکار کنن در اسانسور باز شد پرنیا دستم رو گرفت تا به راه رفتن بهم کمک کنه اومدیم توی محوطه و هوای باز تنفس کردم از در محوطه رفتیم بیرون نشستیم روی جدول پرنیا سمت راستم و رایان سمت چپم پرنیا با دستش سرم رو نوازش میکرد و بغلم کرده بود رایان هم نمیدونست چیکار کنه دست و پاشو گم کرده بود یه چیزه عجیبی توی معدم احساس کردم که هی میومد بالاتر نمی‌خواستم جلوی پرنیا مخصوصا رایان بالا بیارم دویدم سمت اونور خیابون که یه چیز محکمی بهم خورد و همه جا سیاه شد...