"رمان کنسرت"
فصل ²
#پارت۱۷
مائده
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت قم
تو مسیر فیلمای کنسرتو داشتیم میدیدم که جاهای گاد شو استوری کنیم
من: واییی پرنیاااااا
پرنیا: چیهههه چه مرگته
من: حیوون عین آدم حرف بزن
پرنیا: جانم عزیزم چیههههه😐
من: ببین رهام اینجا تو دوربینم نگاه میکنه، همینو استوری میکنم
پرنیا: عرر اره بکن
همون فیلمو به عنوان نشان شده علامت زدم که گمش نکنم
.
.
.
رسیدیم قم
بابای پرنیا: مائده خونتون کجاست
آدرس خونمون رو بهش دادم و بعد از ۲۰ دقیقه رسیدیم دم در خونه ما
من: خاله دستتون درد نکنه ببخشید تو زحمت افتادین با من
مامان پرنیا: نه بابا این چه حرفیه
من: بازم ببخشید مرسی خدافظ
پرنیا و مامان و باباش: خدافظ
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در از تو کیفم دنبال کلید میگشتم تا درو باز کنم
درو باز کردمو و وارد هال شدم که مامانم تو اتاق بود و بابام رو مبل خوابش برده بود
رفتم تو اتاق مامانم
من:سلام
مامانم: مرگِ سلام، بابات انقد قُر زد که سرم درد گرفت
من:وا خب چیمیگفت
مامانم: هرچی ، دیگه کنسرت منسرت خبری نیستا خواستی بری با خودمون میری
من: شما که تا تهران پانمیشید بیاید
مامانم: حالا هرچی فلن دور کنسرتو خط میکشی
من:چییی
مامانم: همین که شنیدی برو بیرون از اتاق کار دارم
از اتاق اومد بیرون و بدون نگاه کردن به جایی سریع رفتم تو اتاق خودم
نشستم رو تخت
یعنی چی قبل اینکه برم همه چی خوب بود چرا یهو اینجوری شد
دراز کشیدم رو تخت ، انقد خسته بودم که حال نداشتم ثورتمو بشورم و لباسامو عوض کنم ، به این فک میکردم که اگه من الان خستم وای به حال رهام امیر بد بختی از صب جون کندن
.
.
.
دو روز بعد
پرنیا
دینگ دینگ صدای در اومد رفتم درو باز کنم که دیدم مائدست
من: سلااممم
مائده: سلام چطوری کسی خونس?
من:نه تنهام مامانمینا سرکارن داداشمم پایین با دوستاش بازی میکنه
مائده: اره دیدمش
من: خب بیا تو
رفتم داخل و رو مبل نشستم
من:خب چخبر چیکار میکنی
مائده:هیچی بابا حوصلم سر رف گفتم بیام اینجا
من: اره خوب شد منم داشتم فسیل میشدم اینجا
صدای گوشیم بلند شد رفتم ببینم کیه که دیدم یه پیام اومده از طرف رایان
بدون اینکه پیاما بخونم بادیدن اسمش داد زدم مائدهههههههه
مائده: زهرمار مرگ درد کوفت ترسیدم حیوون زرافههههه
من: گو نخور دو دیقه، رایان پیام دادهه
مائده: خب چی داده
من:بزا ببینم
پیام رو باز کردم و بلند خوندمش: سلام امیدوارم حالت خوب باشه ، یعنی حالتون ، من از طرف رهام و امیر این پیام رو میدم ، هفته دیگه برای فنای قمی یه عصرونه ماکانی گذاشتیم و بین فنایی که کد دارن قرعه کشی میشه اما رهام امیر گفتن چون شما پارتیتون کلفته همینجوری بیاین خوشحال میشیم💛
بعد از خوندن این پیام دستو پام میلرزید
من: مائده چی بدممم
مائده: اممم خببب بده که سلام مرسی خوبیم باشه چون خیلی اسرار میکنی میایم😂😐
من: باشه دادم😂...
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
ماشین رهام نیستتت😭😂
ماشینه رهامه یه دختره فیلم گرفته بود گل داشتن میزاشتن تو ماشینش
احمقققق
ببین من فق یبار باهات نبودماا 😂😐
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۱۸
پرنیا
یع دیقه نشد رایان جواب داد
من: مائدههه جواب داددد
مائده: چه فعالم هست ملوم نیست با کی چت میکنه
من: ایششش بیا دیر سین کنیم فک کنه شاخیم
مائده: خز بازیا چیه سین کن ببینیم چیمیگه
پیامو باز کردم نوشته بود: پیشه همید نه؟ مشخصه انقد تخس جواب میدی مائده کمکت کرده😂
پیامو برای مائده خوندم
مائده: گودرتمو حس کن
من: سکوت کن بزا جوابشو بدمم
جواب دادم: بعله از شانس پیشه هم بویم. ولی نه جدی از امیر و رهام هم تشکر کن بابت دعوت✨
جواب داد: حتما پیامتونو میرسونم.
