"رمان کنسرت"
#فصل²
#پارت13
پرنیا:
بعد نمایش رهام اولین نفر اومد رو استیج و شروع کرد به صحبت کردن.
لازمه بگم با هر کلمش دلم ضعف میرفففففف انقدر که نمیتونستمش:) اصن خنده هاش هعییی
خلاصه نوازنده ها با لباسای عادی اومدن رو استیج و دقیقا رایان رو به روی ما بود.
برگشت یه چش گردوند فکر کنم دنبال ما میگشت ک دیدمون و لبند زد سرشو ب علامت رضایت تکون داد
من: رایااااااااااااان
مائده: رایاااااان
ولی ب هیچ جاش نگرف😔😂
چند دقیقه بعد امیرم اومد رو استیج و همه جیغ و داد کردن و کنسرت شروع شد...
۹۰ دقیقه بعد
کنسرت تموم شده بود و دیگه باید میرفتیم
دوست داشتم مامان و بابام پایین نبودن و میرفتیم با رهامیر و بقیه میگفتیم و میخندیدیم ولی حیف..
رفتیم سمت پله ها که یه خانومی اومد ب منو مائده گفت:
خانومه: شما پرنیا و مائده هستین؟
من:اره چطور؟
خانومه: امیر و رهام دعوتتون کردن پشت صحنه
بیاید من ببرمتون
من: باشه بریم
توی مسیر گوشیمو در اوردم ک به بابام زنگ بزنم دیدم مسیج داده که پرنیا منو و مامانت رفتیم بگردیم یکم توی ترافیک گیر کردیم جلو در نمونید داخل منتظر وایسید
جوابشو دادم چشم بابا
هنوز وقت داشتیم..
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت14
رسیدیم ب یه راهرو
خانومه: اخر راهرو یه در هست اونجان
مائده: مرسیی
خانومه: خواهش میکنم
رفتیم تا به اخر راهرو رسیدیم در زدیم
تق تق
امیر میلاد اومد و ورو باز کرد
میلاد: به به بالاخره اومدین
من: مزاحمیم همش
میلاد: مراحمید خانوما بفرمایین داخل
رفتیم تو و رهامیر روی صندلی های گیریم نشسته بودن مسعود داشت عرق صورتشونو پاک میکرد
مسعود: کنسرت خوش گذشت؟
مائده: عالی بود ولی اگه اونقدر گلوی خودمونو جر دادیم تا صدات کنیم جواب میدادی بد نمیشد
مسعود: نشنبدم بخدا
مائده: باشه مهم نیست
من: بله رایان خانومم جواب نداد
رایان: انتظار نداشتین ک وسط اونهمه جمعیت ک چشم دوختن ب من جوابتونپ میدادم؟😂
سکوت کردیم...
امیر: کی میرین قم؟
من: مامان و بابام دارن میان..
رهام: عه کاش میموندین
من: نه دیکه نزاحم نمیشیم اوندفه ام خیلی اذییت شدین
امیر: نه بابا کلی ام خوش گذشت و با کسایی مثل شما آشنا شدیم
مائده: کاش منم یادم میبود:)
رهام از حاش بلند شد و سمتمون اومد
رهام: خب الان یه رب وقت داریم بیاید ی بازی بکنیممم
امیر: من پایم
میلاد و رایان: مام هستیم
رهام: دخترا شماهام هستین؟
من: من پابه همچیم
مائده:یسس
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت14 رسیدیم ب یه راهرو خانومه: اخر راهرو یه در هست اونجان مائده: مرسیی خانومه
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۱۵
مائده
رهام: خب یه بازی بگین انجامش بدیم
امیر: داداش خودت تِز میدی بعد ما باید بگیم چی بازی?😂😐
رهام: اییشش خب اصن جرعت حقیقت خوبه?😂
من(مائده): بهبه خیلی هم عالی بیشترم میتونم باهاتون آشنا شم:)
پرنیا: اوخ اوخ عالیهههه
رهام: یاخدا الان معلوم نیست چه سوالایی میخاین بپرسین
پرنیا: نه نگران نباشین ، سوالایی میپرسیم که یه عمره ذهنمون درگیره😂☺️
امیر: چیو بچرخونیم? اها فمیدم مسعود تاتفت و بیار😂😐
مسعود رفت تافت رو از روی میز گرین برداشت و آورد
رایان: خب گرد بشینیم دیگه😐
همه اومدن جلو و گرد نشستیم من نشستم سمت راستم پرنیا ، سمت چپم رایان و کنار پرنیا مسعود و رهام و امیر هم کنار مسعود و تافت رو گذاشتیم وسط
امیر: اول من میچرخونم
امیر تافت رو چرخوند و سر تافت سمت من و خودش افتاد
امیر: بهبهههه😂
من: اوه ، حقیقت، فقط سخت نباشه
امیر: خیالت راحت ، منو دوست داری یا رهامو
من: میدونی که الان من شمارو نمیشناسم و فک کنم اگرم تو حالت قبلم بودم یعتی میشناختمتون نمیتونستم به ای سوال جواب بدم:)
امیر: درسته، حواسم نبود، خب بچرخون
تافت رو چرخوندم و روی رایان و پرنیا افتاد
پرنیا باید سوال میکرد و رایان جواب میداد
پرنیا: یسسس، خی رایان جوووون بپو ببینم جرعت یا حقیقت
رایان: یا حضرت عباااسس، من ریسک پذیرم ،جرعت😂
پرنیا: خیلیم عالی ، مثل کرم از اینجا تو اونور اتاق برو و برگرد
رایان: شتت نمیشه عوض کنم?
