eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
امیر 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
علی عبدالهی 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهام واییییی خدااااا عربی حرف زدنشووووو فقط یاعلی اخرش😂😔 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" انقدر حالم بد بود که دوست داشتم بیفتم همونحا و بمیرم. اخه چجوری این خبرو ب مامان و باباش بدممم؟؟ چجوری بگم دخترش به این روز افتاده؟ گریه میکردم طوری که به هق هق افتاده بودم. رایان هم دیگه نتپنست حلوی خودشو بکیره و اشک میریخت خواست بیاد سمتم و دستشو روی شونم بزاره که آمبولانس رسید. سریع مائده رو سوار ماشین کردیم و منم ب عنوان همراهش رفتم رایانم با اون مرتیکه اومد که فرار نکنه. یه پرستار توی آموبلانس بود که سری سر مائده رو پانسمان مرد و یه سرم بهش زد. با گریه گفتم: چه بلایی سرش اومده؟ خوب میشه؟ پرستار: آروم باش عزیزم ایشالا خوب میشه فقط امیدت به خدا باشه «نیم ساعت بعد» رسیدیم بیمارستان و آمبولانس با سرعت توی محوطه پارک کرد. اومدن و مائده رو روی تخت گزاشتن و بردن داخل منم دنبالشون میدییدم. چن دقیقه ای رفتن داخل یه اتاق و منم منتظر بودم که رایان رسید. پریشون و با چهره ای ترسیده اومد سمتم. رایان: حالش چطوره؟ کجاست؟ من: نمیدونم، توی اتاقه دکتر داره معاینه میکنه رایان: زنگ بزنم به امیر و رهام؟ من: نه الان وسط اجران نگرانشون نکن بعدا میگیم رایان: پس زنگ بزن به مامان و باباش من با گریه: نمیدونم چجوری بهشون بگممم دخترشون تو این وعضههه رایان: آروم باش گریه نکن میخای من بگم؟ من: نه خودم بگم بهتره گوشیمو در اوردم و زنگ زدم به مامان مائده... بوقق بوقق _الو سلام پرنیا خوبی؟ +س..سلام مم..مر..مرسی خاله حقیقتش اصلا خوب نیستم. _چرا چیزی شده؟ چرا لکنت گرفتی؟؟ مائده خوبه؟؟ اشکام دوباره سرازیر شد.. +نه خالهه خوب نیست.. خاله م..ما..مائده چیز شد _چیشدد پرنیا بگو دیگه جون به لبم کردی +خاله ماشین زد بهش و الانم بیمارستانن _یا امام زمان چراا؟ کدوم بیمارستان؟؟ الان میایم +ب..بیمارستان...(اسم بیمارستان)
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" تلفن و قطع کردم برگشتم و دیدم رایان داره با تلفن حرف میزنه سمتش رفتم ببینم چیشده. رایان: یه مشکلی پیش اومد نمیتونم بیام یکی رو جام بزارید کاشانی: نمیشه کیو بزاریم اخه؟ باید خودت بیای رایان بغض ترکید: اقای کاشانی نمیتونمم بخدا نمیتونمم کاشانی: چیشده رایان؟؟ گوشیو از رایان گرفتم و رایان نشست روی زمین و به دیوار تکیه داد . برای کاشانی توضیح دادم که چیشده اونم گفت یکاریش میکنه و خودشو سریعا میرسونه بیمارستان. کنار رایان روی زمین نشستم و زانو هامو بغل کردم سرمو روشون گزاشتم. رایانم سرشو چسبونده بود به دیوار و دستاشو کرده بود توی موهاش. توی سکوت بودیک که دکتر از اتاق اومد بیرون. منو رایان بدو سمتش رفتیم و پرسیدیم که حال مائده چطوره. دکتر: خوب نیست حالش باید سریعا عمل بشه من:چرااا دکتر:توی سرش تومور داره که با ضربه محکم به سرش تکون خورده رایان: خطرناکه؟؟ دکتر: اگه به موقع عمل نشه اره. زنگ بزنید پدر و مادرش بیان.. «چهل دقیقه بعد» توی محوطه بیمارستان نشسته بودیم که کاشانی رو دیدیم که با سرعت داره سمتمون میاد. رایان از جاش بلند شد و سمتش رفت ولی من همچنان نشسته بودم. چند دقیقه نمینجور باهم داشتن حرف میزدن...
