پارت بعدی خعلی خوبهه🥺😂
فیلم داره🙂🌱
منتظر پارت بعدی باشین که بعد اون ماجرا باحال میشه🙂✨
#پارت_نهم
به نام خدا✍🏼✨
``رمان ۲۷ فروردین``
پرنیا:
در محوطه رو باز کردن و راه افتادیم تا برسیم به سالن نمایشگاه میلاد یکم پیاده روی داشت ولی مشکلی نداشتیم
گوشیمو در اوردم تا فیلم بگیرم...
گوشیو روی پاهای خودمو مائده گرفتم و دکمه ظبط رو زدم چند ثانیه از قدم های پر استرسمون فیلم گرفتم و دوربینو بالا اوردم تا از فنا و طرفدارا که مثل ما ذوق داشتن فیلم بگیرم...
چیزی نکشید تا رسیدیم به سالن میلاد یه در ورودی داشت که صف بسته بودن و تیکت هارو چک میکردن
رو به مائده گفتم: نکنه دارن کارت واکسن هارو چک میکنننن من استرس دارم لعنتی
+نه بابا دارن تیکت هارو نگا میکنن
نوبت ما رسید داخل شدیم و تیکت ها توی گوشی مائده بود نشون دادو اونجارو رد کردیم رسیدیم دم آسنانسور که باید چند طبقه بالاتر میرفتیم
صدای زنگ گوشیم در اومد برداشتم و دیدم خالم داره بهم زنگ میزنه سریع جواب دادم
+سلام پرنیا چطوری خوبی؟
_مرسی خاله خوبم شما چطورین
+ماهم خوبیم کجایین؟
_کنسرت دیگه
+کنسرت کی؟
_وا خاله ماکان بند دیگه😐
+اها اره یادم رفته بود باشه خوش بگذره بهت خدافظ
_خدافظ
اسنانسور رسید با چند نفر دیگه رفتیم داخل یکی دکمه رو زد و رفتیم بالا.
در آسانسور باز شد و وارد یه سالن بزرگ شدیم چند تا غرفه بود که خوراکی میفروخت و اونور تر هم چند تا میز
منو مائده رفتیم سمت یکی از میزا نشستیم باز گوشیمو در اوردم که فیلم بگیرم🙂😂
دستم رو روی دکمه ظبط زدم و دوربین رو سمت مائده گرفتم و گفتم:
_مائده چه حسی داری؟ توصیفش کن
+حس خوب غیر قابل توصیف
بعد مائده گوشیو ازم گرفت و شروع کرد به فیلم گرفتن...
#پارت_دهم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ۲۷ فروردین"
چند تا فیلم گرفتیم تا اینکه یه اقایی اومد و گفت کسایی که شماله صندلیشون از یک تا سیزده هست از راهرو سمت راست وارد شن، کسایی که ۱۴ تا ۳۵ هستن در وسط و کسانی که از ۳۴ تا ۶۴ هست از راهرو سمت چپ .
دری که ما باید ازش وارد سالن میشدیم توی راهرو سمت چپ بود، راه افتادیم سمت راهرو سمت چپ
رفتیم و جلوی در و توی صف بودیم،باز هم تیکت هارو نگاه میکردن و من دوباره ترس افتاد به جونم که نکنه دارن کارت واکسن هارو میبینن😐
رفتیم جلو تر تا نوبت ما شد و تیکت و نشون دادیم و رفتیم داخل.
دنبال ردیف و صندلی روی تیکتمون میگشتیم که یکی از پرسنل همونجا اومد و کمکون کرد صندلی هامون و پیدا کنیم
خلاصه که رفتیم نشستیم...
خب خداروشکر از سن خیلی دور نبودیم و تقریبا اوکی بود.
چند دقیقه ای گذشته بود و بقیه داشتن دنبال جاهاشون میگشتن و روی صندلی هاشون مینشستن.
یهو روی صفحه بزرگ موزیک ویدیو هایی از خاننده های آوازینو پخش شد یکی یکی
هنوز شروع نشده همه جیغ میکشیدن من رو به مائده کردم گفتم:
_الان جیغ نزنیم حنجرمونو لازم داریم
مائده خندید و حرفم و تایید کرد گفت:
+من تا اخرش حنجره دارم
همینجور نشسته بودیم که اروم اروم نوازنده ها اومدن روی استیج.
چشمم همش دنبال رایان بود اخه قرار بود ببرتمون بک استیج طولی نکشید تا پیداش کردم و به مائده نشونش دادم.
ذهنم در گیر این شده بود که اون نمیدونه ما چه شکلی هستیم و کجا نشستیم فقط میدونع ردیف ۸ هستیم پس چجوری میخاد مارو پیدا کنه و ببره بک استیج؟😐
#پارت_یازدهم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ۲۷ فروردین"
به مائده اینو گفتم و گفت:
+خب اون مارو نمیشناسه ما ک اونو میشناسیم.
کنسرت که تموم شد قبل اینکه نوازنده ها برن میریم پیشش و بهش خودمونو معرفی میکنیم.
اگه نشد زنگ میزنم به دوستم شماره رایان و ازش میگیرم
گذشت و گذشت تا صدای امیر پخش شد
با دستام فیلم میگرفتم و چشام دنبال رهامیر میگشتم و با دهنمم جیغ میکشیدم
امیر: جون چه شیک(بقیشو گذاشت ما بخونیم)
منو مائده با بلندترین صدای ممکن که میتونستیم بخونیم شروع کردیم به خوندن: بهم زده فکر تو این ارامشو آخه چه شیکه واسه موندنت پیشم آماده شوووووو...
رهام: ماکانیای باحال بریم بترکونییییم???
ما به نشانه اره جیغ زدیم
.
.
.
چند دقیقه بعد
امیر: هنوزم این قلبم به دلت گیره اها بیا
رهامیر اومدن رو سن و با وردشون سالن رفت رو هوا و جوری جیغ میکشیدیم که سالن میلرزید