خر ذوقققق پریدم مائده رو بغل کردممممم و جیغ کشیدیممم
مائده: ولی پری من میترسم فنایی ک مارو اونشب دیدن فک کنن رابطه ای داریم باهاشون
من: حق منم😐 ولی خب اونا فقط آیدلامونن که باهاشون خیلی دوستیم:)
و قطعا هرکدوم از فنای دیگه ام باهاشون یکم صحبت کنن و اون اتفاقایی ک برای ما افتادو تحربه کنن رهامیر باهاشون آشنا میشن دیگه و کمکشون میکنن
مائده: اوم راست میگییی
چند ساعت بعد مائده رفت خونشون و من خسته روی تختم ولو شدم و به عکسای رهامیر بالای تختم خیره شدم
یه حسی داشتم که توصیفش برای همه نشدنیه و کلمه براش پیدا نمیکردم...
هی به خودم میگفتم پری اینا خوابه همش اینا واقعی نیست اما بود..
با یه لبخند گنده روی لبم خوابیدم
.
.
.
《یک هفته بعد》
این یه هفته مثل برق و باد گذشت و من هیچکاری نکرده بودممم
صبح ساعت ۸ با آلارم گوشیم پاشدم و مستقیم رفتم حمام...
بعد نیم ساعت از حمام اومدمو لباسامو پوشیدم
موخامو خشک کردم و اتو زدم و بافتم
شروع کردم به لاک زدن
ساعت ۱۱ شده بود از استرس شدید هی آب ب صورتم میزدم که نکنه خواب باشه
هی میخاستم گوشیو بردارم و زنگ بزنم ب رایان اما نمیخاستم مزاحمشون بشم و نمیخاستم فک کنه مثل ۹۰ درصد فنا ک تا شمارشونو پیدا میکنن وقت و بی وقت زنگ میزنن
《۴ ساعت بعد》
ساعت ۳ بعدظهر شده بوددد من تقریبا اماده بودم فقط لباسام و آرایشم مونده بود
مائده ام اومده بود خونمون تا بعدش باهم بریم به کافه ای که رایان آدرسشو برام پیامک کرده بود
میترسیدم از فنایی ک ۲۱ ام دیدنمون یکی پیدا شه ک از قم باشه و مارو بشناسه
شر میشهعع نمیخاستم دردسر بشم برای آیدلام:)
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
ماشینه رهامه یه دختره فیلم گرفته بود گل داشتن میزاشتن تو ماشینش احمقققق ببین من فق یبار باهات نبودم
عشقم من اونجا بودم یا تو؟😔😂 اون فیلمه ک دختره گرفته ماشینه رهامه ولی اونجا نیست یجای دیگست
"رمان کنسرت"
فصل ²
#پارت۱۹
"مائده"
کم کم وقت رفتن بود ، اما پرنیا از صورتش معلوم بود که خیلی استرس داره ، ولی من استرس نداشتم یعنی خب به هر حال هیجان داشتم ولی اونجوری که پرنیا داشت سکته میکرد نبودم😂☺️
من: اسنپ بگیرم?
پرنیا: یا حضرت خدااااا
من: چته احمقق ، (با لحن رهام گفتم) چیزی نی و خندیدم😂🙂 و بعد از جم و جور شدن خندم حالت جدی قبلیمو گرفتم و گفتم : خب دیگه مسخره بازی بسه جدی دارم اسنپ میگیرم
پرنیا: اوکی بگیر امادم
اسنپ گرفتم و یه دقیقه دیگه میرسید به مبدا
سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین که ماشینم جلو در وایساده بود ، سوار شدیم و ماشین حرکت کرد و به سمت کافه راه افتاد...
.
.
.
رسیده بودیم دم در کافه و کرایه اسنپ رو اینترنتی پرداخت کرده بودم بنابراین سریع از ماشین پیاده شدیم و جلو در کافه وایسادیم
چند ثانیه منو پرنیا به در کافه خیره شده بودیم
من در حین خیرهگی: پرنیا
پرنیا: هوم
من: امادهای دیگه
پرنیا: آره فقط یکم میترسم
من: اشکال نداره اول من میرم
در کافه رو باز کردم و وارد شدم تو کافه پرنیام پشتم اومد
یه گارسون اومد سمتون و گفت: سلام خوش اومدین رزرو کرده بودین? ایم و فامیلتون?
من: نه راستش ما مهمونِ...
بدون اینکه حرفم رو ادامه بودم گارسون فهمید و گفت : اها بله تو فنیک برنده شدین?
