eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
اماده‌این واسه پارت بعدی?🙂
به نام خدا✍🏼✨ ``رمان ۲۷ فروردین `` من : الو سلام خوبی من پایین خونتونم +سلام بیا پارکینگ مامان بابام تو پارکینگن منم الان سوار آسانسور میشم میام پایین من : باشه رفتم تو پارکینگ و به مامان بابای پرنیا سلام دادم و چند دقیقه بعد پرنیا اومد و راه افتادیم سمت تهران:) 《دو ساعت بعد》 مامانم بهم زنگ زد و جواب تفلن دادم مامانم : الو سلام رسیدین? +سلام اره الان رسیدیم تهران و تو مسیریاب لوکیشن کنسرت سالن میلاد رو زدیم یه نیم ساعت دیگه می‌رسیم کنسرت مامانم: باشه خوش بگذره گوشی رو بده به مامان پرنیا ازش تشکر کنم +باشه از طرف من خدافظ خاله مامانم باهاتون کار داره... 《نیم ساعت بعد》 رسیدیم به یه خیابون بزرگ سرسبز که یه طرفش یه پارک بزرگ بود و یه طرفش یه محوطه بزرگ و باصفا جلوی در محوطه چند تا ماشین پشت سر هم وایساده بودن بابای پرنیا: جریان این ماشینا چیه وایسین از نگهبان جلوی در بپرسم بابای پرنیا از ماشین پیاده شد و به سمت نگهبان رفت بعد چند دقیقه برگشت سمت ماشین و گفت: اینجا صفه و رفتیم پشت آخرین ماشین وایسادیم همه فنا جلوی در منتظر وایساده بودن تا درو باز کنن و بریم داخل من و پرنیا هم رفتیم پیش فنا یه فن: سلام شما تو فنیک برنده شدین? ما: نه! فن: اها باشه خدافظ هوا ابری شده و یه قطره بارون بزرگ خور وسط سرم من : پرنیا داره‌ بارون میاد پرنیا وای اره ولی وایسا حال میده من : باشه چند دقیقه بعد بارون شدت گرفت و قطره های بارون بزرگ تر شد جوری که اگه چند دقیقه وایی می‌ستادی زیر بارون حیس میشدی و سریع همه فنا رفتن تو ماشین منو پرنیا هم رفتیم تو ماشین تا چند دقیقه بعد که بارون بند بیاد و بریم محوطه کنسرت چند دقیقه بعد که بارون بند اومد در محوطه رو باز کردن و مام رفتیم تو...
پارت بعدی خعلی خوبهه🥺😂 فیلم داره🙂🌱 منتظر پارت بعدی باشین که بعد اون ماجرا باحال میشه🙂✨
برین، برین تا فردا خماری بکشین 🥺😂✨ به خدا مسپرمتون😂🫂
بریم پارت بعدیییییی
به نام خدا✍🏼✨ ``رمان ۲۷ فروردین`` پرنیا: در محوطه رو باز کردن و راه افتادیم تا برسیم به سالن نمایشگاه میلاد یکم پیاده روی داشت ولی مشکلی نداشتیم گوشیمو در اوردم تا فیلم بگیرم... گوشیو روی پاهای خودمو مائده گرفتم و دکمه ظبط رو زدم چند ثانیه از قدم های پر استرسمون فیلم گرفتم و دوربینو بالا اوردم تا از فنا و طرفدارا که مثل ما ذوق داشتن فیلم بگیرم... چیزی نکشید تا رسیدیم به سالن میلاد یه در ورودی داشت که صف بسته بودن و تیکت هارو چک میکردن رو به مائده گفتم: نکنه دارن کارت واکسن هارو چک میکنننن من استرس دارم لعنتی +نه بابا دارن تیکت هارو نگا میکنن نوبت ما رسید داخل شدیم و تیکت ها توی گوشی مائده بود نشون دادو اونجارو رد کردیم رسیدیم دم آسنانسور که باید چند طبقه بالاتر میرفتیم صدای زنگ گوشیم در اومد برداشتم و دیدم خالم داره بهم زنگ میزنه سریع جواب دادم +سلام پرنیا چطوری خوبی؟ _مرسی خاله خوبم شما چطورین +ماهم خوبیم کجایین؟ _کنسرت دیگه +کنسرت کی؟ _وا خاله ماکان بند دیگه😐 +اها اره یادم رفته بود باشه خوش بگذره بهت خدافظ _خدافظ اسنانسور رسید با چند نفر دیگه رفتیم داخل یکی دکمه رو زد و رفتیم بالا. در آسانسور باز شد و وارد یه سالن بزرگ شدیم چند تا غرفه بود که خوراکی میفروخت و اونور تر هم چند تا میز منو مائده رفتیم سمت یکی از میزا نشستیم باز گوشیمو در اوردم که فیلم بگیرم🙂😂 دستم رو روی دکمه ظبط زدم و دوربین رو سمت مائده گرفتم و گفتم: _مائده چه حسی داری؟ توصیفش کن +حس خوب غیر قابل توصیف بعد مائده گوشیو ازم گرفت و شروع کرد به فیلم گرفتن...
بریم پارت بعدی?😂
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ۲۷ فروردین" چند تا فیلم گرفتیم تا اینکه یه اقایی اومد و گفت کسایی که شماله صندلیشون از یک تا سیزده هست از راهرو سمت راست وارد شن، کسایی که ۱۴ تا ۳۵ هستن در وسط و کسانی که از ۳۴ تا ۶۴ هست از راهرو سمت چپ . دری که ما باید ازش وارد سالن میشدیم توی راهرو سمت چپ بود، راه افتادیم سمت راهرو سمت چپ رفتیم و جلوی در و توی صف بودیم،باز هم تیکت هارو نگاه میکردن و من دوباره ترس افتاد به جونم که نکنه دارن کارت واکسن هارو میبینن😐 رفتیم جلو تر تا نوبت ما شد و تیکت و نشون دادیم و رفتیم داخل. دنبال ردیف و صندلی روی تیکتمون میگشتیم که یکی از پرسنل همونجا اومد و کمکون کرد صندلی هامون و پیدا کنیم خلاصه که رفتیم نشستیم... خب خداروشکر از سن خیلی دور نبودیم و تقریبا اوکی بود. چند دقیقه ای گذشته بود و بقیه داشتن دنبال جاهاشون میگشتن و روی صندلی هاشون مینشستن. یهو روی صفحه بزرگ موزیک ویدیو هایی از خاننده های آوازینو پخش شد یکی یکی هنوز شروع نشده همه جیغ میکشیدن من رو به مائده کردم گفتم: _الان جیغ نزنیم حنجرمونو لازم داریم مائده خندید و حرفم و تایید کرد گفت: +من تا اخرش حنجره دارم همینجور نشسته بودیم که اروم اروم نوازنده ها اومدن روی استیج. چشمم همش دنبال رایان بود اخه قرار بود ببرتمون بک استیج طولی نکشید تا پیداش کردم و به مائده نشونش دادم. ذهنم در گیر این شده بود که اون نمیدونه ما چه شکلی هستیم و کجا نشستیم فقط میدونع ردیف ۸ هستیم پس چجوری میخاد مارو پیدا کنه و ببره بک استیج؟😐
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راهرویی که ازش رفتیم داخل سالن🙂