مسعود : نه دیگه برو برووو
رایان خوابید رو زمین و خودشو جمع میکرد و باز میکرد و میخزید رو زمین ، همه شروع کردیم به خندیدن😂
رایان: زمین گرده پرنیا خانوم
رایان نشست سرجاش و...
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت16
پرنیا
از خنده پاره شده بودیم و مسعود و امیر داشتن همو میزدن از شدت خندهه
امیر دوباره تافت و چرخوند افتاد ب خودشو رهام
رهام: یا پیغمبر امیر داداش آرامش خودتو حفظ کناا
امیر: خیالت راحتتتت جرعت یا حقیقت؟
رهام: جرعت
امیر: یه چک ب پرنیا بزن
رهام با یه حالت پوکر: به پرنیا؟
امیر: اره🤣
رایان: خوبیییی پرییییی جوووووون؟
من: ها من گناه دارم بی ادببب
امیر: دلم سوخت رهام یواش بزن
رهام دستشو اورد سمت صورتم که در زده شد و یه بادیگارد اومد داخل و گفت
بادیگار:اقای بابازاده با گروهشون برای مصاحبه تشریف اوردن برید بک استیج
امیر: عهههه تازه قسمت جالب بازی بود
رایان: میخاستم دلم خنک شههه
من: چقد محبوبم واقعا😐
رهام: بهتر اصن چک نمیخوری
پاشدیم که دیگه بریم.. تموم شد خیلی زود تموم شد
امیر: دیگه وقت خداحافظیه
رایان: بغضی شدمممم
مائده: کنارتون بیشتر از اون چیزی که فکرشو میمردم خوض گذشت کاش دوباره از این دیدار ها اتفاق بیفته
امیر: میفته حتمااا میفته منتظر خبرای خوب باشید
رهام: اره اره حواستون باشه یهو سوپرایز میشید
مسعود: چخبره؟
رهام: میگم بهت حالا
من: مرسی دیگه شدیم غریبه
مائده: غریبه بودیم داداش
امیر: نههه غریبه نیستین خیلی ام راحتیم باهاتون ولی خب فعلا ندونید بهتره خبر میدیم
من: اوکی
من: خداحافظ قشنگ ترینها:)
امیر: خدافظ بچه پرو🙂😂
رهام: خدافظ مهربون:)
مسعود: خدافظ ابجی خرشانسه
رایان: خدافظ پری وحشی🥰😂
مائده: خداحافظ امیدوارم بازم ببینمتونن:)
امیر: خدافظ زیبا✨
رهام: خدافظ مهربون:)
مسعود: خدافظ ابجی بی ادبه🤣
رایان: خدافظ ماهی ژون
از اتاق بیرون رفتیم و سمت آسانسور رفتیم.
سوار شدیم و دکمه هم کف رو زدیم در باز شد و بیرون رفتیم مامان و بابامو اونسر دیدم منتظرمون رفتیم سمتشون و سوار ماشین شدیم
یکم صحبت کردیم باهاشون و سمت قم راه افتادیم...
تازه منتشر شده از رهامیر
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ادیت خودم
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت16 پرنیا از خنده پاره شده بودیم و مسعود و امیر داشتن همو میزدن از شدت خندهه
خوشحال میشم نظر بدین
و یکم حرف بزنین
ادیتمو دیدین? چطور بود?:))
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014