من: درسته☺️
گارسون: میتونم کدی که براتون برای ورود به عصرونه ارسال شده رو ببینم
من: راستش ما برنده نشدیم آقای ضیاحی دعوتمون کرده
گارسون: اها بله فهمیدم بفرمایین
پشت سر گارسون راه افتادیم و رسیدیم به یه در که نوشته بود vlp در رو باز کرد و با یه میز بزرگ و امیر و رهام و بچه ها رو به رو شدیم
چند تا فن هم نشستن بودن دور میز و کنار رهام امیر پر شده بود و مجبور بودیم اونور میز بشینیم
وارد اتاق شدیم و سلام کردیم
رهام امیر از جاشون بلند شدن
امیر : بهبه خانومای پرنیا و مائده خوش اومدین
پرنیا: مرسی☺️
من: ممنون
رهام: سلام خوبین
ما: مرسی شما خوبین
رهام هنگام نشستن رو صندلی: ماعم خوبیم🙂
منو پرنیا کنار هم نشستیم و وقتی نشستیم یه فن با بغل دستیش شروع کرد به پچ پچ
امیر: چخبر مائده خانوم
من: هیچی سلامتی بیخبر
رهام: حالت چطوره بهتری
من: مرسی بهترم
فنا چشاشون گرد شده بودن و یه فن پرسید: ببخشید شما همو میشناسین?
تا امیر میخاست جواب بده همون فنی که داشت پچ پچ میکرد وسط حرفش پرید و گفت: عزیزم معلومه که میشناسن کنسرت ۲۱ام مگه ندیدی ...
جوری که عای #هادیان عرق میکنه😂☺️
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۰
پرنیا
امیر: ۲۱ ام مگه چیشد؟
دختره: اقا رایان گفت مهمون ایشونن بعد به شما گفت همون پرنیا و مائده بعدشم همگی رفتین ی اتاقی
من: شتتت ببینین دوستان بزارین من توضیح بدم چون واقعا نمیخام دردسر و شایعه باشه پشت آیدلام
همون موقع رایان و حقجو و امیر میلاد اومدن داخل اتاق کافه
همگی برای احترام از جامون بلند شدیم و سلام دادیم
بعدشم امیر میلاد رفت کنار رهامیر نشست و رایان و حقجو صندلیای سمت راست من
رایان: خب چخبره
دختره: هیچی داریم راجبع رفیقای شما صحبت میکنیم
مائده: رفیق چیه داداش ابطه ما فقط آیدل و فن هست
رایان: عه شر شد اخرش؟😂
من با خنده: اره
رهام: نه بزارین پرنیا توضیح بده
من نشستم خلاصه ای از اتفاقای پارسال و امسالد براشون توضیح دادم درحدی که سوتفاهم ها برطرف شه
بعد از حرف من امیر شروع کرد حرف زدن
امیر: اره خلاصه نمیخاستیم شایعه ای جیزی بشه بعدشم لطفا منطقی فکر کنید و یکسری افکار پوچ و دور بندازید
یکی از فنا: منکه خبری از این داستانا نداشتم الان فهمیدم و بنظرم هرکس میتونه هرکاری دلش بخاد بکنه حالا چه معروف باشه چه نه و وظیفه ما در هر شرایط حمایت ازشونه
رایان: قربوت کلامت
رهام: خب بریم سر کار خودمون این بحث و جمعش کنیم
امیر: اره ارهه بچه ها یکی یکی خودتونو معرفی کنید
همه خودشونو معرفی کردن بعد رهام ازشون پرسید که چحوری ماکانی شدن و من همچنان از استرس داشتم میمردم
دستام میلرزید و یخخخخ کرده بود دست مائده رو گرفته بودم فشار میدادم
مائده: چته تو ارپم باش دیگه
من: نمیتونم خببب
رایان: چیشده پچ پچ میکنید
مائده: پرنیارو داریم از دست میدیم☺️
رایان: چرا
مائده: خانوم از کیه استرس داره و یخ مرده مثل جنازه الانم داره بدنش میلرزه
رایان: پارهع خب خودتو کنترل کن چیزی نیستت
من: خیلی ممنون ک گفتی😐
رایان: خواهش
یک ساعتی گذشته بود و همه باهم گرم گرفته بودیم و داشت خوش میگذشت استرس منم کم کم داشت میرفت و بهتر بودم
یکی از فنا اومد کنار رایان ایستاد و نزدیکش شد ولی خب من صداشو میشنیدم یواش گفت
دختره: رایان میشه بیای بیرون اتاق یه کار کوچولو باهات دارم
رایان: اوکیه
از جاش بلند شد و از جنع معذرت خواهی کرد
منو مائده ام به پوکر ترین حالت ممکن نگاش میکردیم خندید و رفت با دختره بیرون اتاق
همون موقع سمت رهامیر نگامو برگردوندم که امیر داشت نگام میکرد و میخندید و بعدش یه چشمک با حرکت سر به معنای اینکه رفت عشق و حال زد منم خندیدم😂