فردا نارنجی یکساله میشه و پس فردا ما میریم کنسرت :))🥲
به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" چشمام به زمین دوخته شده بود و دستام لای پاهام داشتم به این فکر میکردم که اگه مائده یکاریش بشه من چیکار کنم اشک از چشام سرازیر شد که با صدای کاشانی به خودم اومدم کاشانی: سلام خوبی دخترم ایشالا بخیر بگذره رایان اونجوری خبر و بهم گفت نگران شدم تا اینجا نفهمیدم خودمو چجوری رسوندم ایشالا خوب میشه توکل کن به خدا پرنیا: مرسی ایشالا کاشانی رو به رایان: پس من میرم کاری داشتین زنگ بزنید رایان: باشه خداحافظ کاشانی رفت و رایان اومد کنارم روی صندلی نشست بدنم قفل کرده بود نمی‌دونستم چیکار کنم رایان: پرنیا? حالت خوبه? نمیتونستم حرکت کنم دندونام بهم چسبیده بود توی شک بودم رایان وقتی هیچ واکنشی ازم ندید نگران شد و مجبور شد تکون بده رایان: پرنیا، پرنیا، پرنیاااااا حرف بزن چرا خشکت زده حرف بزن زود باش تکون بخور یکاری بکن نمیتونستم تکون بخورم رایان رفت کمک بیاره رایان وسط محوطه بیمارستان داد میزد: پرستااااار، پرستااار یکی بیاد کمک کنهههه یه پرستار دویید سمت رایان پرستار: چیشده? چیشدههه? رایان سمتم اشاره کرد: ا..ا..اوون ح...ح.. حالش ب..بدهههه پرستار: نگران نباش کمکش میکنیم پرستار اومد سمتم و با ضربه های اروم زدن به صورتم: خانم، خانم حالتون خوبه? رایان: چیشده? پرستار: رفته توی شک بدنش قفل کرده باید دکتر رو صدا بزنم پرستار رفت یه ویلچر اورد و با دکتر اومد نشوندنم روی ویلچر و بردنم داخل بیمارستان توی یه اتاق دکتر: لطفاً از مریض فاصله بگیرید بتونه تنفس کنه دکتر: خانم، خانم? میتونی به من نگاه کنی? منو نگاه کن دکتر رو به رایان: اسمش چیه? رایان: پ..پ....پرنیا دکتر: بشین روی صندلی حال توعم خوب نیست، چیشد که ایشون اینجوری شد اتفاقی افتاده? خبر بدی شنیده? رایان: یکی از دوستای صمیمیش تصادف کرده و الان بستریه دکتر: اسم دوستش چیه? رایان: مائده دکتر رو به من: پرنیا اروم باش چیزی نشده مائده حالش خوبه همه چیز خوب شده نگران نباش حالا منو نگاه کن . . . دکتر: فایده‌ای نداره خشکش زده باید سرم وصل کنیم رایان: اقای دکتر خوب میشه? دکتر با نیش خند: معلومه که خوب میشه اتفاق خاصی نیفتاده براش
به نام خدا✍🏼✨ رمان ²⁷ فروردین یه سرم بهم وصل کردن و بدنم شل شد دستامو می‌تونستم حرکت بدم سرمو چرخوندم سمت رایان رایان اومد سمتم و خم شد جلوی صورتم رایان: پرنیا ، خوبی ? میتونی حرف بزنی? یه چیزی بگو دیگه سکته کردم من با صدای اروم : خوبم،خوبم سرم تا نصفه تموم شده بود، سرم رو از دستم کشیدم و دوییدم سمت دری که روش زده بود «ورود افراد متفرقه ممنوع» داد زدم: مائدهههه ، مائدههه بیدار شوووووو ما همه نگرانتیمممم تروخدا بیدار شوو چشماتو باز کننننن یه پرستار اومد سمتم و نشوندتم روی صندلی پرستار: عزیزم اروم باش من: چجوری اروم باشم وقتی دوستم افتاده رو تخت بیمارستان هااان چجوری اروم باشمممم بگو چجوری اروم باشمممم پرستار: با سر صدا کردن تو چیزی درست نمیشه پس سعی کن اروم باشی پرستار رفت و رایان اومد و گفت: به مامان باباش خبر دادی? من: اره دارن میان رایان: بیچاره ها دخترشون اینجوری شد الان اونا چه حالی دارن من: رایان بس کن از اونور دکتر مائده اومد و دوییدیم سمتش من: اقای دکتر الان میشه مائده رو ببینیم? دکتر: خیر، تا عمل نشه اجازه دیدنشو ندارین رایان: پس چرا عملش نمیکنیید? دکتر: اروم باش، باید پدر مادرش بیان و چند تا برگه رو امضا کنن پرنیا: من امضا میکنم چه برگه‌ایه من امضا میکنم، فقط مائده زودتر خوب شه دکتر: چه نسبتی باهاش داری? من: دوستشم دکتر: نمیشه باید اقوام نزدیکش باشه، (دکتر رو به رایان) شما چی? رایان: من که از هفت جدم غریبه ترم دکتر: پس متاسفم باید پدر مادرش بیان دکتر رفت رایان: مامان باباش کی میان زنگ بزن بهشووون من: باشه بووق بووق بووق من با صدای گریه: الو خاله، خاله کجایین کی میرسین مامان مائده: تو راهیم نیم ساعت دیگه میرسیم، دخترم اتفاقی براش افتاده? من: نه، نه نگران نشین فقط اینا تا شما رضایت ندین عملش نمیکنن مامان مائده: رضایت می‌دیم بگو عملش کنن من: باید یه چیزی رو امضا کنید اینجوری نمیشه مامان مائده: باشه قطع کن ما رسیدیم تهران داریم میایم بیمارستان من: باشه خدافظ
هدایت شده از  𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
پارت جدیده نظر میخوام🗿🍃 https://harfeto.timefriend.net/16800194887014
تایممم
نارنجی یکساله شد:)))