مرسی واقعا مرسی از کسایی که نظر میدن و نظرشون خیلی برام اهمیت داره واقعا خیلی ممنون؛)💕🖇
#استوری رهام
یا خدااا
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#استوری علی عبدالهی
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری رهام
واییییی خدااااا عربی حرف زدنشووووو
فقط یاعلی اخرش😂😔
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#پارت_سی_هفتم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
انقدر حالم بد بود که دوست داشتم بیفتم همونحا و بمیرم.
اخه چجوری این خبرو ب مامان و باباش بدممم؟؟
چجوری بگم دخترش به این روز افتاده؟
گریه میکردم طوری که به هق هق افتاده بودم.
رایان هم دیگه نتپنست حلوی خودشو بکیره و اشک میریخت خواست بیاد سمتم و دستشو روی شونم بزاره که آمبولانس رسید.
سریع مائده رو سوار ماشین کردیم و منم ب عنوان همراهش رفتم رایانم با اون مرتیکه اومد که فرار نکنه.
یه پرستار توی آموبلانس بود که سری سر مائده رو پانسمان مرد و یه سرم بهش زد.
با گریه گفتم: چه بلایی سرش اومده؟ خوب میشه؟
پرستار: آروم باش عزیزم ایشالا خوب میشه فقط امیدت به خدا باشه
«نیم ساعت بعد»
رسیدیم بیمارستان و آمبولانس با سرعت توی محوطه پارک کرد.
اومدن و مائده رو روی تخت گزاشتن و بردن داخل منم دنبالشون میدییدم.
چن دقیقه ای رفتن داخل یه اتاق و منم منتظر بودم که رایان رسید.
پریشون و با چهره ای ترسیده اومد سمتم.
رایان: حالش چطوره؟ کجاست؟
من: نمیدونم، توی اتاقه دکتر داره معاینه میکنه
رایان: زنگ بزنم به امیر و رهام؟
من: نه الان وسط اجران نگرانشون نکن بعدا میگیم
رایان: پس زنگ بزن به مامان و باباش
من با گریه: نمیدونم چجوری بهشون بگممم دخترشون تو این وعضههه
رایان: آروم باش گریه نکن میخای من بگم؟
من: نه خودم بگم بهتره
گوشیمو در اوردم و زنگ زدم به مامان مائده...
بوقق
بوقق
_الو سلام پرنیا خوبی؟
+س..سلام مم..مر..مرسی خاله حقیقتش اصلا خوب نیستم.
_چرا چیزی شده؟ چرا لکنت گرفتی؟؟ مائده خوبه؟؟
اشکام دوباره سرازیر شد..
+نه خالهه خوب نیست.. خاله م..ما..مائده چیز شد
_چیشدد پرنیا بگو دیگه جون به لبم کردی
+خاله ماشین زد بهش و الانم بیمارستانن
_یا امام زمان چراا؟ کدوم بیمارستان؟؟ الان میایم
+ب..بیمارستان...(اسم بیمارستان)
#پارت_سی_هشتم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
تلفن و قطع کردم برگشتم و دیدم رایان داره با تلفن حرف میزنه سمتش رفتم ببینم چیشده.
رایان: یه مشکلی پیش اومد نمیتونم بیام یکی رو جام بزارید
کاشانی: نمیشه کیو بزاریم اخه؟ باید خودت بیای
رایان بغض ترکید: اقای کاشانی نمیتونمم بخدا نمیتونمم
کاشانی: چیشده رایان؟؟
گوشیو از رایان گرفتم و رایان نشست روی زمین و به دیوار تکیه داد
.
برای کاشانی توضیح دادم که چیشده اونم گفت یکاریش میکنه و خودشو سریعا میرسونه بیمارستان.
کنار رایان روی زمین نشستم و زانو هامو بغل کردم سرمو روشون گزاشتم.
رایانم سرشو چسبونده بود به دیوار و دستاشو کرده بود توی موهاش.
توی سکوت بودیک که دکتر از اتاق اومد بیرون.
منو رایان بدو سمتش رفتیم و پرسیدیم که حال مائده چطوره.
دکتر: خوب نیست حالش باید سریعا عمل بشه
من:چرااا
دکتر:توی سرش تومور داره که با ضربه محکم به سرش تکون خورده
رایان: خطرناکه؟؟
دکتر: اگه به موقع عمل نشه اره. زنگ بزنید پدر و مادرش بیان..
«چهل دقیقه بعد»
توی محوطه بیمارستان نشسته بودیم که کاشانی رو دیدیم که با سرعت داره سمتمون میاد.
رایان از جاش بلند شد و سمتش رفت ولی من همچنان نشسته بودم.
چند دقیقه نمینجور باهم داشتن حرف میزدن...